پرش لینک ها

انتخاب راه درست

هوای غم

گاهی احساس می کنم زیر بار این همه مسئولیت دوام نمی آورم و می شکنم.

هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که بتوانم مسئولیت سنگین خانواده ام را به دوش بکشم اما مردانه می ایستادم و اشک هایم را پشت نقاب لبخندم پنهان می کنم.

نامم ناصر است، آخرین فرزند یک خانواده شش نفره هستم. از کودکی ام جز رد تازیانه بر اندام نحیفم و بوی نفس گیر دود مواد مخدر چیزی را به یاد ندارم ” یا شاید هم نمی خواهم گذشته تلخم را مرور کنم. ” مادرم، خدمتکار و پرستار خانه های مردم بود و خرج خانه، موادِ خودش و پدرم را از این راه به دست می‌آورد. من هم گاه گاهی همراه مادرم به کار می رفتم. به خانه های لوکس و زیبا که در آن بچه ها، فارغ از هر دردی سر خوش و خرامان مشغول بازی با اسباب بازی های رنگارنگ خود بودند. اجازه نداشتم با آن ها هم بازی شوم اما در دلم آرزو داشتم که فقط یک بار من هم بتوانم با اسباب بازی های آن ها بازی کنم و یا از میان وعده های رنگارنگ آن ها بخورم اما هیچ وقت آرزویم میسر نشد و کار هر روز من همراه شدن با مادرم و کمک کردن به او در کارهای خانه بود.

عصر یک روز پاییزی، بعد از اتمام کار با مادرم راهی خانه شدیم. او در راه مقداری مواد هم برای پدر و خودش خریده بود تا محفل شب نشینی شان محیا شود. به خانه که رسیدیم با صدای محمد جواد برادر بزرگم قدم های مادرم تند تر شد. پدرم در گوشه ای از خانه خفته بود هرچه او را تکان دادند، بیدار نشد.

پدرم در اثر مصرف زیاد مواد مخدر صنعتی فوت کرد. مادرم دو خواهرم را به مراکز نگهداری بهزیستی سپرد. و از آن روز به بعد دیگر کار نکرد، زندگیمان به سختی می گذشت و بعضی از روزها حتی تکه نانی برای خوردن نداشتیم و من از شدت گرسنگی تکه نان های کپک زده همسایه را که در گوشه ی حیاط خانه شان بود در ظرف آبی می خیساندم و درحالی که در ذهنم به غذاهای رنگارنگ کودکانی می اندیشیدم که برای کار به همراه مادرم به خانه های آنها رفته بودم، آنها را می خوردم. گاه گاهی با مادرم به دیدن خواهرهایم می رفتیم حالشان خوب بود. غذایشان گرم بود و جای خوابشان امن. آنقدر آنجا خوب بود که از مادرم خواستم من هم به همان جا بروم و این شد که در خانه پسران سپهر پذیرش شدم. همه چیز همان طور بود که فکر می کردم، اتاقم غرق در اسباب بازی و میز غذایم پُر بود از غذاهایی لذیذ و خوشمزه اما دلم غم داشت. دلم محیط سرد و یخ زده ی خانه با همان نان های کپک زده را می خواست، به آینده ام نگریستم. اگر به خانه بر می گشتم، نمی توانستم درس بخوانم و به هیچ کدام از اهدافم نمی رسیدم. بین عقل و قلب کوچکم نبردی سخت آغاز شد و سرانجام عقلم حکم کرد که بمانم. مارال و رومینا دو خواهرم که در خانه دختران سپهر بودند، گاه گاهی به دیدنم می آمدند و دیدنشان زخم های دلتنگی ام را التیام می داد. مارال خواهر بزرگم، سن نوجوانی خود را می گذراند و هر وقت به دیدنم می آمد برق شیطنت در نگاهش موج می زد.

اتفاقی در راه  بود. با این که سنم کم بود اما برادرانه او را نصیحت کردم : “مارال چیزی به کنکور و تمام شدن درست نمانده است. خوب درس بخوان تا موفق شوی.” و او با لبخندی نگاهم می کرد. حرف های برادرانه ام، کار ساز نبود و مارال به خواست خودش از سپهر ترخیص و با شخصی از اهالی زاهدان ازدواج کرد. رومینا هم بدون خواهر بزرگش بیش از یک سال نتوانست دوام بیاورد و به نزد مادرم رفت. من اما نباید جا می زدم، باید کاری می کردم، باید آن قدر مرد می شدم، تا بتوانم  خانواده ام را نجات دهم. هنوز چیزی از رفتن رومینا به خانه نگذشته بود که برادر بزرگم محمد جواد در سانحه تصادف جان خود را از دست داد. چه باید می کردم مگر می شود این همه درد را تاب بیاورم.

بی آنکه کسی بگوید، می دانستم مسئولیت مادر و دو خواهرم بر دوش من است. باز هم نبردی دیگر.

چه باید می کردم، می رفتم و در خانه زندگی می کردم؟ یا می ماندم و استوارتر از قبل درسم را ادامه می دادم تا بتوانم زندگی خانواده ام را نجات دهم؟ تردید نکردم. رفتن من در این شرایط چاره ساز نبود، من باید می ماندم و امیدوارانه ادامه می دادم.

درد بزرگی بود اما زانوانم خم نشد و به درسم ادامه دادم. سال ها از پی هم گذشت و من بزرگ شدم. تابستان ها را کار می کنم و تمام پول تو جیبی ها و ماهیانه ام را به مادرم می دهم تا شاید کمک خرجشان باشم.

مارال پس از دو سال از زندگی مشترک، از همسرش جدا شد و به خانه مادری ام برگشت. او  بیماری روماتیسم دارد و این روزها حالش خوب نیست و هزینه درمانش بسیار بالاست.

از رومینا نمی توانم برایتان بنویسم عذر مرا بپذیرید و بگذارید به پای غیرت مردانه ام که دست و دلم به نوشتن در مورد روزگار تلخ تر از زهر خواهرم نمی رود. او به بدترین شکل، زندگی خود را تباه کرد و امروز پشیمان از کرده خود، ماتم زده است و من برای سرنوشت تلخش عزادار.

زندگی با تمام سختی ها و نا ملایماتش، با تمام پستی ها و بلندی هایش مرا از پای در نیاورده و من هدفمندتر از دیروز، خودم را برای کنکور آماده می کنم و ایمان دارم که روزی می توانم خانواده ام را از این سرنوشت شوم نجات دهم. می توانم دوباره لبخند را بر لبان خواهر هایم، خواهر زاده ام و مادرم بنشانم.   

به قلم: بارون

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search