گذر زمان
یک جمله معروف هست که می گوید: زمان که بگذرد همه چیز درست می شود.
به نظرم این یک دروغ بزرگ است، شاید با گذر زمان خیلی از مسایل درست شود؛ مثلا مشکلاتی که در گذشته فکر می کردم بزرگترین مشکل دنیاست هم اکنون برایم بسیار کوچک شده اند. بعضی از آرزوهایی هم که در کودکی داشتم و بر آورده نمی شد حالا برآورده شدنشان برایم ساده ترین کار دنیاست. آری گذر زمان تعریف مشکلات، آرزوها و اتفاقات خوب و بد را در ذهن آدم تغییر می دهد، اما گذر زمان قدرت مبارزه با تمامی مشکلات را ندارد. بعضی اتفاقات در زندگی ام هستند که اگر صد سال هم بگذرد، هرگز کمرنگ نمی شوند، گویی همین دیروز، همین چند ساعت قبل رخ داده اند. بعضی کمبودها در زندگی ام هستند که با دنیا دنیا محبت و عشق جبران نمی شوند. همه ی این درد ها، این نبودن ها، در ذهن و قلبم زنده هستند و نفس می کِشند.
بعضی از آدم ها، بعضی از اتفاقات، بعضی از لحظات، آنقدر قدرت دارند که وقتی به نبودنشان فکر می کنم همه وجودم پُر از حسرت می شود. حسرتی که با گذر زمان فقط عمیق تر می شود.
امروز 24/05/98 است روزی که تاریخش برای همیشه در ذهنم می ماند، بهترین روز زندگی ام که با حسرت آغشته شده، امروز همه هستند و اطرافم پُر از آدم های خوب زندگی ام هست با این حال باز هم حس می کنم کسی نیست و تنهایم.
خیلی کوچیک بودم که پدرم را در اثر سرطان و چند صباح بعدش مادرم را در اثر سکته ناگهانی از دست دادم. سه برادر و دو خواهر هستیم، چند سالی را نزد خانواده مادری زندگی کردیم اما به رسم تقدیر آنها به دلیل عدم توانایی در نگهداری مان، من و برادر کوچکترم را به بهزیستی سپردند. برادر بزرگترم با هر سختی که بود به تنهایی زندگی کرد و تحصیلاتش را ادامه داد و دو خواهرم نزد خاله ام زندگی کردند. وقتی وارد سپهر شدم، دو سال از درسم عقب مانده بودم. چون کسی نبود تا دلسوزانه مرا به مدرسه بفرستد. خیلی سریع به واسطه معلم خصوصی و آموزش های فشرده دو سالِ عقب مانده را جبران کردم. در سپهر توانستم در کلاس های فنی و حرفه ای رشته نقاشی ساختمان شرکت کنم و پس از اخذ مدرک در کنار تحصیل کار کنم. روزها از پی هم گذشت و من در رشته مکانیک قبول شدم، روزها درس می خواندم و شب ها کار می کردم، دیگر مرد شده بودم و مردانگی را آموخته بودم.گاه گاهی برادرم و تعدادی از پسران خوابگاه مان را برای کمک در کار به همراه خود می بردم و رنگ آمیزی را به آنها آموزش می دادم. می خواستم آنها هم مرد شوند، می خواستم مردانه جنگیدن را یادشان بدهم
تحصیلات دانشگاهی ام که تمام شد خودم را برای دوره کارشناسی ارشد آماده می کردم. فصل جوانی بود و ایام ازدواجم، در مسیر زندگی فرد دلخواهم را یافتم. با وجود تمام خلاء های زندگی ام، با وجود نبود پدر و مادر و پشتوانه محکم، دست از تلاش بر نداشته بودم و در تمام مسیر زندگی ام مردانه جنگیده بودم، آنگونه بزرگ شده بودم که وقتی به خواستگاری رفتم و با اینکه همسرم پزشک و از خانواده بسیار متدین بود، احساس کردم چیزی از آنها کم ندارم و با درخواست ازدواجم موافقت شد.
خدا را شکر که جایی زندگی کردم و بزرگ شدم که در تمام طول مسیر پرفراز و نشیب زندگی ام یاری ام کردند. که اگر سپهر نبود من هم اکنون این جایگاه را نداشتم.
امروز 24/05/98 است و من غم هایی را که تا کنون به دل نداشته ام را حس می کنم. آشفته ام، بی قرارم.
“کاش حداقل فقط امشب پدر و مادرم بودند “
لباس دامادی را به تن کردم. از آرایشگاه بیرون آمدم، باید به دنبال عروس خانم می رفتم اما وقتی به خودم آمدم در بهشت زهرا بودم. آمده بودم رخصت بخواهم. آمده بودم اگر بشود برای یک دقیقه از خدا بخواهم آنها را به من بدهد، آخر من تمام دارایی ام، تمام هستی ام زیر خروارها خاک بود. چگونه می توانستم شاد باشم. مگر غیر از این است که هر پدر و مادری دوست دارند دامادی پسرشان را ببینند و هر پسری آرزو دارد این شادی را با پدر و مادرش تقسیم کند.
مادر! بلند شو، بلند شو و با هل هله و نقل و نبات من را راهی کن.
پدرخوبم! بلند شو، بلند شو و نگذار اشک یک مرد بریزد، نگذار کسی غمم را ببیند، نگذار با چشم گریان بروم.
این همه سال گذشته و من نتوانستم به درد نبودنتان عادت کنم. مادر لحظه جان باختنت هنوز در خاطرم هست و مرا عذاب می دهد. هنوز هم نبودنتان را باور ندارم.
به نزدتان آمدم که بگم امروز جایتان خیلی خالی است، دیگر باید بروم دنبال عروس تان، باید بروم دنبال برگی دیگر از زندگانی ام. فقط برایم دعا کنید، دعا کنید که تا زنده ام بتوانم با موانع زندگی ام مبارزه کنم.
“برای خوشبختی ام دعا کنید .”
به قلم بارون
