گوهر…
آذرماه ، فصل برگ ریزان پاییز کم کم جای خودش را به سپیدی زمستان می داد و نم نم باران حالا سرو صدایش کمی بیشتر شده بود . صاعقه آسمان با ضرباهنگی شدید تر گاه و بیگاه نواخته می شد . پیاده رو ها مملو از آدم هایی بود که نیم پالتوهای گرمشان را با شال و کلاهشان هماهنگ می کردند. هوهوی باد سمفونی زندگی را با سوز سردی همراه با آخرین خش خش برگ های پاییزی می سرود . آن سوتر خیابانی یکطرفه بودکه یک سرش به کوچه ای تنگ وتاریک منتهی می شد. سنگلاخ ها بدجور پایت را اذیت می کرد . خانه های خشت وگلی هر کدام با درب های رنگارنگ و کوچک خودنمایی می کردند .
آخر این کوچه بن بست خانه گوهر بود . مثل هر روز خانه را آب و جاروب می کرد. صدای جیغ وداد بچه های قد ونیم قدش هم حوصله اش را به سر آورده بود.
خدا زنده تان نگه دارد.
حوصله ام را سر بردید .
چند ماه از مرگ غلامحسین می گذشت ، سکته قلبی جانش را گرفته بود. حالا گوهر بیمار مانده بود با یک بچه در شکم و قد و نیم قدهای دور و برش که می بایست تمام بار زندگی را به دوش بکشد . رختشویی برای مردم کار هر روزش بود. گاهگاهی هم در فصل چیدن خرما با سختی تمام کار می کرد تا شاید مبلغی برای خرج ومخارج زندگی اش جور کند . زمان می گذشت و اوضاع هر روز بدتر وبدتر می شد . آن شب حال گوهر اصلا خوب نبود ، بنده خدا از درد به خودش می پیچید. انگار زمانش فرا رسیده بود . تنگدستی گوهر با درد زایمانش گره خورده بود. رضا که چند روزی از یکسالگی اش می گذشت ، اشک هایش را با التهاب مادر هماهنگ می کرد.
سمیه خانم ، زن همسایه به سرعت خودش را به گوهر رساند:
ای زن چیکار میکنی ؟!!
زود باش ، آماده شو ، باید برویم بیمارستان ، وقتش رسیده !
دست های زمخت و پر از رنج گوهر در دست سمیه انگار به زبان بی زبانی بی پولی اش را فریاد می زد. زمان برای گوهر به سرعت می گذشت. خدا به سمیه خانم خیر دهد . او زودتر از آنچه تصور می شد کارها را روبه راه کرد و لحظاتی بعد صدای گریه نوزادی که هم با خود زندگی را به ارمغان می آورد و هم دردی به دردهای گوهر می افرزود در فضای خانه طنین افکن شد. صلوات فضای خانه را پر کرد:
خدایا شکر، الحمدلله ، الهی زنده باشد ، چه پسر شیرین ونازی .اشک در چشمان گوهر حلقه زد. خدا از دلش بهتر خبر داشت .
چند روز از تولد حمید بیشتر نگذشته بود که گرد پیری زود رس بر چهره گوهر آشکار شد . انگار دیگر توانایی ادامه این راه دشوار را نداشت . هر روز تصوری از یک تصمیم دشوار بر افکارش چنگ می انداخت گویی دیگر لالایی های کودکانه اش برای حمیدطعم و مزه تلخی داشت. خدایا در این سختی روزگار چگونه می توانم به دنیا نه بگویم؟ چگونه می توانم چرخ زندگی ام را بچرخانم بی آنکه این روزگار خسته نابودم کند ؟ اینها سوالهای بی جواب هر روز گوهر بود . آن روز به اجبار حمید و رضا را در خانه گذاشت و راهی کوچه و بازار شد . مثل همیشه گذر از خیابان هایی که فقط رنگ ولعابش برای او جذاب بود وچیز دیگری برای او در بر نداشت . نگاهی به کیفش انداخت ، اندک پولی که برایش مانده بود و یک دنیا انتخاب! در میانه راه به کودکی برخورد که داغی لبانش تاثری همراه با تاسف به همراه داشت. انگار از بچه های قد ونیم قداو بسی درد کشیده تر بود . بدون هیچ درنگی دستانش را دردستان کودک خیابانی گذاشت و اشک غلطان روی گونه هایش را با پنهان کاری همیشگی اش پاک کرد . ضرباهنگی به وسعت یک دعای نزدیک به حاجت از ذهنش خطور کرد: نکند روزی بچه های من نیز اینگونه شوند. وای خدای من حتی اگر من نبودم تنهایشان نگذار. سواد چندانی نداشت اما به باورهای پاک درونی اش ایمان داشت . کودک را به سرعت به درون مغازه ای برد و برای او دنیایی از انتخاب پیش رو گذاشت . لبخندی عجین با مهربانی بر لبان کودک نقش بست. تصمیم بزرگیست که در اوج نداشتن فریادگر هزاران دارایی باشی.
