لالایی
لالا ، لالا
لالایی دختر خوبم
بخواب ای دختر نازم
بخواب ای جان شیرینم
که مادر در سرش صد قصه ها دارد ، دل تنگش هزاران غصه ها دارد .
بهترین لحظات عمرم زمانی است که با دستانم موهای یاسمن دختر سه ساله ام را نوازش می کنم و برایش لالایی می گویم تا با آرامش بخوابد . شاید شیرینیِ این لحظات بخاطرِ عهدیست که با خود بسته ام. من در کودکی طعم بی کسی را با تمام وجود چشیده ام وحالا می خواهم برای همسر و فرزندم که همۀ کسم هستند، جبران کنم. کودکی ام با تنهایی گذشت . نه تنها دست نوازشی را بر سرخود احساس نکردم که حتی بیاد ندارم ، مادرم یکبار هم به موهای همیشه درهم ریخته ام شانه زده باشد . از هنگام تولد بی مهری و تنهایی گریبانم را گرفت و کوله بار زندگی ام از خانه ای به خانۀ دیگر حواله شد. درست به خاطر نمی آورم که سرگردانی ام از کی آغاز شد. شاید از روزی که پدر معتادم بی هیچ نام ونشانی برای همیشه ما را ترک کرد و هیچگاه از اوخبری نشد . شاید هم از روزی که مادرِ بی بندو بارم به جرم فروش و حمل مواد مخدر به زندان افتاد . ولی همان روزهایی هم که با آنها بودم ، خانه ما سامانی نداشت و من آنها را بسیار کم می دیدم . من از ابتدای تولد آواره بودم. آوارۀ خانه مادربزرگ و دایی و خاله و… . در خانه مادربزرگ هر روز با بی مهری دایی حمید مواجه بودم . او به بهانه های مختلف مرا به باد کتک می گرفت . ضربه های شلاق او تمام بدنم را کبود می کرد . رفتار دایی حمید بهانه ای بود که مادربزرگ مرا به خانه دایی مسعود بفرستد. دایی مسعود به هنگام نشئگی از مصرف مواد مهربان می شد و مرا نوازش می کرد ولی زن دایی مسعود اصلا مرا دوست نداشت و بمن حسودی می کرد و مرا کتک می زد. هرگز ضربۀ سیلی های او را فراموش نمی کنم. از خانه دایی مسعود به خانۀ خاله رباب رفتم. خاله رباب زن زحمتکش و ساده لوحی بود که روزی دو نوبت نان می پخت تا خرج خانوادۀ هشت نفره اش را در آورد. ولی اصغر آقا همسرش ، از صبح تا شب بیکار و عصبی و خمار بود. او دسترنج خاله رباب را به بهانۀ مریضی دود هوا می کرد . خاله رباب حتی وقت نمی کرد با دستان زمخت ِ خمیری اش ، یکی از 5 دختر خودش را نوازش کند ، چه برسد به من. اصغر آقا همیشه مرا ” نون خور اضافه ” خطاب می کرد باید دوباره به خانه مادربزرگ بر می گشتم. عمر محبتهای فامیل های من خیلی کوتاه بود. روزها زود می گذشت و درزندگی ام تغییر خاصی رخ نمی داد. 6 ساله شدم و باید به مدرسه می رفتم ولی تا 9 سالگی هنوز از مدرسه رفتن خبری نبود . مادربزرگ اصلا قصد نداشت مرا به مدرسه بفرستد. او می گفت: دختر برای خانه شوهر سواد لازم ندارد . هرچه لازم باشد خودم به تو یاد می دهم. کودکی ام در ترس ، فقر ، شکنجه ، بی مادری و آوارگی سپری شد. همیشه آرزو داشتم یک عروسک ، یک خانۀ امن و یک مادرِ مهربان و پدرِ خوب داشتم .
