حکایت اکرم
نامم اکرم است. در سال 1358 در شهرستان بم و در خانواده ای چهار نفره به دنیا آمدم. یک خواهر و پدر و مادری سالخورده و کم توان. یازده سال بیشتر نداشتم که پدرم فوت کرد. مادرم به دلیل کهولت سن، قادر به انجام کارهای خانه نبود و من و خواهرم کارهای خانه را عهده دار بودیم. روزها از پی هم می گذشت و من با درس خواندن و امید به آینده روزگار را سپری میکردم. ولی در دوران دبیرستان و پس از خواستگاری پسر دایی ام، علی رغم اینکه هیچ احساسی نسبت به او نداشتم به نامزدی او در آمدم. بزرگتر های فامیل برایم تصمیم گرفته بودند. با اینکه سعی میکردم تا روابط خوبی با او برقرار کنم ولی هیچ وقت در این امر موفق نشدم و همیشه از نزدیک شدن به او حتی الامکان پرهیز میکردم. بتدریج احساس میکردم که او هم نسبت به من بی تفاوت شده است و علاقه ای به من ندارد. علاوه بر این، شخصیت بی اراده و دهان بین او، این فاصله را بیشتر می کرد. او براحتی اجازه می داد تا اطرافیان در زندگیمان دخالت کنند و هیچگاه به مخالفت های من در این خصوص توجهی نمیکرد. رفتارخشک و عاری از هر گونه احساس و برخوردهای تند و زننده اش، روز به روز بر بی علاقگی من نسبت به او می افزود و همه اینها باعث می شد که نهایتا به ازدواج با همدیگر نیندیشیم و با وجود مقاومت های خانواده، نامزدیمان را بهم بزنیم. ولی بعداز این اتفاق، روزهای خوبی در انتظار من نبود. سرزنش ها وطعنه های مردم و خانواده ام مرا عذاب می داد و کم تحملم میکرد. برای رهایی از حرف های مردم و لج بازی با پسر داییم و خانواده اش، با وجود مخالفتهای مادر و خواهرم، به خواستگاری مردی به نام حسین پاسخ مثبت دادم و علی رغم عدم شناخت او و خانواده اش، با حسین ازدواج کردم. بعد از گذشت چند ماه متوجه شدم که حسین متاهل و دارای دو فرزند است. کاری از دستم بر نمی آمد. نه راه پس داشتم و نه راه پیش. مادر و خواهرم، به خاطر ازدواج با حسین مرا طرد کرده بودند و تنهایی و نبودن امکان بازگشت به خانواده، مرا وادار به پذیرش شرایطم کرد و به زندگی با همسر اول او در زیر یک سقف، تن دادم و روزهای بیچارگی و درماندگی من، تازه شروع شده بود. اختلاف من با خانواده حسین، آزار و اذیت هایشان، حرف ها و توهین هایشان، همه و همه، روح و جسم خسته مرا، بیش از پیش ناتوان و کم تحمل میکرد و زندگی ام به شکنجه گاهی غیر قابل تصور تبدیل شده بود. با اینکه حسین رابطه خوبی با من داشت ولی عکس العمل های همسر اول و خانواده اش باعث می شد که خود را در آن خانه موجودی اضافی بدانم. یکبار هم به او پیشنهاد طلاق را مطرح کردم ولی او قبول نکرد. وقتی متوجه عزم جدی حسین برای ادامه یافتن زندگی مشترکمان شدم، دیگر سخن از جدایی را به فراموشی سپردم و محبتهای او، توانست مرا در تحمل شرایط موجود، مقاوم و به زندگی با او و امید به آینده امیدوار سازد. روزها در پی هم می گذشت تا اینکه روزی متوجه شدم باردار شده ام . خانواده شوهرم و همسرش پس از با خبر شدن از این اتفاق، عکس العملی از خودبروز ندادند. گر چه من هم انتظار خوشحالی آنها را نداشتم و میدانستم تنها