پرش لینک ها

چشمان کم سو

ویدا در حیاط از این سو به آن سو می دوید و در عالم کودکانه اش غرق شادی بود. او در هیاهوی شادمانه بچه ها، صدایش را رها کرده و گه گاه دستش را بر عینکش می گذاشت که مبادا بییفتد و بشکند.

او هیچ گاه به اصرار من که به هنگام بازی عینکش را کنار بگذارد توجه نداشت. وقتی که خسته می شد در پناه دستانم و در آغوشم آرام می گرفت. به رسم همیشه دستانم را برای نوازش او بر موهایش می کشیدم. در چشمانم خیره می شد و با عینک کودکانه اش محبتی را جستجو می کرد که هرگز نمی توانستم از او دریغ کنم. دست بر شانه های نحیفش می کشیدم و خاطرات گذشته در ذهنم به تصویر کشیده می شد.روز ورودش را به خانه مان با خود مرور می کردم. ظاهر آشفته و نابسامانش را، چشمان لوچ گریانش و موهای ژولیده و کثیفش را، ناخن های سیاه و بلند و بوی نامطبوعش را و لباس های کهنه و مندرسی که بر تن داشت، این ها همه روایت گر سختی دوران کوتاه کودکی اش بود. مادرش گرفتار اعتیاد و بی بندو باری شده و اسیر در زندان. زن عمویش به ناچار از او نگهداری می کرد. فقر و اعتیاد عموی ویدا سبب شد که زن عمویش او را به بهزیستی بسپارد و بدین ترتیب به خانه ما راه یافت. ویدا سه ساله بود. به دلیل چشمان لوچش همه اشیاء را مبهم می دید. در اولین گام او را نزد چشم پزشک بردم و در پی درمان های پزشکی و با کمک عینک مشکل دیدن ویدا برطرف شد. ولی درد بی هویتی او بسیار مشکل آفرین بود. از پدر نامعلومش هیچ اطلاعی در دست نبود. ملاقات های مکرر و بی نتیجه با مادرش در زندان آغاز شد. کنکاش در زندگی مادرش را با هدف یافتن پدر ویدا شروع کردم. ولی او به هیچ عنوان حاضر به گفتن حقایق نبود. خانواده مادری ویدا نیز از این موضوع اظهار بی اطلاعی می کردند. همسایه ها هر یک روایتی داشتند و هر کدام به فردی مشکوک بودند ولی هیچ اتفاق نظری وجود نداشت. ویدا به سن شش سالگی، یعنی سن ورود به مدرسه نزدیک می شد و من نتوانسته بودم برایش شناسنامه بگیرم. مهر از فرا رسید و من او را به مدرسه بردم و از مدیر مدرسه خواستم که او را بپذیرد و قول دادم که تا پایان سال حتما شناسنامه اش را ارائه کنم.  
با یاری طلبیدن و استمداد از خداوند، به تلاش خود در یافتن پدر ویدا ادامه دادم. روزهای سختی بود و داستان زندگی ویدای کوچک من در هاله ای از ابهام فرو رفته بود و کلاف سردر گمی شده بود که هیچ سر نخی در آن پیدا نمی شد. بلاخره یک روز که مجدداً برای گرفتن اقرار از مادر ویدا به زندان رفتم، او مهر سکوت را شکست و خبر از مردی داد که می گفت پدر ویدا است. مردی که به گفته او سال ها پیش بدون اطلاع خانواده، به صیغه او در آمده و ویدا حاصل این هوس بود. آن مرد در همسایگی آنها زندگی می کرد. بر ای گرفتن اعتراف از او و تهیه شناسنامه به نام او سختی زیادی کشیدم و موانع زیادی را پشت سر گذاشتم که به شیرینی پایان خوشش می ارزید. حالا دیگر ویدا صاحب هویت شده بود. در پایان سال تحصیلی شناسنامه او را به مدرسه تحویل دادم. از خرسندی در پوست خود نمی گنجیدم. گویی باری را که ماه ها بر دوشم سنگینی می کرد بر زمین نهادم. از این پس ویدا می توانست کلاس درس و مدرسه را با هویت آشکار ادامه دهد و در خانه ای امن و محیطی سرشار از عشق و محبت زندگی کند. او هنوز بعضی اوقات مانند روزهای بدو ورودش به خانه ما در کنجی و خیره به نقطه ای، تنها می نشیند. شاید دخترکم که امروز کلاس دوم ابتدایی است به آینده ای روشن فکر می کند و شاید دور دستهایی را به نظاره می نشیند که پیش از رفع مشکل چشمانش هرگز نتوانسته بود آن ها را به وضوح ببیند و شاید می خواهد یک دل سیر، همه آنچه را که ندیده بود به تماشا بنشیند. با فشرده شدن دستانم به خود می آیم و می بینم که مدتی است دخترک بازیگوش با انگشتانم بازی می کند و من غرق در افکار گذشته، از خود می پرسم که چرا مادر ویدا به صیغه آن مرد درآمد؟ آیا ناآگاهی و بی خردی و فقر و بی بند و باری خانواده اش موجب نگون بختی او بوده است؟ آیا بی سوادی، هرزگی، بی هویتی و بی ایمانی خود او چنین سرنوشتی را برایش رقم زده است؟ آیا دوستان ناباب، او را به چنین خطایی کشانده اند؟ خوشحالم که ویدا با دویدن های کودکانه اش به گذشته تیره خود پشت پا می زند و جست و خیز کنان، گام های استوارش را در آینده ای روشن بنا مینهد و آنچه مهم است این که ویدا نباید حتی لحظه ای به راه طی شده مادرش بیندیشد…
نویسنده : ز- پائیز

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search