زندگینامه باران
من از همان نخستین روز تولدم احساس کردم که تیره بختم
درست از همان روزی که تک و تنها در بستر غم آلود و در کلبه ا ی شبیه به یک گور وارونه مجبور به زندگی شدم .
شنیدم که مادرم ناخواسته باردار شده و بارها سعی داشته با خوردن داروهای مختلف مرا در نطفه خفه کند. اما نشد…
و این شد که من روزهای کودکی ام را در دامان سرد مادرم سپری کردم .
نمی دانم محبت چیست … نمی دانم آغوش چیست … مهربانی کردن را بلد نیستم
چرا که در خانه ای کودکی کردم که هیچکس از حضورم سرخوش نبود . وقتی برای اولین بار راه رفتن را یاد گرفتم
کسی برایم دست نزد و وقتی زمین خوردم کسی بلندم نکرد . باور کرده بودم که سرنوشت سیاه من ، نام مرا از یاد
سرگذشت سپیدی که نداشتم برده است .
پنج سالم بود که با مفهوم طلاق آشنا شدم . پدرومادرم از هم جدا شدند و من نزد پدرم رفتم و برادر بزرگم پیش مادرم
ماند. چیزی نگذشته بود که فهمیدم درد چیست و تنهایی را در پوست و استخوان و تک تک سلول هایم حس کردم .
پدر رفت و با رفتنش قلبم را سیاه پوش کرد . حال من مانده بودم و یک کلبه تنهایی که شده بود مدفن آرزوهای بی
گناهم …
توان آن همه درد و تنهایی را نداشتم ، بازوانم برای کشیدن بار اینهمه زجر هنوز ناتوان و نحیف بودند. …
مادرم که از مرگ پدرم با خبر شد به سراغم آمد اما حاضر نشد که کنارش زندگی کنم . گریه کردم …. زجه زدم اما
کارساز نبود . من در خوابگاه کرمان پذیرش شدم و پس از گذراندن دوره ابتدایی به خوابگاه سپهر بم منتثل شدم …
مادرم هم ازدواج کرد و گویی مرا از یاد برده بود.
در سپهر تمام راه های پیشرفت برایم باز بود باید خودم را نجات می دادم با چابکی درسم را می خواندم و در کنارش به
موسیقی روی آوردم و هارمونی زندگیم را با سنتور می نواختم شیطنت های خاصی داشتم. می خواستم برجسته باشم و
نگاه دیگران به من خاص باشد این خصوصیتم باعث شده بود در خوابگاه از همه پیشی بگیرم . کم کم به کار اجرا روی
اوردم و در این راه موفقیت هایی کسب کردم .
گاه گاهی قلم در دست می گرفتم و دل نوشته هایی خلق می کردم که توجه اطرافیان را به خود جلب می کرد .
تشویق و تحسین اطرافیان باعث دلگرمی و رشدم شد . دیگر نبود خانواده و دوری از آنها ، آنها که مرا پس زدند آزارم
نمی داد. می دانستم که در کنار هم سرخوش و خرامان زندگی می کنند و همین برایم کافی بود.
دوران دبیرستان را هم به خوبی پشت سر گذاشتم و وارد دانشگاه شدم و در رشته حقوق تحصیل کردم … در کنار
تحصیل در سپهر مشغول به کار شدم و گه گاهی به مادر و خانواده ام سر می زدم … با وجود تمام کم محلی هایشان .
دوره کارشناسی را سه ساله تمام کردم و کارشناسی ارشد را در رشته حقوق بین الملل آغاز کردم . همسر مادرم فوت
کرد و برادرم هم به دنبال زندگی گمشده خود رفته بود. مادرم تنها بود وتوان برآورده کردن مایحتاج خود را نداشت .
ازمن خواسته بود بروم و با او زندگی کنم . جای تردید نبود. .. نمی خواستم فکر کنم می ترسیدم بین فرمان عقل و قلبم
گزینه اشتباه را برگزینم … شاید هم درست را
بازان دیگر مهربانی کردن را یاد گرفته بود و امروز باید مهربانی کند / به خانه مادرم رفتم وشدم مونس روزهای غم زده و
تنهایی اش . شدم نان اور خونه اش و تمام سعی ام را میکردم که درد را حس نکند . هرچند او رفتار خوبی باهام ندارد
… هرچند که می دانم دوستم ندارد…
اما من بیمارم و بیماری ام این است که بدی کردن را نیاموختم ….
ادامه دارد…
به قلم باران
