مادرم …
هزاران بار در جای ، جای جهان ، کوچه ها ، خیابان ها و در عمق جانم نامت را شنیدم . هر جا رفتم نام تو بود. مادر جان نمی دانم در وصف تو چه بگویم وقتی به تو فکر میکنم. دستانت بوی مهربانی ، عشق و صمیمیت می داد و آغوشت احساس آرامش .تو فرشته نجات من بودی هر گاه به بن بستی می رسیدم دستانم می لرزد و عرق بر پیشانیم می نشست تو در تاریکی ذهنم مانند یک شمع روشنی بخش بودی ، بی تو هیچم.آرزو دارم سر بردامنت بگذارم و مانند آن روزهای کودکانه ، کودکانه بگریم. دامنت پناهگاه امن من بود و تکیه گاهم بودی . چرامرا تنها گذاشتی. وقتی دستان مهربانت اشکهایم را پاک می کرد همه دنیا از آن من می شد. ای کاش می شد اشکم ، چشمم ، جانم و همه ی وجودم را به پایت می ریختم. ای فرشته روی زمین . تو سنگ صبور من بودی وقتی ناراحت می شدی و گریه می کردی پریشان حال می شدم و نمی دانستم چه کنم . مادر وجودت خورشید هر خانه ای است. هرگز غروب نکن که زندگی بی تو هیچ رنگی ندارد. مادر به حرمت همه ی نوازش هایت ، مهرورزی هایت گذشت و ایثارت تو را ستایش می کنم.
نویسنده : حدیث کامکار
