پرش لینک ها

چرخ زندگی می چرخد (زندگی نامه بانوی کارآفرین روستایی)

در چهارده سالگی ازدواج کردم .تا به خودم آمدم سه بچه قد و نیم قد دور و برم را گرفته بودند، کلا رسم روستا این گونه است. وقتی که به دوران کودکی ام فکر می کنم غمی وجودم را فرا می گیرد، زندگی سختی داشتم، من فرزند یک خانواده نُه نفره بودم، پدرم درکوره های آجرپزی کرمان کار می کرد، بنده خدا آسایش نداشت باید بین راه کرمان، بم مرتبا رفت و آمد می کرد. آن موقع مردم، زندگی را سخت نمی گرفتند اما به سختی می شد لقمه نانی درآورد. یک روز در خانه مشغول بازی های کودکانه ام بودم، خبر آوردند که مادرم تصادف کرده و به رحمت خدا رفته است. تصور کنید دختر شش ساله با آن همه آرزوی کودکانه چه سرنوشتی در انتظارش است. تا به خودم آمدم پدرم زن گرفت. از زن بابا خیری ندیدم، کلفت خانه اش شدم، هر ازگاهی تَرکه انار کنارِ دستش حواله سرمان می شد. بعضی اشتباهاتم را طوری با آب و تاب برای پدر تعریف می کرد که با خود می گفتم واقعا اگر بچه خودش بود همین کار را می کرد؟ مدتی نگذشت که خواهر بزرگم در سن پایین با پسر خاله ام ازدواج کرد و اولین شرطی که برای همسرش گذاشت نگهداری از من و دیگر خواهر و برادرهایم بود. همسرش خیلی غیرت به خرج داد و این گونه بود که فصل جدید زندگی مان در خانه خواهرم شروع شد.

همه چیز خوب بود، الحق و الانصاف شوهر خواهرم هیچ منتی سِر ما نمی گذاشت. با ورود به سن چهارده سالگی، برادر دامادمان به خواستگاری ام آمد و با شنیدن بله، من و خواهرم عضو خانواده خاله ام شدیم، بیراه نگفته اند که خاله بوی مادر می دهد، هیچ فرقی بین ما و فرزندانش نمی گذاشت و چه بسا بیشتر هم رسیدگی می کرد. زندگی خیلی مجال درنگ نمی دهد، با از دست دادن خاله، خاطره تلخ مرگ مادر دوباره تداعی شد. در همان ایام من باردار بودم و این روزها به سختی می گذشت، بچه که به دنیا آمد کمی از رنج و غم مان کاسته شد و من همچون یک کدبانو امور زندگی را به همراه خواهرم در یک خانه مشترک می گذراندیم. فرزندانم بزرگ می شدند و دستمزد کارگری کفاف زندگی را نمی داد. با خواهرم هر دو در باغات خرما شروع به کار کردیم. برای یک زن آن هم با سه بچه، رعیّتی سخت است. یک روز در مسیر رفتن به باغ اربابی، چشمم به چند نفر از بانوان روستا افتاد که با صدای بلند با یکدیگر صحبت می کردند. فضای روستا به گونه ایست که همدیگر را می شناسیم، این شد که سر صحبت را باز کردم. بحث در مورد تعیین میزان مبلغ پس اندازی بود که از آن بی خبر بودم. مریم سر حرف را باز کرد و گفت: « قرار است در روستا عده ای کمک کنند کسب و کاری راه بیندازیم.» حرفش را اول نفهیدم، اما پس از توضیحات او متوجه جریان شدم. اشتیاق به استقلال مالی سبب شد که به عضویت صندوق درآیم. امروز از محل دریافت تسهیلات ” صندوق های اعطا اعتبارات خُرد به بانوان کارآفرین روستایی” توانسته ام چرخ خیاطی تهیه کنم و پا روی پدال چرخ، به جریان زندگی ام سرعت بخشم و توانستم به کمک دوره آموزش خیاطی که سال ها قبل گذرانده بودم، دوخت و دوز لباس اهالی روستا را به دست بگیرم؛ گرچه اوایل ریسک بزرگی بود و نمی دانستم دوخت و دوز لباس می تواند زندگی ام را نجات دهد یا نه اما با تلاش و پشتکار توانستم مشتریان زیادی را جذب کنم و از این محل توانسته ام امورات زندگی ام را به دست بگیرم و کمک خرج همسرم باشم

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search