من حاصل بی رحمی روزگارم….
بی آنکه اختیاری در سرنوشتم داشته باشم در خانواده ای دیده به جهان گشودم که جز فقر، اعتیاد و بدبختی چیز دیگری به همراه نداشتند. حاصل ازدواج پدر و مادر 3 فرزند بود و من پسر دوم خانواده بودم؛ هنوز از حضور برادر خردسالم در این دنیا چند صباحی نگذشته بود که من به دنیا آمدم و به مانند برادرم به امان خدا رها شدم.
کودکی ام در کلبه ای تاریک و دود گرفته فارغ از هرگونه امکاناتی گذشت. درد و تاریکی تنها چیزی بود که والدینم برایم به ارمغان آوردند. من هرگز طعم کودکی را نچشیدم. روزهای پدر و مادرم در حالت نشئگی و خماری سپری می شد و آنچه در این میان به فراموشی سپرده شده بود و هیچ اهمیتی نداشت ما بودیم که سرافکنده و فارغ از محبت آنها بزرگ شدیم و هر روز جز ناسزا، فحش و کتک هیچ چیز نصیبمان نمی شد.
تمام تار و پودم پر از درد بود؛ قلب کوچکم شکسته بود. دوست داشتم به مانند دیگر هم سالانم به مدرسه بروم، بازی کنم، شیطنت کنم اما افسوس…. آرزوهایم دست نایفتنی بودند.چشمان معصومانه ام گفته ها داشت، چه شب ها که در حسرت داشتن اسباب بازی به خواب می رفتم.
روزها، ماه ها و سال ها گذشت تا اینکه توسط جمعی از دانشجویان که گویی از آثار کبودی و زخم های صورتم ، رنج و عذاب هایم را حس کردند، سرنوشتم تغییر کرد. با حمایت آنها وارد محیط جدیدی شدم، خانه ای که با ورود به آن، دلم یکباره آرام گرفت. تن خسته و زخم کشیده من، خسته از ظلم های بی رحمانه سرنوشت و یادگار زخم و سوختگی های زیاد که ناشی از غفلت های مادر و پدرم بود در آغوش خاله های مهربان آرام گرفت.
اکنون من یکی از اعضای خانواده بزرگ سپهرم و زندگی خوبی را در خانه سپهر شادی تجربه می کنم. من که به علت فقر، حسرت رفتن به مدرسه در گوشه ی قلبم سنگینی می کرد و از تحصیل بازمانده بودم؛ امسال در پایه اول دبستان ثبت نام شده ام و این خوشبختی را مدیون این خانواده پر مهر هستم. در این کانون گرم به رویاهای کودکی ام بازگشتم، اینجا اتاقی زیبا دارم با اسباب بازی های رنگارنگ، فضای خانه پر شده از صدای خنده هایم .
حال نوشتن را یاد گرفته ام، مدادم را بر می دارم و می نویسم از خوبی ها، از امید، از آدم های مهربان ….
به قلم: گندم
