تقدیر روزگار
به مانند هر دختری با هزار امید و آرزو راهی خانه ی بخت شدم، طولی نکشید که وجود فرزندی که تنها راه ارتباطش با من، لگد و ضربه زدن بود را در درونم احساس کردم.
دیگر چه می خواستم؟ خوشبختی بیشتر از این؟
همه چیز بر وفق مرادم بود تا آن شب دردناک فرا رسید، گویی زنگ پایان روزهای خوش به صدا در آمد…
آن شب در اثر سانحه تصادف همسرم فوت شد و من به کما رفتم. دقیق نمی دانم چند روز در کما بودم یا شاید هم نمی خواهم بدانم، چرا که پس از به هوش آمدن، دنیایم کاملا تغییر کرده بود. متاسفانه به علت داروهایی که به من تزریق شده بود و در اثر ضربه به سر جنین، فرزندم با مشکل معلولیت ذهنی متولد شد.
تصادف، همسرم ، شریک روزهای خوشم را از من گرفت و در عوض آن، فرزندی معلول به من هدیه داد، بزرگ کردن فرزند معلول آن هم توسط مادری تنها کاری بس دشوار بود.
تولد پسرم آغاز سختی ها، دلهره ها و نگرانی هایم بود اما عشق مادرانه ام باعث شد تمام این سختی ها را تحمل کنم و به جان بخرم. روزها، ماه ها و در پی یکدیگر سال ها گذشت و من کم کم با مشکل فرزندم کنار آمدم و دریافتم زندگی جریان دارد و با همه ی مشکلاتش زیباست. زنی جوان بودم و روزها خواستگار در پی خواستگار درب خانه ی پدرم را می کوبید، احساس کردم دیگر وقت آن رسیده که به زندگی خودم و پسرم سر و سامان بدهم، بنابراین تصمیم به ازدواج مجدد گرفتم. خدا را شکر، همسرم از همان ابتدا پسرم را پذیرفت و حتی شناسنامه ی او را هم به نام خود گرفت.تنها نگرانی ام آینده حسین بود و این که چگونه میخواهد از پس سختی های زندگی اش بر بیاید که لطف خدا شامل حالم شد. حسینم اکنون 17 ساله است. حدود 2 سال قبل با ” مرکز حرفه آموزی پسرانه بنیاد خیریه سپهر ” آشنا شدم، اکنون حسین از خدمات آموزشی و تربیتی آنجا استفاده می کند. او به نقاشی علاقمند است و موفق به فروش تعدادی از تابلوهای نقاشی خود شده و همین امر باعث دلگرمی و انگیزه در او شده است. در حال حاضر در حال آموختن ساخت صنایع دستی می باشد و من مطمئنم در این کار هم موفق خواهد شد.
این از موهبت الهی است که منِ مادرمی توانم امروز از درد و مشکل دلبندم بدون بغض سخن بگویم و با مشکل دلبندم کنار آمده ام. من امروز که از او سخن می گویم، صادقانه او را باور دارم و می دانم که او می تواند فردی موفق باشد و من و همسرم به مانند کوهی استوار ایستاده ایم تا حمایت گر او باشیم.
به قلم : گندم
