فریاد خاموش
خورشید آرام آرام ، از پشت نخل های سربه فلک کشیده شهر خود نمایی می کرد. مثل هر روز ازدحام مردم ، درهیاهوی پر التهاب زندگی ، برای یک شروع دیگر، آغاز می شد . در این شلوغی شهر کمتر کسی ، ازغم دخترک قصه ما خبر داشت . مهرانگیز شاد و خوشحال کیف مدرسه اش را برداشت و دوان دوان ، کوچه ها را برای رسیدن به مدرسه پشت سر گذاشت . مثل هر روز شیطنت های کودکانه اش صبر معلم مدرسه را بی طاقت کرده بود . خانم مدیر، با آن بلندگوی دستی اش ، از پشت شیشه غبار گرفته دفتر مدرسه ، مهرانگیز را صدا کرد:
مهرانگیز!دانش آموز کلاس الف ! زود بیا دفتر.
خانم مدیر با ابروهای درهم گره خورده اش ، از زیرعینک ته استکانی خود به مهرانگیز نگاه می کرد.
خانم : مگر شما نمی دانید اینجا مدرسه است ؟ نه درس میخوانی ! نه تکالیفت را درست انجام می دهی! من با تو چکارکنم؟
و مهرانگیز فقط سکوت…
آن روز برای آخرین بار تعهد داد ،که درس را جدی بگیرد و تکالیف مدرسه خود را درست انجام دهد.
زنگ خانه به صدا درآمد . شور هیجان وصف ناپذیری در بین بچه ها موج می زد ، این شور و اشتیاق بخاطر اتفاق امروز مدرسه ، در مهرانگیز کمتر شده بود ، اما به رسم همان عادت کودکی ، زود از یادش رفت. کوچه ها را یکی پس از دیگری برای رسیدن به خانه پشت سر گذاشت. مادر مثل همیشه درب را نیمه باز گذاشته بود و خودش هم مشغول آماده کردن نهار ظهر بود .
سلام مادر. من آمدم .
خوش آمدی عزیزم ، خسته نباشی، قربان دختر گلم برم، چقدر بزرگ شدی !!! الهی خوشبخت شوی!!!
برای مهرانگیزخیلی عجیب بود، چقدر رفتار امروز مادر با روزهای دیگر فرق می کند؟! هر کجای خانه را هم که نگاه می کنی از تمیزی برق می زند!!!
مادر؟میهمان داریم؟
و مادر با لحنی از سر اشتیاق:
آره عزیز دلم ،امشب برای تو خواستگار می آید.
ناخودآگاه ، تمام آروزهای کودکی مهرانگیز بر باد رفت . جعبه مداد رنگی اش بی رنگ شد و دفتر مشق آن روزش پر از خط های درهم تنیده ای شد ،که جز ناامیدی چیز دیگری دربرنداشت .گویی تمام آرزوهای زیبایش را به یکباره از او گرفتند و او با اندوهی که جای هیچ صحبتی را برایش نمیگذاشت تنها ماند.
شب از راه رسید . سرو کله میهمان ها یکی پس از دیگری پیدا شد . خانه پر از حرف های درگوشی بود که مهرانگیز کمتر آنها را می فهمید . مادر شتابان چادر سفیدش را از بقچه قدیمی بیرون آورد و پس از معطر کردن با عطر گل یاس بر سر مهرانگیز انداخت . مهرانگیز با سینی چای وارد جمع میهمانان شد . زیر چشمی با نگاهی از سر التماس به آقا مهرداد نظری انداخت.
زودتر از آنچه که فکر می کرد، قول و قرار عروسی گذاشته شد و مهرانگیز همان جا تمام خاطرات کودکی اش را به قاب لحظه ها سپرد و خودش را به دریای خروشان زندگی داد . یک هفته بیشتر از روز خواستگاری نگذشته بود که سر تاسر خانه چراغانی شد. صدای هلهله و شادی همه جا را فرا گرفت. لباس سفید بختی مهرانگیز، با تاروپود سیاه روزگار دوخته شد . گویی سرنوشت قصه تلخی را برایش رقم می زد.
مهرداد و مهرانگیز به امید روزهایی خوب ، زندگی را آغاز کردند. با تولدسعید، زندگی روی خوش خود را به آن دو نشان داد. هرچند مهرانگیز بخاطر سن و سال کمی که داشت، نمی توانست خوب مادری کند، اما سعی می کرد ادای یک مادر خوب را دربیاورد و مهرداد با اندک دستمزد کارگری تمام تلاش خود را برای رفاه زندگی به کار می بست. آفتاب داغ تیرماه کار را کمی برای مهرداد سخت کرد. حق داشت، در سن هفده سالگی باید نقش یک مرد زندگی را بازی می کرد . باگذر زمان مهرداد بیشتر احساس می کرد، هنوز دوران کودکی اش را طی می کند. روزها می گذشت، مهرداد دیرتر به خانه می آمد . صدای مهرانگیز درآمد:
اصلا به فکر من و بچه نیستی …تا این موقع بیرون از منزل چه می کردی؟
مهرداد حال و حوصله جواب دادن نداشت ، بدون توجه به رختخواب می رفت .
