قصه تلخ…
می خواهم قصه زندگی ام را بگویم؛ زندگی که سراسر غم و اندوه بود…
در یک صبح زیبا در خانواده ای فقیر دیده به جهان گشودم تنها دختر خانواده هستم و دو برادر بزرگتر از خود دارم.
من بر خلاف تمام کودکانیکه از وجود پدر و مادر و خانواده احساس آرامش و امنیت می کنند در ذهن کودکانه ام جز خاطرات تلخ که ذره ذره وجودم را به درد می آورد ندارم هر کودکی آغوش گرم و لالایی مادر را می بیند و دستهای نوازش گر پدر حمایتگر اوست اما من هیچ کدام از این محبت ها را تجربه نکردم و کودکی ام با بی مسئولیتی و بی مهری مادر و کتک های گاه و بی گاه پدرم سپری شد می گویند خانه محل آرامش است اما خانه ای که من در آن زندگی می کردم به جای محل امن و آرامشم برای من، مکانی جز شکنجه گاه ترس و وحشت نبود. هیچ گاه دوست نداشتم پدر و مادرم کنار هم باشند، چرا که دائم آنها را در حال جنگ و جدال می دیدم، من و برادرانم نیز در این دعواها درد سیلی محکم پدر را حس می کردیم. وحشت زده و غمگین به گوشه ای پناه می بردیم و همدیگر را در آغوش می گرفتیم. سر و صداها که تمام می شد چشم به مادرم می دوختم و با چشمان نگرانی که التماس می کردند مادر! نرو و ما را تنها نگذار، به او خیره می شدم و در کمال ناباوری می دیدم مادرم خانه را ترک می کند. هیچ گاه جرات نکردم به او بگویم که چقدر دوستش دارم و او هم هیچ وقت احساس نیاز یک دختر به مادر را درک نکرد.کاش اعتیاد به سراغ پدر و مادرم نیامده بود. اعتیاد پدر و مادرم را از من گرفت بر خلاف سایر کودکان یاد گرفته بودم که اگر زمین خوردم خودم بلند شوم چرا که هیچ کس نبود تا مرا نوازش کند، حسرت داشتن عروسک و پوشیدن لباس های زیبای عروسکی بر قلب کوچکم سنگینی می کرد، از داشتن روحیه لطیف دخترانه و عشوه گری چیزی نفهمیدم و با بازی کردن در جمع برادرانم، خلق و خوی پسرانه گرفتم.
مادرم که به علت اعتیاد از سوی خانوده خود ترد شده بود به ناچار به خانه ی دوستانش پناه می بَرَد و در این رفت و آمد های دوستانه پایش لغزید و احساس مادرانه اش را به باد فراموشی سپرد و طولی نکشد که از پدرم جدا شد و به دنبال آرزوهای تباه شده خودش رفت
پس از مدتی پدرم با مراجعه به بهزیستی من و برادرانم را جهت نگهداری به مراکز شبه خانواده سپرد و به مانند مادرم به خاطره ها پیوست و این بار دست روزگار، دستان مرا از دستان برادرانم جدا کرد. غمگین و دلشکسته بودم با دنیایی سوال و شکایت از سرنوشت و روزگارم که چشم باز کردم خودم را در فضای خانه ای زیبا دیدم، همان خانه ای که همیشه در رویاهایم به دنبالشم می گشتم. گرچه در این خانه به آرزوی داشتن عروسک، خوردن غذای گرم و پوشیدن لباس های زیبا و تمیز رسیدم، اما گاهی دلم خانواده ام را می خواهد. کاش آنها هم در این خانه در کنارم زندگی می کردند.
دیگر از آن دخترک ژولیده پسر نما خبری نیست این روزها لباس های دخترانه می پوشم و گاه گاهی با عشوه گری خودم را مهمان آغوش گرم خاله های خانه می کنم. هم اکنون من به عنوان یکی از دختران خانواده بزرگ سپهر در پایه دوم دبستان مشغول به تحصیل هستم. و این خوشبختی را مدیون حکمت الهی می دانم و شکر گزار خدای بزرگم که چنین تقدیری را برایم رقم زده است.
به قلم: نگین
