تنها چیزی که از زندگی آموختم غم بود…
کودکی ام در فقر و در روستایی دور افتاده گذشت. هر چه بود جز فقر نبود. گلیم بخت من را از همان ابتدا سیاه بافته بودند. قلب کوچکم دنیایی از درد بود، دردی که اعتیاد پدر و مادرم باعث به وجود آمدنش شده بود. روزها گذشت و بزرگتر شدم و درک و فهمم از اتفاقاتی که اطرافم می افتاد بیشتر شد. حاصل ازدواج پدر و مادر سه فرزند بود و من پسر دوم خانواده بودم.
پدر با وجود اعتیاد روزها به دنبال کار دست به دامان اهالی روستا می شد تا بتواند تنها دغدغه اش که مواد بود را تامین کند. مادرم با همه مادران دنیا فرق داشت، آرزویم این بود که همیشه موادش تامین باشد، سرخوش و شاد باشد ولی امان از روزی که مواد به او دیر می رسید، خمار و بی حوصله با کمربند به جانم می افتاد و مرا از خانه بیرون می کرد و من با پاهای برهنه و لباس های پوسیده در کوچه پس کوچه های محل با تنی خسته و گرسنه می چرخیدم و گاهی به درب خانه همسایه ها رفته و آنها با لقمه نانی اضافه در سفره هایشان سیرم می کردند. من اسباب بازی نداشتم و همبازی کودکی ام دلش می سوخت، ماشینش را دو دل و مردد به طرف من دراز می کرد و به من می داد. بعد خودش بغض می کرد و با حسرت نگاهم می کرد. می فهمیدم و ماشین را به او پس می دادم. او می خندید و من با حسرت به او نگاه می کردم سال ها این بازی ادامه داشت. باز هم بی خیال از نداشته هایم من بودم و کوچه و آوارگی. تا اینکه یک روز مادر قصد رفتن کرد و برای همیشه من و پدر را تنها گذاشت و کودکی مرا ندید. من هیچ وقت بزرگ نشدم فقط کودکی ام را از دست دادم.
محبت و آغوش گرم پدر و مادر، آرزویی دست نایافتنی بود.
چرخ روزگار بر وفق مراد ما نمی چرخید و روزها در پی یکدیگر می گذشت. تا اینکه ورق روزگار برگشت و پدر چوپانی در یکی از روستاهای مجاور را برعهده گرفت او روزها بساط عیاشی خود را فراهم می کرد و من با پاهای نیمه جان و برهنه ای که آرزوی کفش به خود داشتند به دنبال گوسفندان می دویدم. هم بازی من گوسفندان بودند. نه اسباب بازی داشتم و نه دوستی و نه تجربه ای از بازی عمو زنجیر باف. اکثر روزها که تنها بودم برای خودم خیال پردازی می کردم که با همبازی هایم می رفتم شهربازی، پارک ،( تاب تاب عباسی خدا منو نندازی). برعکس دیگر کودکان یاد گرفتم اگر زمین خوردم برخیزم و گریه نکنم. چه شب ها که گرسنه سر بر بالین می گذاشم. تا اینکه صاحبکار پدر که مردی مهربان بود دیدن همه رنج برایش عذاب آور بود، تصمیم گرفت تا برایم کاری کند. همراه او رهسپار خانه ای شدم بی آنکه بدانم چه تغییری در سرنوشتم ایجاد خواهد شد. با ورود به خانه حس خوب داشتن خانواده و زندگی آرام را تجربه کردم و از دیدن هیاهوی بچه های هم سن و سال خودم غرق در شادی شدم و دلم میخواست به مانند آن ها شاد شاد آواز بخوانم. با حمایت خاله ها توانستم زخم های ناشی از فقر و اعتیاد را التیام بخشم به طوری که طعم شیرین کودکی را چشیدم و خنده های کودکانه عمیق من فضا خانه را پر کرد و دلتنگی کودکانه ام را به باد فراموشی سپردم. هم اکنون در کنار خاله های مهربان به آرزوی آینده خود فکر می کنم و در بازی های کودکانه ام هواپیمایی را تصور می کنم که خلبان آن، من هستم. با پرواز در آسمان و رها کردن اسباب بازی برای کودکان فقیر و بی پدر و مادری که تنها در کوچه ها آواره شده اند، نقش لبخند و شادی را در صورت آنها ترسیم می کنم…
به قلم: گندم
