تنهایی
به تماشای شیطنت های زندگی نشسته ام و گذر عمر را می نگرم . ببین چگونه پاهای خسته ام را ،این زندگی قلقلک می دهد. به من می گویند: فردا طلوع دیگریست، با خورشید برخیز و غروب غمگین زندگی را برای همیشه از ذهن خود پاک کن، اما هر بارتلنگری مرا به دوردست ها فرا می خواند. این روزها می ترسم که مبادا جاده زندگی من دوباره از گذرگاههای تنگ وتاریک بگذرد. از تنهایی می ترسم. با من بمان و تنهایم نگذار که روزهای من ، بی تو جز بی رنگی ، رنگ دیگری نخواهد داشت.
نویسنده : میترا دهباشی
