از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه کار

پدر و مادر من کیست؟ کجایند الان

از وقتی دیده به جهان گشودم پدر و مادرم هر دو در باتلاق بی رحم اعتیاد غرق بودند و در این راه تمام درآمد و دارایی خود را صرف خرید و مصرف مواد کردند. روزهایشان در حالت نئشگی و خماری سپری می شد و من که تنها دو سال داشتم به جای اینکه دنیا را قشنگ و زیبا ببینم از دنیا و زشتی های آن متنفر شدم. و ناخواسته در جریان اعتیاد پدر و مادرم قربانی شدم. محبت در خانه ی ما گم بود و کسی در تاریکی شب و سکوت روز، گریه های پنهانم را نمی دید. با دیدن بچه های هم سن خودم که پدر و مادرشان به آنها محبت می کردند، دچار حسرت و سرخوردگی می شدم. تا اینکه یک روز پدرم در حال سرقت دستگیر شد و بعد از دستگیری پدرم تا کنون هیچ کس از او اطلاعی ندارد و مادرم هم به علت فقر و نداری مرا به اقوام و آشنایان سپرد و دست در دست سرنوشت به دنبال آرزوهای تباه شده خود تمام راه را بی راهه رفت، آنقدر رفت تا به خاطره ها پیوست.

روزها غم بزرگی درون سینه ام را چنگ می زد و از خودم بارها می پرسیدم:

آیا پدر و مادرم لحظه ای به من فکر می کنند؟

سال ها گذشت و من بزرگ تر شدم و درکم از شرایط و زندگی بیشتر شد.

غم بی کسی بدجور بر روی قلب کوچکم سنگینی می کرد.

از خدا خواستم زندگی را برایم زیبا کند، آرامش خواستم و کلمه ای به نام لذت را دعا کردم، اما در اندیشه ام این بود که معجزه است آدم ها خوب شوند. اما خدا همه چیز را برایم تغییر داد. معجزه اتفاق افتاد. صبح هایم قشنگ شد…

انسان ها چقدر تغییر کردند! مهربان شدند. خدا مادرانی به من عطا کرد. همان هایی که می خواستم. زندگی برایم زیبا شد. حال چشمانم به دنبال زیبایی هاست.

اکنون من یکی از اعضای خانواده بزرگ سپهرم و زندگی جدیدی را در خانه سپهر شادی تجربه می کنم و من که به علت فقر و نداشتن حامی دلسوز از تحصیل بازمانده بودم و هیچ گونه آموزشی ندیده بودم، مهارت های اولیه زندگی را در کنار خانه های دلسوز آموختم و به استقلال رسیدم.

اکنون درمقطع اول ابتدایی مشغول به تحصیل هستم. حال خواندن و نوشتن را یاد گرفته ام، مدادم را بر می دارم و می نویسم تا شقایق هست زندگی باید کرد…

نویسنده: گندم

نظر خود را بنویسید