پرش لینک ها

من تاوان کدامین گناه بوده ام؟

در خاطرات کودکی ام قدم میزنم، خاطراتی که جز درد و سیاهی چیزی ندارد. کودکی ام را که مثل یک بادکنک بود، دستم گرفته بودم با نخی باریک. باد روزگار وزیدن گرفت و نخ پاره شد و کودکی از من گریخت. من ماندم با نخی پوسیده، با آلبومی از خاطرات پاره پاره…. سراغ آلبوم می روم و پسرکی را می بینم که باور نمیکنم کودکی های من باشد:

من حاصل ازدواج پدر و مادری بی مسئولیت و از اهالی بم هستم و یک خواهر بزرگتر از خودم به نام نرجس دارم. من و نرجس علاقه بسیاری به یکدیگر داریم اما دست سرنوشت، دستان ما را از هم جدا کرد. از وقتی دیده به جهان گشودم به جز اعتیاد پدرم که چون طوفانی بی رحم تمام آنچه داشتیم را به آتش می کشید و می سوزاند چیز دیگری در خاطرم نیست و مادرم بی حوصله، پر از تخریب و خسته از نامردی روزگار ما را به حال خود رها کرده بود.

خانه ما پاتوق افراد معتاد بود. و طبق معمول پدر با فروش وسایل خانه و دزدی از خانه های مردم روزها با دوستانش فارغ از یاد ما، مواد مصرف می کردند. و مادرم هم که از این زندگی دلسرد شده  روزها به بهانه کار در کوچه خیابان های شهر به دنبال آرزوهای تباه شده خود می گشت. پدر که از غیبت های طولانی مادر به او بدبین شده بود روزانه او را به باد کتک می گرفت.  من و نرجس هم در این دعواها درد سیلی محکم پدر را حس می کردیم. او یک روز برای همیشه من و نرجس را رها کرد و از ما دست کشید بی آنکه بفهمد چه سرنوشت تلخی در انتظار ماست؛ او هرگز نفهمید چگونه بی حضور او عمر خود را سپری کردیم. قیافه های ترسناک و نگاه های سنگین و هرزه دوستان پدرم به نرجس که تنها 6 سال داشت را خوب به یاد می آورم یک روز زنگ جدایی نواخته شد و پدربزرگم که از بی بند و باری پدرم به ستوه آمده بود نرجس را با خود به همراه برد. اگرچه کودک بودم اما این درک را داشتم که بفهمم خواهرم را دیگر برای همیشه ندارم و قلبم لرزید من ماندم و کوله باری از غم و خانه ای که از ویرانه ها ناامن تر بود. دیگر از کتک خوردن دردی در تنم احساس نمی کردم بلکه چیزی در درونم شکسته شده بود که بالاترین درد ها بود. روزها با پدر برای خرید مواد در خرابه های شهر می گشتیم و مردم مرا با دست به یکدیگر نشان می دادند و برایم دلسوزی می کردند. چشمان من خیره به ویترین مغازه ها، تمام اسباب بازی های قشنگ آن ها  را طلب می کرد بی اختیار جلوی مغازه ها می ایستادم و پدر دستم را گرفته و مرا به دنبال خود می کشید. به مانند یک فیلم از جلوی دیدگانم می گذرد، روزی که پدرم در اثر مصرف مواد دچار توهم شده بود و قصد کشتن مرا داشت و من می لرزیدم و وحشت زده جیغ می زدم. گویی آن روز خدا صدایم را شنید و من با یاری همسایگان نجات پیدا کردم، آدم های مهربانی که گویی از آرزوهای کودکانه ام خبر داشتند. با حمایت آن ها صفحه جدیدی از زندگی من باز شد.

رهسپار خانه ای شدم که بوی مهر می داد از دیدن بچه های هم سن و سال خودم با لباس های رنگارنگ، شادی وصف نا پذیری سراسر وجودم را فرا گرفت. دستان پر محبت خاله ها همراهم شد، آنها تن خسته مرا به آغوش گرم خود سپردند و گونه هایم را غرق در بوسه کردند. دستان خاله ها را گرفتم و حس قشنگ پرواز را تجربه کردم در این بلندی بی نهایت چیزی که دلگرمم می کرد محبت بود؛ پرواز شکل تازه ای گرفت اینجا، آرام، پر افتخار و بدون دلهره سقوط. اینجا را دوست دارم و دلم نمی خواهد به گذشته برگردم. اکنون عضو خانواده ی بزرگ سپهرم و زندگی خوبی را در خانه سپهر شادی تجربه می کنم. در این کانون گرم به آرزوی ماشین شارژی قرمزم رسیدم و حال آرزوهای بزرگ زیادی در سر دارم.

به قلم: گندم

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search