دیر آمدن شب های مهرداد ادامه دار شد و این موضوع مهرانگیز را رنج می داد . تعهد به زندگی در مهرداد کمرنگ شده بود . با به دنیا آمدن یلدا زندگی رنگ دیگری به خود گرفت، اوضاع کمی بهتر شد ، اما این وضعیت نیز مدت زمان زیادی به طول نیانجامید. حالا دیگر پای دوستان مهرداد هم به خانه باز شده بود . هر شب بساط میگساری برپا بود . دعوا بین مهرانگیز و مهرداد بالا گرفت و مهرانگیز نمی دانست چه باید بکند .با بزرگتر شدن سعید و یلدا مشکلات مهرانگیز هم بیشتر شد . میگساری و برپا کردن بساط عیش و نوشکار هر روز مهرداد شد. بی انصاف حالا دست بزن هم پیدا کرده بود و هرازگاهی چهره مهرانگیز را با سایه های کبود دور چشمش بزک می کرد . شب های یلدا به دور از آغوش گرم پدر سپری می شد و لالایی کودکانه مهرانگیز، فقط مرهمی بود بر زخم های یلدا !
لالالا گل زردم
به قربون تو می گردم
لالالا گل سوسن
سرت خم کن لبت بوسم
فصل های سال یکی پس از دیگری گذشتوبرگ ریزان زندگی مهرانگیز به هفت سالگی یلدا نزدیک شد . یلدا روپوش مدرسه را با اشتیاق بر تن کرد وبا گذشتن از زیر قرآن گام هایش رابه سوی فردایی روشن برداشت. اولین روز مدرسه برای یلدا شیرین بود . بلافاصله پس از به صدا در آمدن زنگ مدرسه خود را به خانه رساند.
سلام مادر.. من آمدم. هورا !!! چه روز خوبی!!
مادر؟!! مادر؟!!
صدای ناله ضعیفی از گوشه خانه توجه یلدا را به خود جلب کرد . به سرعت به سمت اتاق دوید ، چهره درهم شکسته مهرانگیز با موهای آشفته و پریشان،حاکی از خماری بی حد وحساب مهرداد بود . مثل همیشه با دستان سنگینش، سایه سرد و کبود زندگی را بر چهره مهرانگیز نشانده بود . فریادهای خاموش یلدا ، با اشک های مادر عجین شد و سکوتی پر از درد همه جا را فرا گرفت. طاقت مهرانگیز طاق شد . بیش از این تحمل نداشت . دست بچه ها را گرفت و از خانه بیرون زد . فردای آن روزمهرانگیز پله های دادگاه را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت ، راهرو دادگاه مملو از آدم های شبیه خودش بود . هیچ تصمیمی بهتر از این نبود که برای همیشه تکلیفش را با مهرداد یکسره کند. کتاب زندگی مهرانگیز و مهرداد برای همیشه بسته شد. به ناچار بچه ها همچون کلافی سردرگم، بعضی روزها در کنار پدر و بعضی روزها با مادر به سر می بردند. این وضعیت برای مهرداد سخت و دشوار بود. او توان نگهداری بچه ها را نداشت. بیش از اینکه فکر بچه ها باشد به فکر همان زهرماری بود که اگر به دستش نمی رسید ، بچه های بیگناه می بایست تاوانش را بدهند . این شد که مهرانگیز عهده دار نگهداری بچه ها شد. سختی تامین خرج و مخارج بچه ها بر دوش مهرانگیز سنگینی می کرد .
یکی از آرزوهای یلدا همان عروسک پارچه ای پشت ویترن مغازه بود که بخاطر اصرار مادر مجبور بوداز کنارش بگذرد. خواسته های بی پاسخ بچه ها کار را برای مهرانگیز سخت تر کرد. به دنبال جایی گشت تا شاید بتواند دنیای پر آرزوی یلدا را به برآورده شدن نزدیک نماید . این شد که بچه ها را به مراکز نگهداری بهزیستی سپرد . اندوه جدایی از فرزندان او را درهم شکست ، اما چاره ای نداشت . گویی همه چیز برای او همچون یک پایان دردناک رو به اتمام بود. مهرانگیز بوسه های مادرانه خود را بر گونه های بچه ها نشاند و برای همیشه در هم شکست. آن روز سعید ویلدا ترجیح دادند به جای بازی با دیگر بچه های مرکز در کنج تنهایی خود کز کنند و در پی سوالات بی پاسخ روزگار باشند. یک هفته بیشتر از حضورآن دو در مرکز نگذشته بود که تاب و طاقت سعید تمام شد . نیمه های شب به دور از چشم همه فرار کرد و خود را به پدر رساند . ترس از دست دادن یلدا بر وجود مهرانگیز سایه افکند . یلدا را نزد خود به خانه برد.
