پدر …
می خواهم از دستان نیرومند تو بگویم تویی که همانند کوه محکم بودی و در تنهایی ها تکیه گاهم ، از آبی چشمانت حرف بزنم وقتی با نگرانی به من نگاه می کردی و بازبان بی زبانی به من می گفتی دخترم تو مثل یک گل می مانی که می ترسم طوفان گرگهای جامعه پرپرت کنند.
ای کاش بتوانم دستان نیرومندت را دردست بگیرم وبا تمام وجود گرمایت را احساس کنم در کنار تو نه می ترسیدم و نه نگران بودم . پس می گویم همیشه دوستت دارم و برایم ارزشمندی. یاد تو در این دنیای آشفته تنها تکیه گاه منست . پدرم ! عاشقانه دوستت دارم و آرزو می کنم می توانستم بر دستان پینه بسته ات بوسه زنم و به داشتن تویی که مرا به صبر در برابر دشواری های زندگی تشویق می کردی افتخار کنم.آغوشت امن ترین و آرام کننده ترین پناهگاه من بود.
پدر جان ! ای عزیز ترینم، وقتی دستانت را بوسه باران می کردم، احساس آرامش بی نظیر وجودم را فرامی گرفت. تویی که بار مسئولیت همه را به دوش میکشیدی بیشتر اوقات که در برابر بزرگیت کم می آورم به آسمان آبی خیره می شدم و خدارا به خاطر داشتنت شکرمی کردم .هم دعوایت ، هم اخمت و هم عصبانیتت را دوست داشتم . قَدرت را نشناختم غصه هایت را درک نکردم ، غم هایت را بر دوش نکشیدم و تو در تمام مراحل تنها بودی حتی یک حرفی هم بر زبان جاری نکردی ولی اکنون بدان حتی در هنگام جان دادن یاد دستانت گرمای زندگی ام است.
نویسنده : حدیث کامکار
