پرش لینک ها

(تصمیم قاطع)زندگی نامه توان خواه

امروز روز مهمی در زندگی من است.  و روز تصمیم گیری برای آینده است. این تنها خواستگاری است که تاکنون داشتم. خواهر و برادرهایم می گویند باید پاسخ مثبت بدهی. آنها می گویند:” تو تنها نمی توانی زندگی کنی. هادی مرد خوبی است، هرچند 20سال از تو بزرگتر است و مرد ساده لوحی است و حساب و کتاب بلد نیست.”

انگار همه می خواهند از دست من راحت شوند و اصلا برای آنها مهم نیست چه آینده ای در انتظارم است. گویی من مهرۀ اضافۀ زندگی آنها هستم. در میان هیاهوی بحث و اظهار نظرهایشان فقط نگاه می کنم و چیزی نمی گویم. همه می گویند: « سکوت علامت رضایت است.» ولی سکوت من از سر نارضایتی است و برای احترام به آنها چیزی نمی گویم. گوشه ای خلوت را پیدا  می کنم و آنجا غصه های انبوهم را مرور می کنم. آه اگر سایۀ پدر و مادر برسرم بود دیگر خواهر و برادرهایم برایم تصمیم  نمی گرفتند. با مرور خاطرات شیرین دوران حضور پدر و مادر، تلخی این ایام را به دست فراموشی می سپارم.

سال ها پیش وقتی خواهر و برادرهایم همگی ازدواج کردند، من و پدر و مادرم تنها ماندیم. من آخرین فرزند خانوادۀ 9نفره ای بودم که به دلیل بالا بودن سن پدر و مادرم، بطور مادرزادی دچارعارضۀ کم توان ذهنی شده بودم. متاسفانه کوتاهی دست و پاهایم نیز بر مشکلات جسمی من افزوده بود. پدر و مادرم در روزهای ناباوریِ داشتن فرزند کم توان، با امید و شادی من را بزرگ می کردند. من همدم روزهای تنهایی آنها بودم. روزها به مدرسۀ استثنایی می رفتم و به شوق لبخند مادر و بوسه های پر مهر پدر با ذوقی وصف ناپذیر از مدرسه برمی گشتم. روزهای زندگی من به شیرینی سپری می شد، آنقدرغرق در شادی بودم که طعنه های دیگران، هیچ اثری برنقش لبخندم نمی گذاشت. بهترین روزهای عمرم در کنار پدر و مادرم به سرعت می گذشت. تا اینکه یک روز وقتی در میان کوچه های راه بازگشت از مدرسه، به امید بوسه های پدر، قدم زنان می آمدم، ناگهان از دیدن شلوغی کوچه یکه خوردم. دمِ درب خانۀ ما شلوغ بود، گویی اتفاقی افتاده بود. صدای شیون مادرم، شنیده می شد. به سرعت خود را خانه رساندم و درکمال ناباوری جنازۀ بی جان پدرم را دیدم که در میان جمعیت همسایه ها، وسط حیاط افتاده بود. چنان شوکه شدم که تا چند روز، گیج بودم. دنیای من همان جا، کنار جنازۀ پدر تیره و تار شد. گویی پدرم تمام شادی های دنیا را با خودش برده بود. مادرم روزها گریه می کرد و من همچنان مبهوت این جداییِ ناگهانی بودم. برق شادی برای همیشه از چشمانم پریده بود. مادرم همواره غصه می خورد وگریه می کرد. روزنه های امیدِ من، ذره ذره در میان اشک های بی قراری مادر، از بین می رفت. مادر آنقدر بی تابی کرد تا بیماری دیابتش وخیم شد و بعد از مدتی که زخم پایش در وجودش ریشه دوانده بود، پایش را قطع کردند. گویی امید من را برای ادامۀ زندگی قطع کرده بودند. روح خستۀ من، طاقت دیدن جسم ناتوان مادر را نداشت. با وجود ناتوانی جسمی که داشتم، افتخار پرستاری از مادر ناتوانم نصیبم شده بود. در درون عزادار نبودِ پدر بودم و در ظاهر مرهم دردهای مادرم بودم. بیماری مادر پیشرفت می کرد و از دست کسی کاری بر نمی آمد. خواهر و برادرهایم همگی در حدتوان خود کمک می کردند، ولی کمک آنها کافی نبود. حواس مادرم به همه چیز بود، او دوست نداشت بخاطر کارهایی که برایش انجام می دهم، منزوی شوم. مرتب می گفت: « دخترم به فکر خودت هم باش. خودت را وقف من نکن.» او نمی خواست آب شدن ذره های وجودم را ببیند، همین منزوی شدنم را بهانه ای کرد برای فرستادنم به “مرکز حرفه آموزی دخترانه بنیاد خیریۀ سپهر”. با مشورت مدیر مدرسۀ استثنایی که از آنجا فارغ التحصیل شده بودم، این تصمیم را گرفته بود. او می گفت:« اگر به آن مرکز بروی، کارهای دستی زیادی یاد می گیری و ذهنت از غصه های خانه تا حدی دور می ماند.» با همکاری یکی از خواهرانم چند روزی در هفته را به آنجا می رفتم، هرچند دلم می خواست هر روز به آنجا بروم. هنگامی که مشغول کارهای دستی می شدم، دردهایم را فراموش می کردم. وقتی کاری را تمام و یا اینکه به کمک مربیانم کاری را تولید می کردم، نگاه گرم پدرم را احساس می کردم. مادرم همیشه با دیدن کارهای دستی ام خوشحال می شد و برای لحظه ای کوتاه دردهایش را فراموش می کرد. آنقدر بودن در این مرکز را دوست داشتم که حتی وقتی با پیشرفت بیماری مادر که مجبور به قطع هر دو پا شدند، باز هم تلاش کردم حتی برای یک روز در هفته آنجا حضور یابم. هر روز مسئولیت نگهداری از مادر و کارهای خانه بیشتر می شد، ولی مادرم همچنان مشوق من بود. کم کم بیماری ریوی هم بر سایر بیماری های مادرم افزوده شد و دکترها از او قطع امید کردند. بالاخره مادرم را نیز از دست دادم. داغ مادر بر رنج مرگ پدر افزوده شد. هر وقت یاد آنها می افتم، نفسم در سینه حبس می شود.

این روزها که سر و کلۀ تنها خواستگارم پیدا شده است، خواهر و برادرهایم از ترس اینکه ممکن است سربار آنها شوم، اصرار دارند به خواستگارم پاسخ مثبت بدهم و حسرت یک زندگی مشترک دوست داشتنی را به گور ببرم. تصمیم گرفتم با مشاوران مرکز موضوع را درمیان بگذارم و از آنها کمک بگیرم. بالاخره با کمک راه حل های آنها توانستم خواهر و برادرهایم را متقاعد کنم که من تنها زندگی کردن را به یک زندگی مشترک ناخوشایند ترجیح می دهم و  امروز قاطعانه به خواستگارم پاسخ منفی دادم.

اکنون که به قاب عکس پدر و مادرم نگاه می کنم، نگاه پرشور و امید آنها به من آرامش می دهد. از اینکه توانسته ام از حق خود دفاع کنم، خرسندم. می دانم که اکنون باید با سرعت بیشتری برای پیشرفت قدم بردارم و با حضور در مرکز،  فراگیری آموزش و مشاوره های به موقع و مناسب، راه زندگی ام را هموار کنم.

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search