پرش لینک ها

محمد علی گودرزی

تا جوانی قدرت شباب را به رخ زمین و آسمان می کشی، تا جوانی تصور می کنی هیچ کس و هیچ قدرتی در برابر قدرت بازوانت تاب و توان ندارد. اما همین که گرد پیری بر موهایت بر وجودت می نشیند، آن هنگام است که به عجز و ناتوانی خود واقف میشوی. امروز نه از قدرت اهل شباب خبری است و نه از بازوان تنومند مردی که زمین و زمان را بر هم می پیچید. امروز مردی سخن می گوید که از ناملایمات روزگار با صدای نحیفی می گوید: آه

نامم محمد علی و شهرتم گودرزی است. در سال١٣٢۴ در شهرستان بردسیر به دنیا آمدم. پدرم کارمند ارتش و مادرم خانه دار بود. ما تنها دو برادر بودیم. از همان کودکی عزیزو دردانه مادرمان بودیم. مادرم ما را در ناز و نعمت بزرگ کرد و هرچه می خواستیم برایمان مهیا می کرد. پدرم آدم سخت گیری بود،  قانون خودش را داشت، بسیار خشک و مقرراتی بود. پدرم بسیار مشتاق بود که من  دردبیرستان رشته ریاضی فیزیک را انتخاب کنم و برای تحصیل به کرمان بروم ولی  من به رشته ادبیات علاقه مند بودم. از آنجایی که در خانه مان حرف حرف پدرم بود، من مجبور شدم رشته ریاضی فیزیک را انتخاب کنم. پدرم یک خانه در کرمان برای من اجاره کرد و من برای ادامه تحصیل در دوره متوسطه به کرمان رفتم. در این اثنا بود که عاشق دختر صاحبخانه مان شدم اما به دلیل غرور زیاد حاضر نشدم پا پیش بگذارم، بسیار مغرور و خودپسند بودم، فکر می کردم که او اول باید پا پیش بگذارد،آنقدر این دست و آن دست کردم که بالاخره دختر صاحب خانه مان ازدواج کرد. غرور بیش از حد من باعث شد دختری را که به او علاقه مند بودم از دست دهم. بعد از اینکه دیپلمم را گرفتم به سربازی رفتم و  بعد از دو سال سربازی، به بردسیر بازگشتم.  مدتی بعد از آمدن من از سربازی پدرم دچار بیماری سرطان شد و اندکی بعد  به علت بیماری فوت کرد. من و برادرم  پشتوانه مان را از دست دادیم، از مرگ پدرمان بسیار متاثر و ناراحت بودیم.

بعد از فوت پدرم، من شیوه زندگی ام را تغییر دادم و برای اینکه خلا وجود او را حس نکنم به خوشگذرانی و رفت و آمد های زیاد مشغول شدم، مادرم برای اینکه مرا سرو سامان دهد تصمیم گرفت دختر شاتر محلمان را برایم بگیرد و من به اصرار زیاد مادرم با آن دختر ازدواج کردم. هیچ وجه مشترکی بین خودم و همسرم نمی دیدم، او تا کلاس پنجم بیشتر درس نخوانده بود ولی من دیپلم داشتم، آن زمان داشتن دیپلم بسیار ارزشمند بود و کمتر کسی می توانست ادامه تحصیل دهد و دیپلم بگیرد.  همسرم بسیار دهاتی حرف میزد ، اصلا او را دوست نداشتم. به دلیل نداشتن تفاهم و وجه اشتراکی دائماً با او دعوا می کردم، ساز مخالف می زدم اما او دم نمی آورد و تحمل می کرد. بیست سال با هم زندگی کردیم، حاصل ازدواجمان چهار پسر و چهار دختر بود.  آن روزها در اداره برق برای استخدامی قبول شدم و با همسر و فرزندانم به بندر عباس رفتیم. چند سالی آنجا بودم اما به دلیل مشکلات با همسرم کارم را رها  کردم و به بردسیر برگشتم. بعد از برگشتنم به بردسیر  فرزندان و همسرم را ترک کردم و به نزد مادرم رفتم و در کنار او زندگی می کردم. زنم با رفتن من بلافاصله دادخواست طلاق داد و من با اشتیاق هر چه تمام تَر او را طلاق دادم. زندگی ای که در آن علاقه نباشد هیچ ارزشی ندارد و همان بهتر که خاتمه پیدا کند. من و همسرم با وجود نداشتن نقطه مشترک  و سنخیت با هم ازدواج کردیم و همین عامل أصلی نابولی زندگی مان بود.

مدتی بعد از طلاقم مادرم  هم فوت کرد. بعد از فوت مادرم خانه پدریمان را فروختیم و من سهم خودم را خرج خوشگذرانی ام کردم.  بعد از تمام شدن پول هایم نزد فرزندانم بازگشتم اما آنها مرا پس زدند. یک اتاق برای خودم اجاره کردم و از آنجایی که خط خوشی داشتم به پارچه نویسی مشغول شدم و از این طریق مخارج خودم را تامین می کردم. بعد از گذشت چند سال دیگر توان کار کردن نداشتم،  دیگر سن و سالی از من گذشته بود ، فرزندانم حاضر نشدند مرا نگه دارند، من هم توقعی از آنها ندارم، در جوانی به جای آنکه پشت آنها باشم و آنها را حمایت کنم، آنها را ترک کردم، هر چه عوض دارد گله ندارد.

دیگر توانایی قبل را نداشتم، خودم را به اداره بهزیستی معرفی کردم، آنجا پس از بررسی مرا به سرای سالمندان امیر المؤمنین کرمان ارجاع دادند  وبعد از مدتی مرا به سرای سالمندان خیریه سپهر بم فرستادند.

خداوندا راضی ام به  رضای تو، هیچ گله ای ندارم چرا که می دانم خود کرده را تدبیر نیست.

مداحیان

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search