پرش لینک ها

درد را از هر طرف نوشتم درد بود

از وقتی دیده به جهان گشودم، اعتیاد به مانند خون و گوشت در من رشد کرده بود و من نا خواسته وارد بازی والدینم شدم. شاید تا زمانی که در شکم مادر بودم نشئگی مواد برایم خوشایند بود اما پس از تولد، درد خماری تمام وجود کوچکم را فرا گرفت و با گریه های مداومم سعی داشتم به پدر و مادرم بفهمانم این دنیایی نبود که انتظارش را می کشیدم. شاید اگر بخت با من یار بود و پدر و مادری معتاد نداشتم، روزگار بهتری در انتظارم بود.

کودکی ام بدون هیچ گناهی به زیر چادر زنی که بوی اسپند می داد سپری شد. تا آمدم از زندگی بفهمم! اسپند ها درون دستم جای گرفت. روزها به امید گرفتن سکه ای برای خرید غذا، برای ماشین ها اسپند بیشتری دود می کردم. پنج سال بیشتر نداشتم اما فن بیانم خوب بود؛ فنی که در آن التماس، درماندگی و نیاز نهفته بود تا دل مردم به رحم آید. کودک بودم، اما بار سنگین مسئولیت خانواده  را بر دوش می کشیدم. در زندگی من بازی های کودکانه و نوازش های پدر و مادر جایی نداشت؛ به جای بازی و شیطنت های کودکانه، مجبور بودم همراه خواهرم با تنی خسته و پاهایی که رمقی نداشتند سر چهارراه ها با روزنامه و دستمال، شیشه ماشین ها را تمیز یا برای آنها اسپند دود کنم. خیلی وقت ها هیچ چیز به جز نگاه های تحقیر آمیز راننده ها نصیبم نمی شد.

خیلی زود کودکی از من گریخت،یاد گرفته بودم مثل بزرگترها صحبت کنم، اگرچه صدای کودکانه ام پشت جملات طولانی و التماس های پنهان شده، باز هم دل را به درد می آورد. با دیدن خانواده هایی که با کودکان خود مهربانی می کردند و به تفریح و مهمانی می رفتند دچار حسرت و سرخوردگی می شدم.

روزهایم تکراری می گذشت و تماما فریاد بودم!

طولی نکشید که داستان زندگی من بر سر زبان ها افتاد، داستانی که جز غم و درد چیزی نداشت و هر شنونده ای را سخت متاثر می کرد. توسط افرادی دلسوز سرنوشتم تغییر کرد. انگار تقدیر تصمیم داشت روزهای خوبی را برایم رقم بزند، وارد محیط جدیدی شدم که همه چیز آن برایم تازگی داشت، لبخند ها، مهربانی ها، کودکانی که فارغ از غم زمانه می خندیدند و… با ورود به خانه بچه ها برای سال نو آماده بودند و سفره هفت سین می چیدند من که تا به حال حتی اسم سفره هفت سین را نشنیده بودم برایم جالب بود. شاید تقدیر این بود که با شروع سال نو، زندگی ام را در این خانه از نو سر گیرم.

اکنون من یکی از اعضای خانواده بزرگ سپهرم و زندگی خوبی را در خانه سپهر شادی شروع کردم. امسال برای ورود به پیش دبستانی ثبت نام شده ام. هیچ وقت به فکرم خطور نمی کرد که یک روز بتوانم بخوانم و بنویسم. امروز به آرزوی داشتن خانواده ای سالم و صمیمی رسیدم؛ خانواده ای که برای موفقیتم از جان مایه می گذارند و تلاش می کنند موفق تر از قبل باشم و من امروز احساس غرور و خوشبختی می کنم.کفش هایم را می پوشم و در زندگی قدم میزنم، من سالمم، پاک پاک این زندگی ارزش رفتن دارد…

به قلم: گندم

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search