یک روز که حسابی از دایی حمید کتک خورده بودم گریه کنان خودم را به مدرسه ای که در نزدیکی خانۀ مادربزرگ بود رساندم. با ترس به داخل مدرسه رفتم . با صدای بلند گریه می کردم و برای همه کسانی که در مدرسه بودند داستان زندگی ام را تعریف کردم. خانمی که بعدها فهمیدم مدیر مدرسه بود ، مرا آرام کرد و آدرس مادربزرگم را پرسید و سرایدار را دنبال او فرستاد . کمی بعد مادربزرگم به همراه سرایدار به مدرسه آمد. آنها مدتی با هم صحبت کردند. مادربزرگ گاهی گریه می کرد و گاهی با عصبانیت مرا نگاه می کرد. نهایتاٌ مدیرمدرسه نامه ای به مادربزرگم داد و فردای آن روز با مادربزرگ به بهزیستی رفتم. اودر آنجا دستان کوچکم را در دستان پر مهر کسی گذاشت که بعدها فهمیدم مدیر خانۀ امیدم بود. مادربزرگ با عجله رفت و من به خانه ای رفتم که همه می گفتند متعلق به خودم هست. من نگران بودم عمر ماندنم در این خانه نیز کوتاه باشد. روزهای اول دلم آشوب و نا آرام بود، ولی در آن خانه خواهرانی داشتم که همه داستانی شبیه زندگی من داشتند. قصۀ من و خواهرانم همه شبیه هم بود. آن خانه تنها خانۀ امن همه ما بود . من به آرزوهایم رسیده بودم. بلافاصله مرا در مدرسه ثبت نام کردند و من نه تنها یک عروسک بلکه کلی اسباب بازی دیگر بدست آوردم که همه مال خودم بود. زندگی من در خانواده ای صمیمی و پر از مهر و صفا آغاز شد . هرچند مادر نداشتم ولی کسانی مهربانتر از مادر و خوبتر از پدر داشتم. من آرامش یافتم. باورم نمی شد که دیگر نباید از خانه ای به خانۀ دیگر بروم. من نون خور اضافه نبودم. حالا وقتِ جبران بود هرچند کودکی ام را از دست داده بودم ولی فرصت زیادی برای جبران داشتم. من همانجا و در همان خانه آموختم که پایه های زندگیم را محکم بسازم . من آموختم که چگونه پناه امنی برای دخترم باشم . امروز که در پناه همان خانه و با کمک همان دستان مادرانه ازدواج کرده ام ، همسری دلسوز و مردی نجیب بر روی ستونهای خانه ام سقفی استوار ساخته است . خداوند به ما دختری عطا کرده است تا من همه عهدو پیمانهایم را نسبت به او ادا کنم. من از این خانه با تمام وجود حراست می کنم و آنرا تنها جایگاه مناسب برای رشد خانواده ام یعنی خودم ، همسرم و دخترم می دانم . من آموخته ام که بنیان خانواده باید با تکیه بر حق و استوار بر انسانیت ، پاکی و نجابت ، تلاش و صبوری و محبت بنا گردد. امروز برای دخترم درکمال آرامش لالایی می خوانم و باتمام وجود محبت مادرانه ام را بر وجود او نثار می کنم . گاهی به مادرم فکر می کنم . به زندگی رقت بارش . برایش آهی می کشم و برایش آرزوی نجات و رهایی می کنم . گاهی به آنچه بر پدرم گذشته می اندیشم و بر زندگی نابخردانه هر دوی آنها تامل می کنم .
بی ایمانی ، بی بندو باری ، هوس رانی و اعتیاد زندگی آنان را تباه کرد. حاصل زندگی آنها فرزندی بود که اگر واقعه آن روز در مدرسه اتفاق نمی افتاد و مادربزرگم توصیه مدیر مدرسه را نمی پذیرفت ، معلوم نبود که سرنوشتی متفاوت از پدر و مادرش داشته باشد . خداراشاکرم که مرا درمسیری قرار داد تا همۀ آنچه را که پدر و مادرم نداشتند بدست آوردم و از منجلابی که آن دو را غرق کرد نجات یابم . از خدا می خواهم که مادر مهربان و خوبی برای فرزندم و همسر وفاداری برای شوهرم باشم و دعایم نثار آنهایی که مادرانه و پدرانه مرا در آغوش پرمهر و محبت خود پناه دادند و موجبات رشد و شکوفائی ام را فراهم آوردند . از خدا می خواهم که عزتشان دهد و عاقبتشان را ختم به خیر گرداند .
نویسنده : ز. پائیز
