تقدیر شهره
ترا به خدا تو بگو من سالمندم؟
آیا من باید در خانه سالمندان زندگی کنم ؟
آخر من فقط 29 سال سن دارم!
من عشق می خواهم، محبت می خواهم، آرزو دارم که دوستم داشته باشند، آرزو دارم دست نوازشی بر سرم کشیده شود . نمی دانم آیا خواسته ام آنقدر کوچک است که در عظمت دنیا هیچ به شمار می آید یا آن قدر بزرگ است که کوچکی دنیا قادر به اجابت آن نیست . آرزو دارم هم چون هم سن و سال هایم درخانواده ام، در آغوش گرم مادرم زندگی کنم . نوازش دستان گرم پدرم را بر وجودم احساس کنم . آخ که نفسم گرفته است .
من در سال 1364در بم به دنیا آمدم. پدر و مادرم هر دو فرهنگی بودند. آنها مرا شهره نام گذاشتند. هفت خواهر و برادر بودیم و من فرزند ششم خانواده بودم. با 29 سال سن در سرای سالمندان زندگی می کنم. برایت عجیب نیست؟ علتش را می دانی؟ نمی توانم راه بروم . می گویند بهره ی هوشیم از هم سن و سال هایم کمتر است . ولی تو بدان که من هم حس می کنم و هم تشخیص می دهم آنطور که می گویند و می پندارند نیست .
پاهایم از بدو تولد مشکل داشتند و من به تنهایی قادر به راه رفتن نبودم . شعر فارسی کلاس چهارم را به خاطر دارم:
باز باران ،
باترانه،
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه،
یادم آرد روز باران :
گردش یک روز دیرین ،
خوب و شیرین
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
با دوپای کودکانه
می دویدم هم چو آهو ،
می پریدم از لب جو ،
دور می گشتم ز خانه .
به اینجای شعر که می رسد بغض عجیبی گلویش را می فشارد . دویدن کودکانه؟ براستی حق من از زندگی چیست؟ آرزوی دویدن کودکانه بر دلم مانده است. من هیچ گاه نتوانستم هم چون کودکان دیگر بدوم. پدر و مادرم از همان کودکی متوجه مشکل من شدند. ولی دل یک مادر آن قدر رئوف و مهربان است که کودکش را با هر عیب و هر مشکلی که دارد، می پذیرد. پاره وجودش را به دنیا نمی فروشد، عشق و محبتش آن قدر بزرگ است که دنیا با همه عظمتش در مقابل آن سر تسلیم فرو می آورد. براستی که بهشت زیر پای مادران است . تمام وجودم فدای یک تارمویت، فدای محبتت ، فدای عشقت ، فدای وجودت مادر. بعد از تو دیگر رنگ محبت را ندیدم . بعد از تو دیگر عشق و نوازش در خاطرم محو شده است.
آن روزها با سختی و مشقت به مدرسه می رفتم. دبستان را پشت سر گذاشتم و وارد دوره راهنمایی شدم. تمسخر همکلاسی هایم هم چون خنجری بر روحم کشیده می شد و مرا عذاب می داد. سال دوم راهنمایی بودم که به درس بی علاقه و بی توجه شدم. درک مطالب و یادگیری آنها برایم مشکل بود. بعد از چندی مدیر مدرسه عذر مرا خواست و من برای همیشه با درس و مدرسه خداحافظی کردم. بعد از آن در خانه نزد پدرو مادرم بودم، مادرم تمام محبتش را نثارم می کرد. آغوش گرم او تنها پناه امن زندگیم بود. آن قدر دوستش داشتم که حتی حاضر نبودم اورا با دنیایی عوض کنم. اما زلزله گرمای آغوش مادر و دست نوازش پدر را از من گرفت.
زلزله ی دی ماه 1382 بم ظرف چند دقیقه چه دل هایی را که نشکست ؟ چه کودکانی را که بی پناه نکرد؟ چه مادرانی که بی فرزند و چه فرزندانی چون من که بی مادر نشدند ؟ با اینکه بیش از یازده سال از وقوع آن حادثه می گذرد، یادش جگرم را می سوزاند . آن حادثه آنچنان در ذهنم زنده است که گویی چند لحظه پیش رخ داده است. هزاران نفر ظرف چند دقیقه زیر آوار های خاک مدفون شدند . پدر و مادر من هم در زلزله جان باختند . بعد از مرگ پدر و مادرم با دو خواهر و برادرم که مجرد بودند زندگی می کردم . بعد از گذشت چند سال آنها ازدواج کردند و من به خانه خواهر بزرگم رفتم. مدتی با او زندگی کردم . احساس می کردم وجودم تحمیلی بر زندگی اوست. گویی حضورم عذابشان می دهد. هیچ گاه ، هیچ کس حتی خواهر انسان نمی تواند جای خالی مادر را پر کند . هرگز ذره ای از عشق مادرم را در آنها احساس نکردم . با وجود آنکه با خواهران و برادرانم هم خون بودیم ، اما هیچ کدامشان حاضر به زندگی با من نبودند. از نامردی روزگار شکایت ندارم. گلایه ای ندارم. بر حکم خدا گلایه ای نیست. در آنچه از سوی خدا آید حکمتی هست که ما انسان ها از درک آن عاجزیم.
چند سال در خانه خواهر بزرگم زندگی کردم. سال 91 خواهرم به بهانه سفر مرا به سرای سالمندان آورد. او گفت فقط یک ماه اینجا می مانم و بعد از بازگشتنش مرا از اینجا خواهد برد سه سال می گذرد. نمی دانم خواهرم بد قولی کرده یا زمان کند می گذرد و بعد از گذشت قریب سه سال هنوز یک ماه تمام نشده است . خواهرم نمی داند که من جز او پناهی ندارم ؟ جز او تکیه گاهی ندارم؟ اگر من در حق او چنین می کردم ، او چه می گفت؟
آری مرا به سرای سالمندان آوردند . می گویند آغاز سن سالمندی 60 سالگی است ولی من سالمند ، 29 سال دارم . جوان سالمند !! درک این واقعیت تلخ فقط در ذهن من می گنجد و تو آن را درک نخواهی کرد. دلم هم زبانی می خواهد. کسی که حرفم را بفهمد . بین من و هم اتاقی ام حداقل دو نسل فاصله است. تو نمی توانی دردم را درک کنی. خلق و خویشان بر من تاثیر گذاشته و دلم افسرده شده است . خنده از لبانم رخت بر بسته است . چه زیبا می گوید شاعر:
بارالها من در این سن جوانی ز جهان سیر شدم
صورتم گر چه جوان است به دل اما پیر شدم
گاهی اوقات دلم چنان هوای مادرم را می کند که دوست دارم به سوی او پرکشم.
خدایا دلم هم زبانی می خواهد . دوست دارم در وجود کس دیگری خودم را پیدا کنم که خنده بر لبانم بنشاند و من خنده بر لبانش بنشانم . دوست دارم ازدواج کنم ولی می گویند نمی شود، لابد نمی شود ……..
نویسنده : فاطمه مداحیان
