پرش لینک ها

روزهای مه آلود

تنم را عریان می کنم …
خودم را می فروشم…
هرزگی می کنم…
میدانی چرا؟ … برای یک تکه نان!!

نامم کبری است. اهل تفرش یکی از شهرهای نزدیک اراک هستم ، هرزگی پیشه من بود .
سرزنشم مکن. با کفش هایم راه رفته ای ؟ که لنگان رفتنم را بر رخم میکشی!! بی مهابا و بی پروا فریاد بر می آورم که اگر همچون گذشته به ستوه آیم بازهم مجبورم زندگی شرمگین خود را تکرار کنم. تا به حال محتاج یک تکه نان مانده ای ؟ تا به حال آسمان سقف خانه ات بوده است؟ پس مپندار که خوبی تو از فطرتت و بدی من از ذات من است.
 در خانواده ای بی بضاعت به دنیا آمدم. سه فرزند بودیم. دو خواهر و یک برادر. من سومین و آخرین فرزند خانواده بودم. پدرم باغبان ساده ای بود که برای گذران زندگی به تهران آمده بود. از کودکی چیز زیادی به خاطر ندارم. فقط به خاطر دارم که از شدت فقر ، مرا در سن سیزده  سالگی بالاجبار به عقد مردی درآورند که سنش با سن پدرم تفاوت چندانی نداشت. مرا راهی فیروز کوه کردند. شوهرم اهل فیروز کوه بود. هنوز در عالم کودکی سیر می کردم. هنوز فرق بین زن و دختر بودن را نمی دانستم . هنوز بالغ نبودم و هنوز ……… عبادالله ، شوهرم کارگر راه آهن بود، وضع مالی بدی نداشتیم. ولی امان از دستِ بزن یک مرد که بذر کینه را  در دل زن  می نشاند و او را به اوج تنفر می کشاند. آنقدر مرا کتک می زد که ظاهرم بیانگر تمام ناگفته هایم بود.  من فقط سیزده سال داشتم. مادرم شاهد رنج هایم بود و بالاخره به اصرار او از عبادالله جدا شدم و به خانه ی پدریم بازگشتم. مدت کوتاهی در خانه ی پدرم ماندم تا اینکه با مردی به نام مهدی ازدواج کردم. شغلش پاسبانی بود. قبل از من بازن دیگری ازدواج کرده بود و حاصل ازدواج گذشته اش دختری بود که عامل ناسازگاری ما و در نهایت جدا شدنمان شد. اولین سنگ ناسازگاری را دخترش بر زندگیمان  زد. مهدی مرا به بهانه بدرفتاری وکوتاهی در حق دخترش  کتک می زد. زندگی برایم جهنم شده بود. روزی هزار بار از خدا آرزوی مرگ می کردم. طاقتم طاق شده بود.  مشکلم را با مادرم در میان گذاشتم، ولی تنها پاسخی که از او شنیدم این بودکه: “تو زن زندگی نیستی، آبرویمان بازیچه ی دست تو شده است. فکر می کنی زندگی یک بازی کودکانه است که هر وقت دوست داشتی ازدواج کنی و هر وقت نخواستی جدا شوی؟”
من چاره ای جز سکوت نداشتم. یک سال از زندگی با مهدی گذشت. یک روز مهدی مرا در مقابل چشمان مادرم به باد کتک گرفت و آنقدر مرا زد که از هوش رفتم و وقتی چشم باز کردم نه از مهدی خبری بود و نه از دستان سنگینش. مادرم طاقت نیاورد و با موافقت شوهرم ظرف چند روز طلاق مرا از او گرفت. در آن زمان پانزده ساله بودم. احساس پرنده ای را داشتم که از قفس آزاد شده،  غافل از آنکه روزهای تلخی پیش رو دارم . چند ماه بعد از جدا شدنم پدرم مرد و مدت زمان کوتاهی بعد از فوت پدرم، مادرم هم فوت کرد. بعداز مرگ پدر و مادرم روزهای بدبختی و نکبت بار زندگیم آغازشد .
“همیشه و در هر حال خدا را برای داشته هایتان سپاس گویید، زیرا بدتر از آن چه که در تصورتان می گنجد می تواند وجود داشت باشد “
بعد از فوت پدر و مادرم من تنها و بی کس شدم. خواهر و برادرم پی زندگی خودشان بودند.  آنها هیچ رابطه ای با من نداشتند.  من هم که توان پرداخت اجاره خانه را نداشتم، آواره ی خیابان ها شدم. فقط شانزده سال داشتم که برای گذران زندگیم ، وارد دنیای جدیدی شدم. دنیای هرزگی!!!
