پرش لینک ها

الهه عشق

تندبادهای زندگی سراغ هر انسانی می آید ، اما درباره هر کس نوع آن فرق میکند . من نیز از این قاعده مستثنی نبودم . در روستای خیرآباد شهرستان نرماشیر چشم به جهان گشودم .مادرم نامم را سمیرا نهاد شاید گمان میکرد زندگیم به نام الهه عشق رنگ و بوی دیگری خواهد گرفت . کودکی ام به سرعت میگذشت و طعم شیرین رویای کودکی جای خود را به التهاب روزهای زندگی میداد .  در چشم بهم زدنی با خاطرات کودکی خداحافظی کردم و پا به دوره نوجوانی گذاشتم . مادرم  میگفت در روستا رسم است دختر زود ازدواج کند و قرار نیست تا ابد درس بخواند .  تحقق صحبت مادرم با ترک تحصیل دوران راهنمایی آغاز شد و برای همیشه ترک تحصیل کردم . روزها در کنار مادرم نان می پختم وهر چند گاهی برای گاو و گوسفندها علف می بریدم اما این کارها برایم جذابیتی نداشت، چه میشد کرد ؟ این سرنوشت را پذیرفته بودم . مادرم چرخ خیاطی قدیمی داشت ،خودش میگفت روی جهازش بوده .هرزگاهی صدای غریژ غریژ چرخ خیاطی به گوشم میرسید و این صدا تلنگری شد که گاه از سر کنجکاوی کنار مادرم بنشینم و ببینم او چگونه کار میکند ، اما کارهای زیادی بود که فرصت یاد گرفتن خیاطی را به من نمیداد و این علاقه در پستوی ذهنم به فراموشی سپرده شد . شروع سن جوانی فصل نگرانی های مادرم بود، آخر در روستا دختران زود عروس میشدند و اگر به اصطلاح خودشان به بیست سالگی میرسیدند باید فاتحه ازدواج را می خواندند . پدرم مرا خیلی دوست داشت و از اینکه من در کنارش بودم خیلی خوشحال بود. من هم پدرم را خیلی دوست داشتم .او همیشه نگران بود که مبادا ازدواج ناموفقی داشته باشم. بالاخره دلواپسی مادر پایان یافت و پسر همسایه به خواستگاریم آمد . مادرم که بیست و سه سالگی مرا میدید و با شناختی که از همسایه مان داشت بله را زودتر از من گفت، اما من خیلی راضی به این ازدواج نبودم و اضطرابی وجودم را اذیت میکرد . بساط عروسی در چشم بهم زدنی پهن شد ، من و محمد زندگی خودمان را آغاز کردیم .  محمد کشاورزی میکرد و من نیز به همین اندک ها راضی بودم . کم کم  احساس کردم او مثل روزهای اول زندگی نیست و اخلاق و رفتارش عوض شده است . دیگر مثل قبل نبود و ساعت ها بیرون از خانه بسر میبرد . متوجه تغییر رفتارش شدم و فهمیدم که اعتیاد بر زندگی ام چنگ انداخته است. اوایل با ترک خانه گمان میکردم که او ، این رویه را تغییر خواهد داد اما متوجه شدم دیگر اولویت اولش من نیستم . با اجبار به این زندگی تن دادم و حضور سه فرزندم بازدارنده هر تصمیمی شد . شرایط زندگی دشوار بود . کارگری همسرم پاسخگوی نیاز ما نبود  و من باید فکری میکردم . یاد چرخ خیاطی دستی که مادر برایم تهیه کرده بود افتادم .کمی آنچه از مادرم آموخته بودم  در ذهنم باقی مانده بود،  کار با چرخ خیاطی را آغاز کردم اما با این چرخ خیاطی کار زیادی نمیشد انجام داد . در همین دورران بود که حضور بنیاد خیریه سپهر و تشکیل صندوق حمایت از زنان روستایی باعث شد که چرخ خیاطی جدیدی در اختیار من قرار گیرد و علاقه به کار خیاطی دوچندان گردد. با شرکت در کلاس های فنی و حرفه ای، آموزش های تکمیلی خیاطی را به پایان رساندم و کانکس قدیمی گوشه حیاط خانه ام توسط بچه های گروه حامیان زنان روستا رنگ آمیزی و تبدیل به خیاط خانه زیبایی شد. حالا نام من از زن روستایی به بانو کارآفرین روستایی این الهه عشق تغییر پیدا کرده و از محل درآمد خیاطی ، زندگی ام را با عزت نفس اداره میکنم.

به قلم باران

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search