برگ آخر یادداشت های میترا دهباشی 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودک گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند  در من سکوت مرگبارم را

 یکی از روزهای برگ ریزان پاییز بود .  ساعت 6 و چهل و پنج دقیقه صبح وارد سرای سالمندان شدم . پاهایم کمی برای رفتن سست شده بود . توان نگاه کردن درچهره های غمگین و خاکستری را نداشتم .

همه نگاه ها مملو از حرف بود، گویی مرگشان را به انتظار نشسته اند و هرکدام به این فکر می کنند که قرعه بعدی به نام کیست ؟ شهره نتوانست  بغض خود را نگه دارد و با صدای هق هقش سکوت سرد سرای سالمندان را شکست.

نمی دانم برای مرحم دردشان چه کلماتی را بیان کنم .

بی محابا به سمت اتاق مرحوم میترا رفتم

دفتر خاطراتش باز بود و جوهر نوشته هایش تازه:

از اینجا به بعد دیگر حرف های من نیست ، من فقط وزن میدهم تا بهتر خوانده  شوند

هامان!  دخترم سلام ، حال که دارم برایت می نویسم کمی مریض و ناخوش هستم .چیزی به اذان صبح نمانده . دیوارهای طلسم شده گلویم را می فشارد . گویی به آخرین لحظات عمرم رسیده ام . سالهاست که خبر رسان خبری ازتو برایم نمی آورد. . سالهاست که چشمانم  به راهی خیره شده  که شاید تو از آن راه بیایی . همه می آیند حتی آنها که همزاد تو هستند و به تو شباهت زیادی دارند ،آنها که بوی عطر تو را می دهند . اما هیچ کدام تو نیستی .

تنها یادگاری از تو قاب عکس کوچکیست که سنگ صبور روزهای غمزده ام شده . تو نیستی و من به جای تو برای ده ها سالخورده مادری می کنم همان ها که مونس روزهای تنهایی ام بودند . همان ها که خانواده ام شدند .

اما امشب انگار تقدیر جوری دیگر رقم خورده و وقت رفتنم فرا رسیده

خسته ام و دیگر توان نفس کشیدن ندارم .خسته ام، خسته تر از آن که بتوانم با مرگ مقابله کنم .

هر لحظه که می گذرد شمارش  نفس هایم کمتر می شود .

حال برای تو می نویسم . دوست خوبم :

شیرینم!  هم اتاقی خوبم می بینم که آسوده خوابیده ای و این مرا خوشحال می کند . شاید تو اولین کسی باشی که جسم بی روحم را می بینی و خبر مرگم را به دیگران می رسانی . دلم برای تو، برای تمام روزهای خوبما ن تنگ می شود . دلم برای آن مرد مهربانی ها، همان که مظهر خوبی بود . او که در اوج بی پناهی پناهگاهمان شد تنگ می شود . سلامم را به او برسان . اجل مهلت نداد تا با او وداع کنم و بگویم که تمام روزهای خوب زندگی ام را مدیونش هستم . نشد که بمانم و محبت هایش را پاسخ دهم . تنها می توانم برای سلامتی اش، برای موفقیت و سربلندی اش در این رسالت خدایی اش آرزوی موفقیت کنم .

به قلم بارون

 

یک نظر

  1. Reply-پویان آرام
    ۲۴ آذر, ۱۳۹۷ at ۸:۰۱ ق.ظ

    روحش شاد و یادش گرامی باد

نظر خود را بنویسید