خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است…

من حاصل ازدواج پدر و مادری از اهالی بم و تنها فرزند خانواده می باشم و قربانی انتخابی شدم که هیچ دخالتی در آن نداشتم. پدرم بهترین دوران زندگی اش را در تلاطم گرداب اعتیاد بود و برای پاک شدنش تصمیم کبری می گرفت، تصمیمی که قول شروع آن را هر جمعه به خود می داد و آن جمعه هیچ گاه نمی آمد. روزهای پدر و مارم در حال بحث و دعوا می گذشت و با به دنیا آمدن من، اختلافات آنها گسترده تر شد و در نهایت با متواری شدن پدرم به پایان رسید.

چه کسی باور می کند، پدری که باید تکیه گاه باشد؛ برای خوشی خود حاضر است از کودک شش ماهه اش دست بکشد!

من هیچ وقت از محبت پدر چیزی نفهمیدم…

بعد از متواری شدن پدرم، تا چهار سالگی آواره و سرخورده در خانه ی آشنایان و اقوام زندگی می کردیم. روزها جز ناسزا و فحش و کتک چیزی نصیبم نمی شد و این تمام سهم کوچک من از زندگی بود. روزها در پی یکدیگر می گذشت و آرزو های کودکانه ام را، در خلوت سرد و تاریک زندگی دفن می کردم. تا اینکه مادرم تصمیم به ازدواج مجدد با مردی گرفت که حاضر به نگهداری از من نبود.

تعجب می کنم از مادرم که خود در کودکی بچه طلاق بود و در مراکز شبه خانواده بزرگ شده بود چگونه این حس مشترک میان من و خود را درک نکرد!

سرنوشت مادرم برایش عبرت نشد و من نا خواسته و بی گناه به سرنوشتی همچون او دچار شدم…و چه بگویم از درد بزرگی که از درون وجود کوچکم را می خورد و به دل نازکم چنگ می زند.

یتیم و بی پناه مانده بودم که خدا فرشته های زمینی اش را به سراغم فرستاد و گرد و غبار بی کسی را از چهره ام پاک کردند. با یاری آنها صفحه جدیدی از دفتر زندگی ام ورق خورد و وارد محیط جدیدی شدم؛ از دیدن دختران و پسران هم سن و سال خودم که با لباس های نو در حال بازی بودند، غرق در شادی شدم. خاله های مهربانی که در اینجا زندگی آرام را به من هدیه دادند. تا مدت ها کابوس هایی به همراه داشتم که شبانه من را به دامان سیاه خود به گذشته می برد و با خاطرات وحشتناک تنها می گذاشت، با فریادهایم خاله های مهربان به بالینم می آمدند و با دست نوازش، آرامش را به هدیه می کردند. با لطف و مهربانی خاله ها، کابوس شب ادراری و سایه شوم خاطرات گذشته از من رخت بربست و رفت.

اکنون من یکی از اعضای خانواده بزرگ سپهرم و زندگی شاد و بی دغدغه ای را در خانه سپهر شادی تجربه می کنم.

می خواهم روزی بزرگ شوم، مادر شوم و اگر مادر شوم، قطعا مادری مسئول خواهم بود…

نویسنده: گندم

نظر خود را بنویسید