پرش لینک ها

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود بعد از خدا جز غم و درد چیزی نبود…

می خواهم قصه زندگی ام را بیان می کنم؛ قصه ای که خودم در خلقت آن نقشی ندارم. من حاصل ازدواج اشتباه پدر و مادری با اختلاف سنی زیاد هستم و یک خواهر بزرگتر از خود به نام ام البنین دارم. من و خواهرم در آلونک گلی مان که بوی مرگ می داد زندگی سختی را پشت سر گذاشتیم.

از آنجایی که مادرم در خانواده ای فارغ از محبت پدر و مادر متولد شده بود، دل به وعده های پر فریب پدر دوستش می بندد؛ و با شادمانی لباس سپید عروس به تن میکند، غافل از آنکه تمام آرزوهای زیبایش را به سیاهی پیوند می زند و آینده سپیدی در انتظارش نیست. او به دنبال آرامشی بود که جز در کتاب های داستان و فیلم های سینمایی، هیچ گاه آن را تجربه نکرده بود. مادرم به عنوان همسر سوم وارد زندگی مردی می شود که هیچ سنخیتی از نظر سنی، روحی و روانی با او نداشت.

فاصله سنی زیاد و اعتیاد پدرم، کم کم زمینه اختلافات را فراهم کرد و با به دنیا آمدن من این اختلافات گسترده تر شد.

هیچ وقت فراموش نمی کنم، شبی را که به علت تب در بیمارستان بستری بودم و در اثر سهل انگاری پرستاران دارویی اشتباه به من تزریق شد که منجر به فلج شدن نیمی از بدنم گردید. بیماری و معلولیت من بهانه ای شد برای شدت گرفتن این اختلافات تا در نهایت با فرار مادر از خانه به پایان رسید.

مادرم بر سر دو راهی مانده بود؛ نه خانواده ای داشت که از او حمایت کنند و نه راه برگشت به غمکده ای که از آن گریخته بود. او که به مانند هر دختری هزاران امید و آرزو برای آینده اش داشت، حال تمام آرزوهای قشنگش سوخت و خاکستر شد. و با دو بچه آواره و سرگردان کوچه خیابان گشت.

صبح هایمان زشت بود و شب هایمان ترسناک. در حسرت یک شب خوابیدن با شکم سیر….

روزها گذشت تا اینکه با راهنمایی دلسوزانه عموی مادرم سرنوشتم تغییر کرد و وارد محیط جدیدی شدم. و مادرم دست در دست سرنوشت به دنبال آرزو های بر باد رفته خود رفت.

با ورود به خانه و دیدن کودکان هم سن و سال خودم، به رویاهای کودکانه ام بازگشتم. خانه ای رنگی هم رنگ آرزو هایم. و خاله های مهربانی که جهت بهبودی ام دلسوزانه تلاش می کنند.

اکنون من یکی از اعضای خانواده بزرگ سپهرم و زندگی جدیدی را در خانه سپهر شادی شروع کردم. راه رفتن را در این خانه آموختم  و اعضای این خانه امید به زندگی را در وجودم تزریق کردند. دیگر از کابوس تمسخر دیگر کودکان، که به راه رفتن من می خندیدند، نمی ترسم. با حمایت این خانواده و شرکت در کلاس های کاردرمانی و پزشکی، استقلال و خودکفایی لازم در انجام کارهای شخصی ام را فرا گرفته ام.

امسال در مقطع پیش دبستانی مشغول به تحصیل هستم. کفش هایم را می پوشم و در این زندگی قدم میزنم، من از زندگی لذت می برم، این زندگی ارزش رفتن دارد، آن قدر می روم تا صدای پاشنه های کفشم گوش نا امیدی را کر کند.

به قلم: گندم

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search