به نام خالق زیبایی ها…
من حاصل ازدواج پدر و مادری از اهالی کرمانشاه هستم. پدرم که علیرغم نارضایتی خانواده برای پیدا کردن کار به شهرستان بم مهاجرت کرده بود با مادرم که از ازدواج قبلی خود سه دختر داشت، آشنا شد و این پیوند آغاز بدبختی های من شد. از زمانی که چشم به جهان گشودم، به جز اعتیاد پدر و مادرم، که تقدیر روزگار بر پیشانی ام نهاده بود چیز دیگری همراه من نبود.
مادرم هر روز در کوچه پس کوچه های اطراف با تنی خسته و لرزان به دنبال تامین مواد می گذشت و من بهانه ای بودم که اگر چیزی عایدش نشد، مظلومانه مورد خطاب باشم، آنجا بود که فهمیدم یک ابزار بیشتر نیستم. نداشتن سر پناه و خوابیدن در خرابه هایی که از چشم مامورین به دور باشد برایم یک عادت شده بود. هر روز با التماس های بی وقفه مادرم، برای تکه نانی درس گدایی می آموختم تا مبادا گرسنگی ما را از پای در آورد. حسرت نداشتن لباس کودکانه و کفش های صورتی با پاپیون های کوچک، در پستوی ژولیدگی موها و پارگی لباس هایم گم شده بود، اما دیدن دخترک های زیبا و آراسته امید فردایی روشن به من می داد.
گفتن یک جمله دوستت دارم و آغوش گرم پدر و مادر رویایی بیش نبود.
طولی نکشید که داستان زندگی من زبانزد خاص و عام شد. عده ای از اهالی اطراف که تحمل این همه رنج برایشان عذاب آور بود، تصمیم گرفتند تا برایم کاری بکنند. همان جا بود که دستم در دست آدم هایی قرار گرفت که گویی آرزوهای کودکانه ام را فهمیده بودند. رهسپار خانه ای شدم، بی آنکه بدانم، چه سرنوشتی در انتظارم است. با ورود به آن خانه و هیاهوی بچه های هم سن و سال خودم، به رویاهای کودکانه ام بازگشتم.
تا چشم کار می کرد، اسباب بازی های رنگارنگ به چشم می خورد. دستان پر محبت خاله های خانه همراهم شد. آنها تن خسته من را به آب گرم سپردند و موهای ژولیده ام را به نرمی شانه زدند و لباس های نو بر تنم کردند.
اکنون من یکی از اعضای خانواده بزرگ سپهرم و زندگی جدیدی را در خانه سپهر شادی تجربه می کنم.
امسال مقطع پیش دبستانی را با موفقیت پشت سر گذاشتم و برای ورود به پایه اول ثبت نام شده ام. باورم نمی شود که یک روز می توانم بخوانم و بنویسم. حالا من یک مانتو صورتی با کفش های پاپیون دار و یک کیف عروسکی دارم و خانواده ای که تلاش می کنند هر روز موفق تر از دیروز باشم.
به قلم: باران
