1. صفحه نخست
  2. »
  3. دل نوشته ها و...
  4. »
  5. خاطرات مادرانه

خاطرات مادرانه

تنها همدم مادر

خورشید تازه در آمده بود. مرد حیاط مدرسه را جارو می زد و همسرش، پشت سر او آب پاشی می کرد. تقریبا این کار هر روز آنها بود. مرد سرایدار مدرسه ...

جزییات بیشتر

حضور گرم خداوند

دخترک آرام از پیچ پله ها بالا آمد، گوشه ای نشست و بی صدا ، به نقطه ای نامعلوم خیره شد. خیسی گونه هایش از دور نمایان بود. قطره های اشک تنها ...

جزییات بیشتر

نازنین ، مادر نازِخانه

یکی از روزها که پدر نازنین برای دیدنش آمده بود وضعیتی غم انگیزتر از همیشه داشت . او  مرتب عرقهای صورتش را با آستین چرکش پاک می کرد . نازنین ...

جزییات بیشتر

شهد توانمندی

مادر خیره به دور دستها نگاه می کرد. غبار پیری زود بر چهره اش نشسته بود. غم درونش در  میان خطوط چین و چروکهای صورتش پیدا بود. قامتش  خیلی زود ...

جزییات بیشتر

حلقۀ گمشده

دو دو تا سه تا، سه سه تا هفتا ، پنج شیشتا  بیستا ، …… وقتی از سمیه که کلاس پنجم بود جدول ضرب را می پرسیدم اینگونه پاسخ می داد . در جمع و ...

جزییات بیشتر

ناپدریهایِ پدرانه

“سرم درد می کنه ، بدنم بی تابه . قرص استامینوفن دارین؟فقط یه دونه ، یه دونه استامینوفن بدین .دیگه تا فردا چیزی نمی خوام ……….” ...

جزییات بیشتر

نامهری های نامادری

در دادگاه ، پشت درب اتاق دادستان بودیم که پدر و نا مادریِ ستاره از پله ها بالاآمدند. وقتی چشم ستاره به آنها افتاد از ترس بر خود لرزید و خود ...

جزییات بیشتر

هویت ماندگار

چند روزی هست که مرتب به بهزیستی زنگ می زنم و مسرانه پیگیرِ فرزند خواندگی مرجان هستم . امروز مسئول بخش فرزند خواندگی ، یک خانم بازنشسته که ...

جزییات بیشتر

خواهران بی پناه

هوای سرد پاییزی سوز سردی با خود به همراه داشت که حتی استخوانها تاب تحمل آن را نداشتند .ابرها در آسمان جمع شده بودند و نم نم باران زمین را ...

جزییات بیشتر

فریاد خاموش

خورشید آرام آرام ، از پشت نخل های سربه فلک کشیده شهر خود نمایی می کرد. مثل هر روز ازدحام مردم ، درهیاهوی پر التهاب زندگی ، برای یک شروع ...

جزییات بیشتر

گوهر…

آذرماه ، فصل برگ ریزان پاییز کم کم جای خودش را به سپیدی زمستان می داد و نم نم باران حالا سرو صدایش کمی بیشتر شده بود . صاعقه آسمان با ...

جزییات بیشتر

کوچ پرستوی نا آرام

<p> 29شهریور برایم یادآور روزی است که مهتاب را به مرکز آوردند . سه روز به شروع سال تحصیلی مانده بود از گذشته اش هیچ نمی دانستم خودم درب منزل ...

جزییات بیشتر

چشمان کم سو

<p> ویدا در حیاط از این سو به آن سو می دوید و در عالم کودکانه اش غرق شادی بود. او در هیاهوی شادمانه بچه ها، صدایش را رها کرده و گه گاه دستش را ...

جزییات بیشتر

برخی از حامیان بنیاد خیریه سپهر