افسوس برگذشته
این بلا چگونه بر سرم فرود آمد؟
زندگی ام را به آتش کشید!
آواره خیابان هایم کرد !
وای بر من و بر این بلای خانمان سوز
در دام آن افتادن به اراده توست و از دام آن گریختن سخت.
وقتی آوار سختی های دنیا بر سرت می ریزد.وقتی غم از پستوی خانه ات سرک می کشد .
وقتی شادی از زندگی ات رخت بر می بندد. دوست داری آرام شوی . همه چیز را نادیده می گیری . به هر کسی و هر چیزی پناه می آوری و من به اعتیاد پناه آوردم.
اسمم فاطمه است . سال 1339 در کرمان متولد شدم. با درآمد کارگری پدرم چرخ زندگی مان می چرخید . هشت خواهر و برادر بودیم . خانواده ای پر جمعیت . هرچند در آن روزگار داشتن هشت فرزند نشان از خانوادهای متعارف داشت . حقوق کارگری پدرم جوابگوی نیازهایمان نبود. فقط می توانست تا حدی نیاز خورد و خوراک ما را برآورده کند . شبهای زیادی را بخاطر دارم که باشکم گرسنه سر بر بالین می گذاشتم . چه آرزوهایی داشتم که برآورده نشد . چه حسرت هایی که بر دلم ماند . هفده ساله بودم که با شخصی بنام علی ازدواج کردم. یک سال پس از ازدواجمان پسرم فرهاد به دنیا آمد . همسرم مرد خوبی بود . زندگی خوبی داشتیم. از زندگی ام راضی بودم . افسوس که دیری نپایید و من با فرهاد چند ماهه تنها ماندم . من مجبور شدم بار زندگی را به تنهایی به دوش بکشم . بعد از پیروزی انقلاب دیگر هیچ گاه همسرم را ندیدم . او به یکباره ناپدید شد . آخرین بار که او را دیدم هم زمان بود با پایین کشیدن مجسمه شاه . دیگر هیچ گاه او را ندیدم . خانواده اش هم از او بی خبر بودند . گویی همچون قطره ی آبی بر دل زمین فرو رفت . هرگز اثری از او پیدا نکردم . حتی نمی دانم زنده است یا مرده ؟ گویی که علی هیچ گاه وجود نداشته است . من ماندم و حیرانی و سرگردانی ، مات و مبهوت با هزاران سوال بی جواب که علی چه شد ؟ به کجا رفت ؟ و چرا رفت ؟ نمی دانم . هنوز جوابی برای سوالهایم نیافته ام . من ماندم و فرزندی که مسئولیت زندگی اش بر شانه هایم سنگینی می کرد . برای تامین مخارج زندگیمان باید کاری دست و پا می کردم . توسط یکی از آشنایانمان توانستم در بخش خدمات بیمارستان ارجمند مشغول به کار شوم و دریافتم که زندگی چه با سختی و چه با خوشی مسیر خود را طی می کند . زمان می گذرد و تو قادر نخواهی بود حتی لحظه ای از آن را به عقب برگردانی . در برابر عظمت کبریایی انسان موجود ناتوانی است ، همچون موری بر دیواری عظیم. بار پروردگار تو را به عظمت و بزرگیت قسم ، هیچگاه ما را به خودمان وا مگذار که جز تو آغوشی برای بی پناهان نیست . بارخدایا تو را به همه ی داده ها و نداده هایت سپاس می گویم ، چرا که پس از هرآنچه از سوی تو می آید حکمتی نهفته است .
فرهاد چهار ساله شده بود که برایم خواستگار آمد . موقعیتش خوب بود و من به اصرار مادرم و تمایل خودم با او ازدواج کردم . زن پناه می خواهد ، نه به دلیل ضعیف بودنش بلکه برای فرار از اطرافیان ضعیفش . برای فرار از چشم های هوسرانان ، برای فرار از تنهایی ، برای فرار از حر فهای دیگران زن پناه می خواهد . با او ازدواج کردم. همسرم حدود بیست سال با من تفاوت سنی داشت . در یک شرکت پخش و توزیع دارو کار می کرد. وضع مالی مناسبی داشتیم و به همین دلیل کار در بیمارستان را رها کردم و خانه دار شدم . زندگی بر وفق مراد بود . از همسر دوم صاحب دو فرزند ، یک دخترو یک پسر شدم. فرهاد هم با ما زندگی می کرد. متاسفانه شوهرم گرفتار اعتیاد شد و کلبه ی کوچک آرزوهایمان را بر باد داد . گام اول را برای زوال زندگیمان شوهرم برداشت من هم بعدها کورکورانه و نابخردانه راه او را رفتم . راهی شوم ، راهی منحوس که پایانی جز بیچارگی ،آوارگی و درماندگی و … نداشت .
