پرش لینک ها

زندگی نامه معصومه محبی

می خواهم از خاطرات تلخ و شیرین زندگی ام برایت بگویم. می خواهم یادی از گذشته ها کنم . گذشته ای که مدام از مقابل دیدگانم عبور میکند. می خواهم از درد های زندگی ام بگویم. می خواهم عقده دلم را بگشایم تا شاید بغض های فروخورده ام و دل شکسته ام را التیام بخشد و بر دردهایم مرهمی باشد. می خواهم از جور روزگار با تو درد دل کنم. روزگاری که همیشه مرا به نبرد با خود فرامیخواند و با نشانه رفتن برروح و قلب آزرده من، راه فرار و گریز از مقدرات را بر من میبندد. می خواهم از دردهایم با تو بگویم ……..

“مرا دردی است اندردل اگرگویم زبان سوزد   اگرخاموش بنشینم ازآن ترسم که مغزاستخوان سوزد”

نامم معصومه و فامیلم محبی است و در شهرستان قم به دنیا آمدم. پدرم ‍ژاندارم بود و در ساردوئیه از توابع شهرستان جیرفت خدمت می کرد. در آنجا با مادرم آشنا شد و این آشنایی به ازدواج آنها انجامید. سال های اول ازدواجشان بود که اشرار به ساردوئیه حمله کردند. پدرم در مقابل اشرار دست تنها بود و از سمت مقامات بالادست بخوبی حمایت نمیشد و برای ایجاد امنیت درشهر، کاری ازدست او برنمی آمد. این موضوع باعث شد که پدرم  درخواست انتقالی بدهد وبعد از موافقت، با مادرم تمام اثاثیه شان را جمع کرده و به قم نقل مکان کنند. مادرم باردار بود و درهمین رفت و آمدها، فشار وارد شده بر او، باعث از دست دادن فرزندش شد. زندگی آنها بطور معمول پیش می رفت تا اینکه یکی از روزها که همسر شاه سابق ایران ( فرح دیبا )، برای زیارت حضرت معصومه به قم می آید،  پدرم را بعنوان مامورمحافظ ایشان انتخاب میکنند. فرح دیبا، پس از بازگشت از سفر، تصمیم می گیرد ازهمه کسانی که به نوعی در امرمحافظت و مراقبت از او در این سفر شرکت کرده بودند قدردانی کند و به آنها هدایایی میدهد و از آنها میخواهد در صورتیکه درخواستی دارند مطرح کنند تا توسط دفتر او مورد بررسی قرار گیرد. پدرم نیز شرح حال زندگی اش را بیان میکند و ماجرا و دلایل اسباب کشی اش به قم را توضیح میدهد. به دستورفرح دیبا، مدتی بعد مادرم برای درمان و سایر هزینه های پزشکی و بخاطر فراهم شدن امکان بارداری مجددش، از لحاظ مالی مورد حمایت او قرار میگیرد تا اینکه نهایتا مرا باردار میشود. مادرم به شکرانه اجابت دعایش در حرم حضرت معصومه،  نام مرا معصومه میگذارد. بعد از تولد من، به لطف خداوند، پدرو مادرم صاحب دو فرزند پسر هم میشوند . حمایت های مالی همسر شاه سابق از خانواده ما، هم چنان ادامه می یابد تا روزی که پدرم به بیماری لاعلاجی مبتلا می شود. بیماری که  آن روزها علتش ناشناخته بود و معالجه ای نداشت. بیماری که کمتر از یک سال او را از پا انداخت و ما را برای همیشه از نعمت داشتن پدر محروم کرد. هنوز یک سال از مرگ او نگذشته بود که مادرم با مرد دیگری ازدواج کرد و من و برادرهایم را رها کرد و تنهایمان گذاشت. مادرم، برادرانم را به من سپرد. اوایل هرازگاهی به ما سر میزد ولی بعد ازمدتی دیگر از ما خبری نگرفت. آخرین باری که نزدمان آمد به ما گفت که دیگر شوهرش به او اجازه نمی دهد که به دیدن ما بیاید و پس از آن هم دیگر نیامد. بعد از مرگ پدرم و ازدواج مادرم ، یکی از دوستان پدرم بنام آقای … ما را به ساردو برد. بیست و پنج ساله بودم که به همراه برادرانم و آقای …. به ساردو رفتیم. آنجا خانه پدریمان را باز سازی کردیم ودر آنجا ساکن شدیم. برادرانم را به مدرسه فرستادم. به کمک دوست پدرم و برادرانم، به کشاورزی و دامداری مشغول شدیم. درهمان روزها برایم یک خواستگارآمد. بیست و هفت ساله بودم که با او ازدواج کردم. یک عقد مختصرگرفتیم و زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. برادرانم در کنار ما زندگی می کردند، هر دو تحصیلشان را ادامه دادند و بعدها زمینه ازدواج هردوی آنها را فراهم کردم  و به زندگی آنها سرو سامان دادم. همیشه خدا را به خاطر لطف های مکررش شکر می کنم. چرا که  به لطف پروردگار بود که توانستم بار  مسئولیت خود و برادرانم را به دوش بکشم و آنها را سرو سامان دهم. زحمات و خوبی های پدرم هیچگاه از خاطرم نمی رود. هیچوقت اجازه نمی داد که آب ازآب توی دلمان تکان بخورد اما  هرگز نمی توانم مادرم را ببخشم . مادرم ما را در شهری غریب رها کرد و به دنبال زندگی خود رفت.

