پ مثل پناه
در صبح یکی از روزهای زرد و نارنجی پاییز، در خانواده ای متولد شدم که پدر و مادرم هر دو در باتلاق بی رحم اعتیاد فرو رفته و هر روز، جوانی شان را دود می کردند. به عنوان فرزند دوم خانواده متولد شدم و ماحصل این خانواده تا آخر همین دو فرزند باقی ماند.
اولین کلمه ای که به زبان آوردم مادر بود اما افسوس که اعتیاد، نه مادر می شناسد و نه رحمی به عواطف و احساسات مادرانه دارد. پدرم هم برای رهایی از درد خماری، حاضر بود جگر گوشه اش را قربانی تامین مواد کند و بر تمام تعهدات پدرانه خویش پشت پا بزند. او یک روز بی خبر ما را تنها گذاشت.
کاش پدرم خوشبختی اش را در رفتن نمی دید…
مادر که علیرغم نارضایتی خانواده به اصرار با پدر ازدواج کرده بود حالا دیگر هیچ حمایت کننده ای نداشت و متاسفانه به راه خلاف افتاد سرگردان و آواره کوچه و خیابان ها بودیم. اکثر روزها چیزی برای خوردن نداشتیم. بدون هیچ اختیاری در انتخاب این سرنوشتی که پدر و مادرم به من هدیه دادند، با خوابیدن در پارک ها و خانه های خرابه و تحمل سنگین نگاه های مردم به عنوان عضوی اضافه تاوان پس می دادم.
چه شب ها که در آرزوی آغوش گرم پدر و مادر، شب را با گریه به صبح رساندم. کوچک بودم باغم های خیلی خیلی بزرگ. روزها در خیالم با عروسک هایم بازی می کردم، برایشان لالایی می خواندم و مادری می کردم. در این زندان اندوه که روزگار برایم فراهم کرده بود، زندگی ام سخت می گذشت تا اینکه، گویی یک شب که با خدایم از آرزوهای کودکانه ام سخن گفتم، صدایم را شنید !
صبح روز بعد، دست در دست یکی از آشنایان رهسپار خانه ای شدم بی آنکه بدانم به کجا می روم.
با ورود به خانه و دیدن دخترک هایی با موهای شانه زده و لباس های رنگارنگ غرق در شادی شدم. تن نحیف من، خسته از درد و غم روزگار به راحتی در آغوش خاله ها به آرامش رسید.اغراق نیست اگر بگویم وجودشان لبریز است از محبت و دلسوزی مادرانه.
اکنون من یکی از اعضای خانواده بزرگ سپهرم و زندگی جدیدی را در خانه سپهر شادی شروع کردم. حالا من با موهای شانه زده و لباس عروسکی زیبا مادرانی دارم که شب ها با صدای دلنشین برایم لالایی می خوانند ( عروسک قشنگ من قرمز پوشیده…)
امسال برای ورود به پیش دبستانی ثبت نام شده ام و برای فرداهایی که انتظارم را می کشند هدف های بزرگی دارم.