آتشی بر جان زندگیمان افتاد که هنوز بعد از سالها بوی تعفنش به مشامم می خورد .. شوهرم به خاطراعتیادش کارش را از دست داد دیگر هیچ درآمدی نداشتیم . او توانست بعد از مدتی با کمک آشنایان یک کارگاه کوچک خیاطی دایر کند . ولی زندگی سخت تر از آن بود که بتوان چرخ آن را از این طریق چرخاند. زندگی برایمان بسیار سخت شده بود . فرهاد هم بزرگ شده بود و می خواست از ما جدا شود . همسرم ارتباط خوبی با فرهاد نداشت . بالاخره فرهاد مرا ترک کرد و برای همیشه از زندگیم بیرون رفت . تنها یادگار علی مرا ترک کرد . وضع مالی زندگیمان هر روز بدتر می شد . شوهرم دائماً مرا ترغیب به استعمال مواد مخدر می کرد . او می گفت: تمام رنجها از ذهنت پاک می شود ، آرام می شوی من هم که منتظر کوچکترین تلنگری بودم ، درخواستش را می پذیرفتم . اولین بار را به خوبی به خاطر دارم . به عالم خلصه ای وارد شدم که گویی انگار هیچ کس و هیچ چیز در اطرافم وجود ندارد. گویی که تمام غصه ها و رنج ها رخت بربسته اند و من تنها موجود رها بر روی زمینم. آن رهایی احساسی جز در لحظه بودن نیست . غافل از اینکه توهمی بیش نیست . این حس آرامش را فقط چند بار تجربه کردم . بعد از مدتی مصرف، خماری و نرسیدن مواد چنان به روحت خنجر می کشد که از شدت درد بر زمین چنگ می زنی . می خواهی زمین و آسمان را به هم بریزی . با مصرف مواد دیگر نه از آرامش خبری هست و نه از آن دنیای رویایی . بعد از اسارت در بند اعتیاد ، غم و غصه های همیشگی زندگی ام که هیچ ، غم و غصه تامین هزینه های مواد هم بر آن اضافه شد . من و همسرم معتاد شده بودیم . براستی که والدین الگو و آینه روبه روی فرزندانند . بعدها متوجه شدم دختر و پسرم هم به سمت مواد کشیده شده اند . ولی نمیتوانستم به آنها خرده ای بگیرم زیرا که خود گرفتار بودم . چگونه پزشک قلبی که خود سیگار می کشد می تواند بیمارش را از کشیدن سیگار نهی کند. من هم نتوانستم فرزندانم را از مصرف مواد بازدارم . کار به جایی کشیده شده که خانوادگی دور هم مینشستیم و با هم مواد مصرف می کردیم وقاحت ازاین بالاتر نمی شود. ما وقاحت را به اوج رساندیم. برای انسان معتاد مسئولیت مفهوم ندارد. شوهرم کار خیاطی را هم رها کرد دیگر هیچ درآمدی نداشتیم ، تمامی اسباب و لوازم خانه را فروختیم و خرج اعتیادمان کردیم . تا اینکه آن روز فرا رسید. سال 1391 بود. برای خرید نان از خانه بیرون رفتم حالتی غیر طبیعی داشتم . به ناگاه ماشینی با سرعت زیاد به من برخورد کرد . شدت تصادف آنچنان بود که من بی هوش شدم . وقتی که چشم بازکردم فردی را با روپوش سفید بالای سرخود دیدم . او پرستار بیمارستان بود . پرستار با هیجان زیاد و با صدای بلند دکتر را صدا زد . گویی که اتفاق عجیبی رخ داده است . بلی من بیست و پنج روز در کما بودم . دست و پایم شکسته بود . چندین بار مورد عمل جراحی قرار گرفتم . بدلیل ضربه ی شدیدی که به مغزم وارد شده بود مدام سردرد داشتم . خانواده ام مرا در بیمارستان رها کردند و هیچ نشانی از خود به جا نگذاشتند . بعد از مدتی بیمارستان مرا به بهزیستی معرفی کرد . بهزیستی مرا از بیمارستان ترخیص کرد و مرا به مرکز نگهداری سالمندان کرمان فرستاند . تنها فردی از خانواده ام که بعضی اوقات به من سر می زد خواهرم بود . از او شنیدم که دختر و پسرم به دلیل حمل مواد به زندان افتاده اند و شوهرم هم آواره است . بعد از مدتی اقامت در مرکز سالمندان کرمان ، من را به همراه تعداد دیگری از سالمندان به سرای سالمندان سپهر فرستادند . با اینکه در اینجا راحت هستم ولی دوست دارم به کرمان بازگردم . آنجا شهر من است . خانواده ام در آنجا هستند . هرچند که آنها در آنجا یا در زندان یا آواره اند ولی اگر به کرمان بروم حس نزدیکی بیشتری به آنها دارم . زندگی در جریان است اما با هزاران آه و افسوس بر آنچه گذشته است .
نویسنده : فاطمه مداحیان