 بعد از ازدواجم، خداوند به من سه پسر داد. از سه فرزندم، دو نفراز آنها به دام اعتیاد گرفتار شدند. بی مسئولیتی آنها در قبال زندگیشان مرا آزار می داد . دائما آنها را نصیحت می کردم  اما هیچ فایده ای نداشت. نصیحت های من به آنجا منتهی شد که با من قطع رابطه کردند و دیگر به خانه من نیز نمی آمدند. تنها یکی از پسرانم، فرزند سر به راهی بود که او هم عمر زیادی نکرد. پسرم دارای سه دختر و دو پسر بود. ازمرگ پسرم، چیزی نگذشته بود که شوهرم را هم از دست دادم. من یک تنه کار کشاورزی و دامداری را انجام میدادم و از این طریق زندگی ام را اداره می کردم. من از تلاش و کارکردن، واهمه ای نداشتم اما از تنهایی و بی کسی هراس زیادی داشتم. ولی افسوس، از چرخش  روزگار، ازآن روزی که پای راه رفتن را ازمن گرفت. خداوندا به عظمتت قسم میدهم که کسی را محتاج دیگری نکند. یک روز وقتی که داشتم ظرف ها را در حیاط خانه می شستم لیز خوردم وازناحیه لگن دچار شکستگی شدید شدم و از آن روز به بعد، دیگر نتوانستم راه بروم. نوه هایم، مدتی بعد از شکستگی لگن و ناتوانی ام، اموالم را بین خودشان تقسیم کردند و مرا به خانه سالمندان بنیاد خیریه سپهرمنتقل کردند. الان نزدیک دوسال است که دراینجا هستم. نوه هایم حتی برای سر زدن به من، نمی آیند. دلم از این همه بی مروتی و بی وفایی میگیرد. من برای آنها چیزی کم نگذاشته بودم ولی آنها مرا رها کردند. در اینجا، کارکنان مهربانی هستند که به ما رسیدگی می کنند، ما را همچون کودکی، ترو خشک می کنند. برایمان برنامه هایی شاد و مفرح برگزار می کنند. خداوندا، تو را برای همه چیز سپاسگذارم. برای همه موهبت ها و محبتهایت. اگر چه دل شکسته ام ولی همین که زیر بار منت کسی نیستم خدا را شاکرم.

            مداحیان

پیام بگذارید

  1. اگه واقعی باشه که خیلی درد کشیدن .امیدوارم خداوند جواب همشون بده

Home
Account
Cart
Search