کوچ پرستوی نا آرام
29شهریور برایم یادآور روزی است که مهتاب را به مرکز آوردند . سه روز به شروع سال تحصیلی مانده بود از گذشته اش هیچ نمی دانستم خودم درب منزل را گشودم.
در چشمان امیدوارش نگاه کردم و به امید برآوردن آرزوهایش و تربیت و پرورشش او را پذیرفتم . کسانی که او را همراهی می کردند برای رهایی از او حتی حاضر به خوردن نهار هم نشدند و سریع خانه مان را ترک کردند . نیاز به پشتیبانی و حمایت از وجودش شعله می زد . در چشمانش خیره شدم و به او گفتم : به گذشته ات کاری ندارم تو در خانه ما آرامش خواهی یافت . او هم در مدرسه مردود شده بود و هم رفتاری ناهنجار داشت . باید کاستی هایش جبران می شد . مهتاب در خانه ای متولد شده بود که پدر و مادر هر دو شدیداً به هروئین معتاد بودند و پدر او بدلیل حمل مواد مخدر در زندان بسر می برد . مادر مهتاب که غرق در اعتیاد بود ، هرگز متوجه نشده بود که مادربزرگ پیر ، بدلیل عدم توانایی و اعتیاد مهتاب را به بهزیستی سپرده و خود نیز در اثر مصرف مواد جان داده و هیچ کس حتی حاضر به دفن او نشده بود . بدین ترتیب کوچ پرستوی بی پناه و نا آرام آغاز شد او هر آنچه از تلخیهای روزگار چشیده بود بر سر دوستانش خالی می کرد و هیچ کس نمی توانست برای فرارهای او ، خودآزاریها و خودکشی هایش ، بد دهنی ها و بدرفتاری هایش چاره ای جز انتقالش به مرکز بعدی پیدا کند . مهتاب طی 14 سال زندگیش همه مراکز شهر را تا رسیدن به نقطه آخر یعنی مرکز اصلاح و تربیت طی کرد. در این مرکز نیز از همه رفتارهای منفی برای خودش توشه اندوخت و روز به روز بر ناهنجاریهای اخلاقی و رفتاری اش افزوده شد . نهایتاً تعدادی از اقوام پدری اش او را به خانه سپهر آوردند و دستانش را در دستان من گذاشتند . در همان نگاه اول دریافتم که محبت حلقه گم شده وجودی این طفل گریز پاست . تصمیم گرفتم به او هویت بخشم . عهد بستم که او را به سوی کرامتی که شایسته انسان است راهنما باشم . ولی او بسیار سخت اعتماد می کرد و بسیار نا آرام بود . بارها در کنار تخت بیمارستان برای او که اقدام به خودکشی می کرد اشک صبوری ریختم . ولی اکسیر محبت نتیجه داد و آهوی گریز پای من در دام محبت آنچنان اسیر افتاد که اکنون خرامان خرامان در برابر چشمانم خودآرایی می کند . من خرسندم که او برای آینده ای امیدوار تلاش می کند ، او حتی نمی داند مادرش در کدام گورستان دفن شده و پدرش بعد از آزادی از زندان در کدام ناکجا آباد در دام اعتیاد سرفرود برده است . او اکنون در پناه امن خانه ما رشد می کند و من خدای بزرگ را سپاس می گویم که تلاشهایم به ثمر نشسته است . قادر متعال را شاکرم که بالاخره توانستم بر فولاد آبدیده وجودش نقشی هرچند کم رنگ از خود باقی گذارم .
نویسنده : ز. پائیز
