پرش لینک ها

روزهای روشن

«وارد خانه پسران که شدم مسیح جزء اولین فرزندانی بود که به استقبالم آمد. پس از چند دقیقه احوال پرسی،  از بچه ها خواستم که زندگینامه شان را برایم بنویسند. دقایقی گذشت و مسیح همچنان قلم را در دست گرفته بود اما چیزی  نمی نوشت. گویی یادآوری خاطرات تلخ گذشته او را آزرده می کرد. قلم را به تحریر در آورد و در چشم به هم زدنی کاغذ را سیاه کرد. زیرکانه به او نگاه کردم، گویی متوجه نگاهم شد، اشک هایش را که از گوشه چشمش روی گونه هایش می غلتید پاک کرد. پسری غیور و نجیب بود. بالاخره پس از گذشت ساعتی برگ سرنوشت تلخش را تحویل داد و بدون هیچ حرفی رفت:»

پدرم در سن 15 سالگی به اجبار خانواده تن به ازدواج با دختری داد که هیچوقت دوستش نداشت، پسر سوم خانواده هستم. دو سال اول کودکی ام سرخوش و خرامان فارغ از هر درد و رنجی سپری شد، چرا که پدرم از راه خلاف درآمد خوبی داشت و وضع مالی مان خوب بود. اما قبل از آنکه  معنای خوشبختی را حس کنم زمین لرزید، تمام جانم لرزید و در این لرزش ها، مادرم، پاره تنم در میان آجرها و آوارها به سختی نفس می کشید. هنوز هم موسیقی دردآور نفس های آخرش لالایی شبانه ام است. کودک بودم و کاری از دستم برنمی آمد. تنها توانستم ندای گریه سر دهم آنقدر بلند که دیگر صدای ناله های مادرم به گوشم نرسید.

مادرم و برادر بزرگم را در حادثه تلخ زلزله از دست دادم، خوشبختی به دست نیامده از زندگی ام گریخت. من ماندم و کودکی ای که بدون مادر در حال سپری شدن بود. پدرم یکی از پا هایش را از دست داد و برای بزرگ کردن من و برادرم ناتوان بود . او همچنان به کار های خلاف خود ادامه میداد و بالاخره یک روز گرفتار و محکوم به حبس شد. کودک بودم اما کودکی خسته، خسته از بازی سرنوشت تاب و توان این همه درد و رنج را نداشتم. با گذشت سال ها از روزهای سخت زندگی ام هنوز هم وقتی به یاد رَد دستانم بر روی شیشه های حصار کشیده زندان میفتم گریه امانم را می برد. پدرم تمام دارایی مانده اش را به واسطه وکیل فروخت و تقلا کرد تا زودتر از موعد از زندان آزاد شود. آوارگی من در کوچه ها باعث شد که به وسیله اورژانس اجتماعی به بهزیستی سپرده شوم و از آنجا در خانه سپهر شادی نونهالان 3 تا 6 سال پذیرش شدم. برادر دیگرم  هم به دنبال سرنوشت گمشده خود رفت.

در دامان گرم خانواده ای چون سپهر زندگی برایم رنگ و بویی تازه گرفت. دیدن دختر و پسرهایی هم سن خودم که گویی هر کدام به نحوی اسیر سرنوشت شده اند برایم خوشبختی را به ارمغان می آورد. خنده های بلند و بدون دردشان نوید این بود که زخم هایشان التیام بخشیده و امید را در دلم زنده کرد. آموختم که می شود جور دیگر زیست. آری سپهر شد آسمان رویاهایم و به آن ها رنگی به زیبایی نیلوفر داد. کودکی ام را آن گونه کودکی کردم که امروز حسرت چیزی در دلم نمانده. از نعمت پدر و مادر محروم مانده بودم  اما بودند آن ها که واژه محبت و آغوش مادری و دستان نوازشگر پدری را برایم معنا کردند. روز به روز موفقیتم را با صدای بلند فریاد می زدند و برایم جشن می گرفتند.

رفته رفته توانستم در رشته فوتسال در رده سنی نوجوانان به خوبی بدرخشم و در این حرفه موفقیت های بسیاری کسب کنم. در سپهر تمام در های موفقیت به رویم باز بود. با اراده ای قوی و عزمی راسخ  تلاش می کردم و موفقیتم در زمینه تحصیل روز به روز بیشتر می شد. در کنار تحصیل و ورزش در کلاس های حرفه ای سفالگری ثبت نام نمودم و تندیس های مهربانی را که در سپهر می آموزم با دستان توانمندم می سازم.

امروز دیگر تمام روزهای تلخ گذشته را پلی برای صعود خود قرار داده ام و برای رسیدن به موفقیتم هر روز استوار تر از دیروز گام بر می دارم. چند ماهی است که در کلاس های نویسندگی شرکت می کنم. استادمان می گوید قلمم خوب است و نوشته های خلق شده از دلم به دل می نشیند.

امروز برایتان از زندگینامه ام نوشتم و امیدوار باشید تا فردا ها، رویاهای به حقیقت پیوسته ام و موفقیتم هایم را بخوانید. ناجی روزهای زندگی ام تمام این اتفاقات خوب به واسطه تو در زندگی ام رقم خورده است که با نگاه مهربانت غنچه های امید را در دلم شکوفا می کنی تمام خندیدن های از ته دلم را به تو مدیونم .

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search