مهدی و هادی حافظ
دنیا، آنقدر بزرگ هستی که غم و شادی و دردهای پیدا و پنهان مردم، در تو گم میشود و وسعت تو باعث می شود تا انسانهایی که درهوای تو نفس میکشند از درد همنوعانشان به دور و غافل بمانند.
بارها دیدن کودکان بی سرپرست و بد سرپرست احساس ترحم و دلسوزی مرا برانگیخته است و برایشان دلسوزی کرده ام. اما هیچوقت نتوانسته بودم دردهایشان را از نزدیک لمسشان کنم. امروز آنها را با دردهای کوچک و بزرگی که تحمل می کنند، می بینم، لمسشان می کنم و ساعاتی از روز را، باآنها زندگی می کنم. تا از نزدیک مصائب و مشکلات آنها را لمس نکنیم، نمی دانیم که چه دردی در اعماق وجودشان رخنه کرده است. دردی که گذر زمان نه تنها بر آن مرهمی نیست بلکه آن را شدت و حدت می بخشد.
روز شنبه، هشتم آبان ماه امسال و در یک عصر پاییزی، خانمی سی و چند ساله با ظاهری مرتب و آراسته، همراه با دو فرزند شش و هفت ساله اش به نام مهدی و هادی به ما مراجعه کرد. با نگاهی ملتمسانه درخواست می کرد که ” فرزندانم را در این خانه بپذیرید”. کمی برآشفتم و به او گفتم: چگونه به این راحتی فرزندانت را از خودت جدا می کنی؟ چگونه می توانی از جگرگوشه هایت بگذری؟ بدون کمی تامل، اشک در چشمانش حلقه زد و در حالی که اشکها از چشمانش جاری شده بود با صدای بغض آلود گفت: از زندگی من چه می دانی؟ مرا سرزنش نکن. چاره ای جز این ندارم که فرزندانم را اول به خدا و بعد به شما بسپارم. او را به داخل خانه فرا خواندم. چهره معصوم مهدی و هادی مرا به سکوت واداشت. زن بیچاره صحبتهایش را اینگونه ادامه داد که اگر امروز می بینید من اینجا هستم و می خواهم فرزندانم را به مراکز شبه خانواده بهزیستی بسپارم بخاطر عشق و محبت مادرانه ام است و از قلب شکسته ام سرچشمه می گیرد. مرا شماتت نکنید، شاید هر کس دیگر هم اگر جای من بود به همین تصمیم می رسید. او مدارک پزشکی خود را از کیفش خارج کرد. مدارک و آزمایشات حاکی از آن بود که به بیماری خود ایمنی لوپوس مبتلا شده است. بیماریی که ابتدا پوست و مفاصل و بعد از آن کلیه و قلبش را درگیر کرده بود. بیماری او باعث شده بود کلیه هایش کارایی خود را از دست دهند. او مجبور به انجام عمل دیالیز شده بود. گاهی نیز جهت درمان مجبور بود چندین هفته در بیمارستان بستری شود. از پدر فرزندانش پرسیدم، او گفت: همسرش بعد از اینکه از بیماری او خبردار شده است وی را طلاق داده و بدون به جای گذاشتن هیچ رد و نشانی، آنها را ترک کرده است، او برای دیدن فرزندانش، حتی یکبار هم به آنها سر نزده است. مادر مهدی و هادی بعد از جدا شدن از همسرش به همراه پسرانش در یکی از اتاق های خشتی خانه پدری اش، واقع در رستم آباد شهرستان بم که فاقد امکانات بهداشتی و فضای مناسبی است به زندگی خود ادامه داده است تا اینکه بیماری اش شدت می گیرد و او به ناچار، فرزندانش را به برادر و مادرش می سپارد وبرای مداوا و جلوگیری از پیشرفت بیماری دربیمارستان شفای کرمان بستری می شود. برادرش، که به مواد مخدر صنعتی اعتیاد داشته و از نظر روحی و روانی دچار مشکل بوده است، فرزندان او را مورد آزار و اذیت جسمی و روحی قرارمی دهد. آثار سوختگی بر روی سر و بدن مهدی و هادی تایید کننده کودک آزاری این فرزندان بی گناه بود. بیماری مادر رو به پیشرفت میرود و او برای حفظ جان فرزندان خود، چاره ای جز این نمی بیند که جگرگوشه هایش را به بهزیستی بسپارد. مادر بچه ها را به سکوت و آرامش فراخواندم، شرمم آمد که قضاوت زود هنگام کرده ام. به یاد آن ضرب المثل افتادم که “تا با کفش های کسی راه نرفته ای، نباید درباره راه رفتنش قضاوت کنی”. مدارک فرزندان را از مادرشان تحویل گرفتم. اشکها و هق هق بی وقفه مهدی را هرگز فراموش نخواهم کرد، گوشه چادر مادر را چسبیده بود و در حالیکه بشدت گریه می کرد و نام مادرش را فریاد می زد، به او می گفت: مرا با خود ببر. مادر در حالی که با گوشه چادرش، اشکهای خود و فرزندش را پاک می کرد به آنها نگاهی انداخت و انگار که آخرین بار است که فرزندانش را می بیند، بسرعت آنجا را ترک کرد. مهدی ساعت ها گریه کرد ولی هادی چیزی نمی گفت اما آثار غم، از چشمان کوچکش براحتی خوانده می شد. یک روز پس از پذیرش فرزندان، مهدی، در کلاس اول مدرسه دولتی احد و هادی، در پیش دبستانی میثم ثبت نام شدند. درست است که از مادرشان جدا شده بودند، ولی آنها دیگر می توانستند بدون هیچ دغدغه ای و در آرامش کامل در کنا ردیگر دوستانشان زندگی کنند و درس بخوانند.
مداحیان