کسی که از شنیدن خبر بارداری ام استقبال می کند حسین است. وقتی پسرم به دنیا آمد، همه امید و انگیزه من در زندگی ام شد. برق شادی را در چشمان همسرم، بخاطر داشتن فرزند پسر بخوبی احساس می کردم. ولی روزهای خوشی من، دیری نپایید و مشکلات من نسبت به گذشته بیشتر شد، سعی میکردم به مشکلات اهمیت ندهم. حسادت همسر حسین و فرزندانش، شرایط را برایم سخت کرده بود. با هر سختی که بود روزها را میگذراندم و به زندگی رنج آور و تکراری عادت کرده بودم. ولی زلزله سحرگاه پنجم دی ماه سال 1382سرنوشتم را دگرگون کرد. آن روز را هرگز فراموش نمیکنم. روزی که زندگی مشقت بار مرا که با هر جان کندنی به آن رضایت داده بودم به فلاکت و بدبختی کشاند و مصیبتی که بر سرنوشتم وارد آمد، همانند دشنه ای، قلبم را شکافت و داغی بر دلم نهاد که پس از گذشت سالها هنوز تازگیش را احساس می کنم و هیچ مرهمی توان التیام آن را ندارد. تمام زندگیم، در زیر خروارها خاک مدفون شد و در کمال ناباوری از ناحیه کمر مصدوم شدم. من فلج شدم و به زنی دارای ضایعه نخاعی و وابسته به ویلچر تبدیل شدم. دشواری های شرایط جدید، به مرور برایم قابل تحمل شده بود ولی طعنه و کنایه های مردم هیچوقت دست بردار نبود و مانند جغدی شوم بر سرنوشت من سایه افکنده بود. شنیدن حرفهایی که وضعیت کنونی مرا، تقاص ورودم به زندگی زنی دیگر و شاید نفرینهای او، بخاطر از هم پاشیده شدن آشیانه اش میدانستند زجرم میداد.. ولی خداوند آگاه بود که من هرگز روحم از اینکه حسین دارای همسر و فرزندی باشد خبردار نبود و بی تقصیر بودم. حرف و حدیث های مردم و مشکل ضایعه نخاعی بودن من باعث شد تا شوهرم از من فاصله بگیرد و سرانجام بعد ازچند ماه، حسین مرا ترک کرد. باور این موضوع، برایم خیلی سخت بود. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا مرا از پا در آورد. بعد از ترک حسین، خانواده ام مرا نزد خود بردند. خواهرم مرا در انجام کارها کمک می کرد و حسین نیز ماهی یک بار به دیدنم می آمد. سردی و بی تفاوتی را بخوبی در رفتار و نگاهش احساس می کردم. همیشه فکر می کردم که اگر سایه پدر بالای سر فرزندم باشد آینده بهتری در انتظارش خواهد بود، بنابراین با تمام وجود، سعی کردم حسین را نزد خود نگاه دارم و به حضور او در کنار فرزندم، حتی ماهی یکبار هم قانع بودم. ولی همسرم هیچ وقت خود را در مورد وظایفش در مقابل من و پسرمان متعهد نمیدید و به مرور نفقه ما را قطع کرد و من ناچار شدم برای اداره زندگی خود و فرزندم، به سازمان بهزیستی شهرمان مراجعه کنم. با کمکها و مساعدت بهزیستی سر پناهی برای خود دست و پا کردم و در این میان با بنیاد خیریه سپهر نیز آشنا شدم و پس از طی مراحلی در شرکت تعاونی وفای سپهر در کنار زنان دیگری که آنها هم به لحاظ شرایط جسمی شرایط من را داشتند و ضایعه نخاعی بودند مشغول به کار شدم و تا امروز در آنجا به فعالیت خود ادامه داده ام. خوشحالم که با سربلندی میتوانم هزینه های زندگی خود و پسرم را تامین کنم و خدا را از این بابت شاکرم که دستانم در مقابل نامردان روزگار دراز نیست.
نویسنده : فاطمه مدحیان
