پرش لینک ها

خاطره کوهنوردی

صورت سبزه و چشمانی ریز دارد با صدای موزیک پخش شده دستانش را بهم زد و به دنبال او صدای دست بقیه بچه ها آمد . موج شادی در چشمان کودکان روستا موج می زد علی در میان هیاهوی صدا فریاد زد داریم میریم کوه نوردی آخ جون،  بچه ها هم  با او هم صدا شدند. چیزی نگذشت که به روستای سه کنج رسیدیم علی کمی سراسیمه بود و هراس داشت. پرسیدم علی چی شده ؟ گفت خانم من تا حالا کوه نوردی نرفتم خیلی ذوق دارم و کمی هم می ترسم حالتش طبیعی بود خیلی از بچه های روستا هم همین حس را داشتند.  از سرپرست خواستم کمی در خصوص آداب کوه نوردی به آنها آموزش دهد ضمن اینکه در طول مسیر با صحبت های سرپرست تمام فن ها و آداب کوهنوردی به آنها گفته شد سطح برنامه سبک بود دیگر چیزی از ترس در نگاه هایشان دیده نمی شد و تنها صدای خنده هایشان در طول مسیر بود که آدمی را به وجد می آورد در طول مسیر دقایقی را برای استراحت کنار چشمه ای زیبا توقف کردیم یکی از زیباترین صحنه هایی که دیدم حضور فرزندان سپهر در کنار کودکان روستا بود. هر کدام دو سه نفری با هم گوشه ای دنج را انتخاب کرده  ، نشسته بودند و خوراکی هایشان را با هم می خوردند و مشغول صحبت بودند . نمی دانم چه می گفتند اما بدون شک حرف های کودکان همدرد با سرنوشتی متفاوت سخنانی ناب است. در طول مسیر رفتار آنها توجه مرا بیشتر به سویشان جلب کرد چرا که همان گروه های دو سه نفره فرزندان سپهر و کودکان روستا در تمام طول مسیر دستان همدیگر را برای یاری و کمک رسانی و رسیدن به قله صعود می گرفتندو در مسیرهای سخت به کمک یکدیگر می رفتند . علی می گوید تا به حال سفر گروهی را تجربه نکرده و اولین سفرش است دیدن مناطق بکر و پر آب و مناظر زیبای طبیعت برای آنها خاطرات خوشی رقم زد . در راه بازگشت فرزندان سپهر و فرزندان بانوان کار آفرین روستایی با گرفتن عکس یادگاری و دقایقی مولودی خوانی خاطرات خوشی را برای خود در ذهنشان به یادگار گذاشتند. لحظه خداحافظی علی در حالی که دست تکان می داد گفت دلتان شاد شود که دلمان را شاد کردید و با لبخندی بر لب همچنان دستانش را تکان می داد .

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search