زندگی نامه مریم
گاهی فقط دلت می خواهد زانوهایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای ، گوشه ترین گوشه ای بنشینی و روزهای رفته ات را با تمام تلخی و شیرینی هایش به یاد بیاری
به یاد بیاری ثانیه هایی که پس از رفتنشان دیگر باز نمی گردند.
شش سالم بود که پا به خانواده ای جدید گذاشتم .
سپهر را می گویم .
جایی آبی تر از آسمان های دیگر .
به واسطه پدر ومادر ناتوانم به سپهر آمدم . تنها فرزند خانواده بودم اما نه عزیز و نه دردانه .
گویی تنها به اصطلاح دامن گیر بودم . وضع مالی خوبی نداشتیم پدر ومادرم هردو معتاد بودند . بعد از آنکه به سپهر آمدم تا سالها از آنها خبری نداشتم ، گاهی فراموششان می کردم و گاهی در واپسین روزها در خلوت خویش به یادشان اشک می ریختم .
روزهای بی تکرار کودکی و نوجوانی ام را یک به یک سپری کردم و آرام آرام ساغر همان دخترک بازیگوش دیروز بزرگ و بزرگتر شد و با همان شیطنت های زیرکانه اش به دوره دبیرستان راه یافت . در دبیرستان در رشته تربیت بدنی ادامه تحصیل دادم . روزی از همان روزها پدر ومادرم به دیدنم آمدند از آخرین تصویری که در ذهنم داشتم خیلی افتاده تر شده بودند. لرزش دستان پدر گواه گرد پیری اش بود . و چین های صورت مادر نشان از بار درد ها و رنج هایش . حرف ها داشتم اما زبانم بند آمده بود . جای گلایه نبود . باید فرصت را غنیمت می شمردم و خوب نگاهشان می کردم تا چهره شان را در دلم حک کنم ،،،،،،،،،،برای روزهایی که نیستند.
شاید آمدند که بروند ….
اوضاع زندگی شان خوب نبود … گویی به تکه نانی زنده اند. آنها رفتندو زندگی من همچنان ادامه داشت
در ایام جوانی با حمایت سپهر با شخصی به نام فریبرز ازدواج کردم و اکنون صاحب یک پسر چهار ساله به نام فرنام می باشم و روزهای آخر بارداری فرزند دومم را به انتظار نشسته ام . خدا را شاکرم که در میان تمام دلواپسی های کودکانه ام قبل از آنکه راه آرزوها را گم کنم . تنهایم نگذاشت و سپهر رادر مسیر زندگی ام قرار داد.
به قلم : باران