گذر از خیابان ها و دردهای بی انتهای او ، قدم هایش را برای رسیدن به خانه دشوارتر می کرد . بچه ها منتظر و مشتاق آمدن مادر ثانیه شماری می کردند و گوهر همچون همیشه فقط شرمنده ….
ماهها از پی هم می آمدند و می رفتند ، گوهر در آینه غبارگرفته زندگی اش نگاهی کرد. چقدر زود گذشت و چه دردهای پنهانی که هنوز دست بردار نبودند. حمید با اصرار پیراهن مادر را می کشید. دوسال زندگی اش با فقر وتنگدستی و چین های غمزده پیراهن مادرش عجین شده بود و ناخودآگاه قصه غم انگیزی را می سرود و رضا در اندیشه پاسخ به سوالاتی بود که روزگار برایش رقم زده بود . همان فکر همیشگی همچون همیشه بر افکار گوهر چنگ می انداخت، اما این بار قویتر و سخت تر . شب از راه رسید و سوز سرما همچون دو سال پیش همه جا را فرا گرفته بود. بقچه ی کوچکی را پر از وسایل سفر آماده کرد. انگار قرار است مسیر بس دور و دراز باشد. چادر گل گلی اش را روی سرش انداخت و حمید را بغل کرد و با دست دیگرش با اصراری از روی انکار رضا را کشان کشان از خانه بیرون برد . دور و دورتر شد. معلوم نبود بیچاره از چه چیز فرار می کند. آنسوتر در کوچه های منتهی به مسجد محله به دنبال پناهگاه موقتی می گشت تا شاید توشه اش را به آسودگی بر زمین بگذارد . همه جا را خوب نگاه کرد. به خودش گفت :
حتما بچه ها را پیدا می کنند . بهتر است هر چه زودتر بروم . اما او یک مادر بود. ناخودآگاه قلب مهربانش همچون همیشه با التماس های کودکانه رضا و حمید گره خورد و آغوش گرمی که بیش از پیش برای بچه هایش معنا می یافت . گوهر تاب نیاورد به خودش گفت : خدایا نمی توانم جگر گوشه هایم را اینگونه رها کنم . به خانه برگشت و سرمای دهشتناک زمستان را با صفای وجود بچه ها دوباره درآمیخت ، اما این پایان راه نبود. قصه زندگی گوهر به این راحتی ها و سادگی پایان نیافت . حمید با همه کودکی اش نگاه نگران مادرش را خوب می فهمید ، اما کودک بود و توان یاری نداشت. ترس و تردید نیز بر تمام وجود رضا چنگ انداخته بود. فردای آن روز زمزمه ها در کوچه و بازار آغاز شد. همه از تنگدستی گوهر می گفتند. تا آن زمان کسی از راز گوهر خبر نداشت . اما او اکنون دیگر نقل محافل شده بود. به خودش گفت دیگر وقت آن رسیده از بچه ها دل کند. کاش کسی آنها را همراهی کند . عزمش را جزم کرد . آن روزها خبرهایی از خانه هایی برای نگهداری بچه هایی مثل بچه های گوهر به گوش می رسید. او پرسان پرسان به دنبال آن خانه رفت و دست رضا و حمید را در دست انسان هایی گذاشت که با اندیشه خیر آن خانه ها را بنا کرده بودند . شکر گزار خدا بود ، بعد از آن همه سختی حالا کمی آینده را برای حمید و رضا زیباتر می دید. هر چند دل کندن از بچه های برایش سخت بود ولی چاره ای نداشت . زمان به سرعت می گذشت و بچه ها درگیر و دار بازی های کودکانه شان ،گذر زمان ونبود مادرشان را حس نمی کردند . حمید 10 ساله هر روز آرزوهایش را در ذهنش به تصویر می کشید و رضا آرزوهای پیش رویش را با انگشت بر روی زمین ترسیم می کرد.
