پرش لینک ها

مادرم مرا در یکی از ماه های فصل بهار به دنیا آورد…

دریکی از ماه های فصل بهار به دنیا آمدم. تمام روزهایی که  قد می کشیدم، با اشک های پنهانی مادرم طی شد و من هر روز طعم لبخند تلخش را از لابه لای نگاهش حس می کردم. گویی بخت مرا از کودکی با تنهایی و سیاهی گره زده بودند، روزهایی که دوست داشتم در یک خانواده ی سه نفره شاد زندگی کنم، به تنهایی و سکوت دو نفره (من و مادرم ) سپری شد.

پدرم، مادر را از ماه های قبل از تولدم رها کرده بود، نمی دانم چه چیزی او را به این کار وا داشت، او بدون اینکه نام و نشانی از خود بر جای بگذارد، یک روز برای همیشه خانه را ترک کرد و از مادرم دست کشید. سال ها گذشت و من به سن مدرسه رسیدم پس از انجام آزمایشات مشخص شد که در گروه بچه های کم توان ذهنی قرار دارم؛ بنابراین نتوانستم در مدرسه عادی در کنار دیگر بچه ها درس بخوانم و به اصرار مادرم در مدرسه پیوند( بچه های استثنایی) ثبت نام شدم و چند کلاسی را به شیوه آموزشی این مدرسه آموختم. از آنجایی که دیگر ذهنم مرا یاری نمی کرد، نتوانستم در این مدرسه هم ادامه تحصیل  بدهم و از آن روز به بعد در کنار مادرم در خانه به پخت نان مشغول شدم تا مخارج خود را تامین کنم. سال ها زندگی مان به همین منوال گذشت تا آن اتفاق افتاد. زلزله هولناک پنجم دی ماه سال 82 به خانواده های زیادی رحم نکرد، فرزندانی چون من بی مادر و مادرانی که بی فرزند شدند. بعد از بیرون آوردنم از زیر خروارها آوار، فهمیدم که دیگر نمی توانم دست های مادرم را لمس کنم و باید زندگی تلخی را بدون آغوش  او سپری کنم.

روزهای سراسر درد و تنهایی من، به سختی می گذشت تا اینکه توسط آشنایان از طریق بهزیستی با یک موسسه خیریه  آشنا شدم که  به تازگی در بم تاسیس شده بود و مرکزی برای توانخواهان ذهنی دایر کرده بود. در آنجا پذیرش شدم و کارهایی یاد گرفتم که هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم بتوانم انجام دهم. اینجا بود که نور امیدی در من شکل گرفت و دستم در دست آدم هایی قرار گرفت که مرا باور داشتند. حالا دیگر تنها نبودم و دوستان زیادی داشتم. چند سال از حضورم در آن مرکز گذشت ، با دختری آشنا شدم که به مانند من  توانخواه ذهنی بود و در «مرکز حمایت از توانخواهان ذهنی دخترانه سپهر» حرفه می آموخت.. او هم مثل من تنها بود و از مشکل معلولیت ذهنی رنج می برد. سمیه دختر خوبی بود و طولی نکشید که مهرش به دلم نشست، حالا من یک دل نه صد دل شیفته او شدم. بعد از صحبت و مشاوره با مربیان مرکز، بساط مراسم خواستگاری و سور و سات عروسی مان فراهم شد. مراسم کوچک اما با شکوهی توسط خیریه برایمان م مهیا شد و دستمان در دست یکدیگر قرار گرفت. هم اکنون من نان آور خانه هستم و از کارهای دستی ام درآمدی دارم. زندگی شیرین خود را مدیون حمایت های« بنیاد خیریه سپهر» هستم  . امروز برای ساخت خانه ای دو نفره و گرم اقدام نموده ام تا شادی دو نفره مان با خانه ایی گرم و امن تکمیل شود.

روایتی کوتاه از زندگی مرتضی که دوست نداشت طعم تنهایی را تا همیشه تجربه کند.

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search