وقتی قدم در این دنیا بگذاری، اگر تمام هستی از آن تو باشد، دیگر از راهی که رفته ای باز نخواهی گشت. هم چون منجلابی است که هر چه در آن دست و پا بزنی بیشتر فرو می روی و راه برگشت نداری.  خوب به خاطر دارم که همه چیز از رفتن من به کاباره شروع شد. صدای خوبم و زیبایی اندامم، صاحب آنجا را محسور خود کرد. من به عنوان خواننده به کاباره وارد شدم . با افراد مختلفی آشنا شدم،  روزها را به خوانندگی درکاباره ها و شب ها را در خانه ها یشان به  عیاشی  و خوش گذرانی می گذراندم و از این راه کسب درآمد می کردم. علاقه و دوست داشتن برایم مفهومی نداشت. نه کسی مرا دوست می داشت و نه می توانستم کسی را دوست داشته باشم. تنها پول برایم مهم بود و بس. در این اثنی با پسر جوانی به نام احد آشنا شدم. خسته و تنها به دنبال تکیه گاهی می گشتم. حس کردم می توانم به او تکیه کنم. اولین بار بود که احساس ” دوست داشتن”  در وجودم  شعله ور شده بود. رابطه ای صمیمانه با هم داشتیم.  من فقط هفده سال داشتم و احد هجده سال. با وجود سن کمش بزرگ خیابان جمشید بود و همه  او را به ابهتش می شناختند. در خیابان جمشید قمارخانه ای داشت و از این طریق روزگار می گذرانید. او حاضربه ایجاد رابطه شرعی با من نبود و من برای اینکه تکیه گاهم باشد حاضر شدم بدون عقد و نکاح در خانه ی من  زندگی کند. بی تجربگی، جوانی و تنهایی آدم را به راههاو کارهایی می کشاند که عاقبتش جز پشیمانی نیست. او کمک خرج زندگیم بود. او را دوست داشتم و تا زمانی که با او بودم با کس دیگری رابطه نداشتم. ولی او نیز دچار جنون آنی می شد، هراز گاهی با چاقو به جان من می افتاد. هنوز اثرات رفتار وحشیانه اش بر روی دستانم نمایان است. با وجود رفتارجنون آمیزش حدود یک سال با او ماندم. تقدیرم بگونه ای رقم خورده بود که هر کس بر سر راه من قرار می گرفت ، خشونت جزء لاینفک وجودش بود. بعد از احد مدتی تنها ماندم. تا اینکه با شخصی از مشتریان کاباره به نام حسین آشنا شدم. حسین چهل سال داشت. مدتی باهم ارتباط داشتیم تا اینکه پنهانی و به دور از چشم زنش مرا به عقد موقت خود درآورد و من صیغه ی او شدم. او با ربا چرخ زندگی اش را می چرخاند. چند سالی با حسین بودم تا اینکه از وی باردار شدم. علی رغم تلاش او برای سقط جنین من مقاومت کردم. من می خواستم مادر شوم. می خواستم فرزندی داشته باشم تاتکیه گاه زمان پیری و درماندگیم شود. مقاومتم باعث شد که حسین هم چون مردان دیگر مرا ترک کند. بهای داشتن فرزند و ترس از تنهایی، دوباره تنها شدن بود. با هزار سختی و بدبختی توانستم با صیغه نامه که در دست داشتم برای فرزندم شناسنامه بگیرم. من مانده بودم و پسر کوچکم عباس. تنها او روزنه ی امید در زندگی ام بود. حال مسئولیت دو نفر بر شانه هایم سنگینی می کرد. برای اینکه فرزندم شاهد کارهای ننگینم نباشد او را در پانسیون گذاشتم. هر روز به او سر می زدم و تلاش می کردم تا بهترین امکانات را برایش فراهم کنم. ولی افسوس که او هرگز آغوش مادری نجیب و مهربان را تجربه نکرد. او از موهبت داشتن مادری پاک دامن محروم بود. با پیروزی انقلاب تمام کاباره ها بسته شد. عباس بزرگ شده بود. دیگر از هم خوابی با مردان شرم داشتم و واهمه داشتم که مبادا جذبه مادریم نزد عباس کمرنگ شود. تصمیم گرفتم برای گذران زندگی راه دیگری را انتخاب کنم. حرفه خدمت کاری در خانه های مردم را پیشه کردم . برای آنان  مایحتاج روزانه شان را خریداری می کردم، پادوییشان را می کردم ودر قبال آن پول ناچیزی دریافت می کردم. زمان می گذشت و زندگی من هم می گذشت. پسرم عباس راهش را انتخاب کرد و به دنبال سرنوشت خود رفت و منِ “شرافت از دسته داده” باز تنها ماندم . حتی فرزندم هم مرا نخواست و مرا پس زد. بعدها به علت ناتوانی و تنهایی و بی کسی، راهی خانه ی سالمندان کهریزک تهران شدم. مدتی آنجا بودم و بعد از آنجا مرا به سرای سالمندان بم فرستادند. حال که هفتاد سال از زندگیم می گذرد و به گذشته ی تاریک خود می نگرم همواره از خود می پرسم که آیا می توانستم جز آن راهی را که پیموده ام انتخاب کنم . چه کتک ها که نخوردم ، چه سختی ها که تحمل نکردم ، چه گرسنگی ها و چه آوارگی ها که نکشیدم . آیا من آن راهی را نرفتم که زمانه پیش رویم گذاشت. حال که درد و دلم را خواندی ، مرا در محکمه ی عدل خویش بسنج و با قاضی وجدان خود حکمم را صادر کن…..
نویسنده : فاطمه مداحیان

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search