شادی حمید و رضا در آن سحرگاه سرد و سوزان زلزله پنجم دیماه بم با فرو ریختن آوار بر سر گوهر متوقف شد. گویی دیگر هیچ لذتی برای زیستن در آنها وجود ندارد . باید دیگر برای همیشه لبخند نگران مادر را به قاب خاطرات خود می سپردند. حمید و رضا را به مرکز استان منتقل کردند و آنها در خانه هایی همچون خانواده زندگی جدیدی را آغاز کردند . حمید روزها را با اندوه از دست دادن مادرش سپری می کرد، اما همراهی افرادی که او را با تمام وجود باور داشتند باعث شد که او با جدیت در مسیر موفقیت گام بردارد و برای بهتر زیستن تلاش کند . انگیزه های رضاهم برای آینده ای روشن بیشتر می شد.
آن روز در حیاط شور وشوقی برپا بود. جست و خیز بچه ها با آن بادبادک های رنگارنگ و لباسهای نوی حمید حال و هوای خاصی ایجاد کرده بود . برای تولد 13 سالگی حمید جشن گرفته بودند. او حالا برای خودش مردی شده بود و در میان شادی بچه ها جست وخیزی دوچندان داشت. خبر انتقال بچه های اهل بم به شهر خودشان شادی را برای آنها دو چندان می کرد . آمدن حمید و برادرش رضا به بم ناخودآگاه تداعی گر خاطراتی بود که هیچ گاه از تصورشان پاک نمی شد . بدین ترتیب آنها به خانواده سپهر پیوستند . اولین روز حضور آنها در خانه سپهر لبخند رضایت را بر لبانشان نشاند . باز هم همه چیز از حیاط آنجا آغاز شد و پایی که زیر توپ غلطان زندگی آنها زده شد . علاقه به فوتبال در وجود حمید و رضا موج می زد. حمید بدنی قوی برای ورزش داشت و در فعالیت های ورزشی روز به روز بهتر می شد.او عاشق فوتبال بود. با تشویق آنهایی که دوستش داشتند شروع به تمرین های مستمر کرد. به قول دوستانش : ” شب ها با فکر فوتبال می خوابد و روزها با همان فکر زندگی می کند .”
تلاش های بی وقفه حمید باعث شد که در اولین حضور خود در مسابقات ورزشی بچه های خانه سپهر به خوبی بدرخشد و عزم و تلاشش روز به روز بیشتر شود . تلاش های حمید لحظه ای او را از درس که بهترین و زیباترین همراهش بود غافل نکرد . او با پشتکار و از سر اشتیاق ورزش و تحصیل را دنبال کرد. حالا او بیست و یکمین سال زندگی اش را همراه با موفقیت در سومین سال تحصیلات دانشگاهی اش در رشته تربیت بدنی جشن می گیرد. رضا نیز که علاقه زیادی به ورزش داشت در همین مسیر محکم و استوار گام برداشت و با حضور در میادین ورزشی زنجیره آرزوهایش را به سپهر گره زد و با راه اندازی تیم فوتسال پسران سپهر با خودش عهد بست که برای همیشه یاریگر بچه های هم چون خودش باشد. او هم اکنون نیز دانشجوی سال دوم رشته تربیت بدنی است و با باور “خواستن توانستن است” همراه با بچه ها برای رسیدن به موفقیت گام بر می دارد.
یاد آن روزهای پر التهاب گوهر افتادم وقتیکه باورآسمانی اش غم آن کودک خیابانی را شادی ابدی بخشید و امروز ، حمید و رضا بی گمان حاصل نیکی آن روز گوهر هستند.
نویسنده : باران