شب بود. سکوتی مرگ بار همه جا را فرا گرفته بود . گاه و بیگاه زمین می لرزید و صدای غران زمین با ناله های یلدا ساز غمگین زندگی را می نواخت . سپیده دم از راه رسید و آوار سهمگین خشم زمین در سرمای پنجم دیماه بر سر مهرانگیز و یلدا فرود آمد . تقدیر به گونه ای رقم خورد که هر دو جان سالم به در بردند. حالا یلدا فقط تعبیر تلخ خاطرات گذشته و حال بود.مدت زمانی از حادثه زلزله بیشتر نگذشته بود که یلدا جستجوی خود را برای پیدا کردن پدر آغاز کرد. زنده بودن پدر هر چند جز مرور خاطرات تلخ چیزی دیگری برای او در بر نداشت، اما لذت بخش بود. مهرداد که حالا، سیلی خورده روزگار بود، با دیدن یلدا لبخندی تلخ بر لب نشاند . یلدا خودش را در آغوش پدر رها کرد و برای اولین بار دستهای پدر نوازشگر موهای او شد .چقدر برایش عجیب بود !! نگاهی به چشمان پدر انداخت ، بی تفاوتی موج می زد . عمو علی که آنسوتر نظاره گر ماجرا بود با لبخندی از سر تمسخر گفت:
یلدا !! بیخود وقتت را هدر نده !! پدرت در زلزله آسیب دیده و حافظه اش را از دست داده است.
حرف عمو علی همچون آب سردی بود که گویی بر تنش ریخته باشند. اما کوتاه نیامد و محکم خودش را بخاطر روزهای نداشته اش به آغوش پدر سپرد. چند ماهی از آن حادثه تلخ نگذشته بود که نزاع بر سر تقسیم ارث و میراث نداشته پدربزرگ ، شروع شد . عمه ی یلدا از این جدال ناراحت بود ، اما عمو علی دست بردار نبود .
عمه همیشه می گفت:
مگر این آدمیزاد چشم سفید درس عبرت می گیرد!!!
تنها کسی که در این روزها بخاطر از دست دادن حافظه اش به هیچ چیز فکر نمی کرد، مهرداد بود، آن روز بی آنکه بداند ، برای رفع تشنگی ، ظرف اسید را به خیال آب سر کشید و برای همیشه خاطره ای فراموش شده در حافظه روزگار شد.
یلدا که در آن روزها ، سالهای دور از خانه را در یکی از مراکز استان تجربه می کرد، با شنیدن مرگ پدر کابوس تلخ تنهایی بر وجودش سایه افکند و گریه های پنهانی شبانه اش ، تنها مرحم زخم هایش شد . گاهگاهی قلم را برمی داشت و از سر دلتنگی، تمام آنچه را که روزگار برایش رقم زده بود ، می نوشت . با گذر زمان یلدا بزرگتر شد . حالا این دخترک دوازده ساله، بهتر می توانست برای خود تصمیم بگیرد و این شد که مجددا به شهر محل زندگی خود برگشت و با مرکز سپهر آشنا شد . اوایل ، ارتباط با بچه ها کمی برایش سخت بود، اما کم کم توانست ارتباط دوستانه ای با دیگر بچه ها برقرار کند . دفترچه خاطراتش تلنگری شد که استعداد او در مسیر نوشتن شکوفا گردد . توانایی یلدا در یکی از برنامه های اجرایی مرکز بیشتر دیده شد . او با اجرای توانمند خود توانست در بین بچه های دیگر به خوبی بدرخشد. شاید بازی های روزگار او را محکم تر از آنچه که فکرش را می کرد پرورش داده بود . توانمندی های او در نوشتن ، اجرا، تئاتر، روز به روز بیشتر شد و حالا او یکی از کسانیست که در سن 19 سالگی ، همراه با فراگرفتن ساز سنتور تصمیم دارد سمفونی شاد زندگی را اجرا نماید، چرا که معتقد است:
جایی زندگی می کندکه به خدا نزدیکتر است. او هم اکنون با قبولی در آزمون سراسری دانشگاه در رشته حقوق در اندیشه فردایی است که پاسخ دو سوال بی جواب خود را بیابد.
چرا پدرم زیباترین لحظاتعمرش را صرف اعتیاد کرد ؟
و علت مرگ خاموش پدر چه بود؟
اما در کنار این سوال ها روح لطیفش را با آموختن هنر صیقل می دهد و در باورش به فکر هیچ انتقامی نیست. فقط گاهگاهی از خود می پرسد: مگر نه اینکه خدا از روح خود در انسان دمید؟ پس چرا مهربانی ، بخشندگی و دوست داشتن ، هنوز در کنج دلهای برخی از آدم ها خاک می خورد …
نویسنده : باران
