فاطیما دخترک قصه ما…
دخترک قصه ی ما چیزی زیادی از زندگی ندانست، کودک بود که پدرش را در اثر زلزله دلخراش بم از دست داد و او برای همیشه از محبت پدر محروم ماند، چند سالی را همراه مادرش آواره و سر بار خانه های آشنایان سپری کرد تا اینکه مادرش تصمیم به ازدواج مجدد گرفت، مادرش شدیدا اعتیاد به مواد مخدر داشت و پس از ازدواج به کلی از دخترش دست کشید و به دنبال سرنوشت خودش رفت، حاصل ازدواج دوم او نیز یک فرزند دختر شد اما صد افسوس که او آنقدر غرق در مصرف مواد مخدر شد که عاقبت به دلیل حمل مواد مخدر به زندان افتاد.
دخترک از دوران کودکی جز درد و رنج نصیبش نشد. همسر اول پدرش که زنی کهن سال و مهربان بود، هنگامی که شرایط فاطیما را دید صلاح ندانست دخترک آواره کوچه خیابان ها باشد و سرپرستی او را به عهده گرفت، در چشم بهم زدنی فاطیما با او انس گرفت و او را مادر بزرگ صدا می زد. گرچه حالا دیگر سر پناهی برای زندگی داشت اما روزگارش به سختی می گذشت چرا که نه از بازی های کودکانه خبری بود نه از گردش و شادی، روزهایش شده بود گرد گیری و جارو کشی خانه، گرچه مادر بزرگ او را محبت و نوازش می کرد اما به علت بی سوادی و داشتن تصورات قدیمی هرگز نتوانست دخترک امروزی قصه ما را درک کند. تا اینکه دخترک ژولیده و آفتاب سوخته ی قصه ما هفت ساله شد و وقتش رسید که به مانند سایر همسالان به مدرسه برود، مادر بزرگش می گفت:« مدرسه به چه درد تو می خورد؟ نمی خواهد به مدرسه بروی..» روزها گذشت و دخترک روز به روز افسرده تر و غمگین تر شد تا اینکه همسایگان، مادر بزرگش را راضی کردند تا او را به مدرسه بفرستد. چند روزی به مدرسه رفت اما به دلیل نداشتن لباس و کیف و کتاب، مدرسه را رها کرد. دخترک روزها زیر سایه درخت توت قدیمی خانه می نشست و به مادرش می اندیشید، آخ که چقدر دلش مادرش را می خواست، از شما چه پنهان که شب ها دزدکی هق هق گریه هایش را بی صدا در رختخوابش خفه می کرد. و مدام سوالات تکراری و بی جواب دور سرش می چرخید.« خدایا چرا من مادر دارم ولی نمی توانم نزد آن بروم؟ کی مادرم آزاد خواهد شد؟»
صبح زود با صدای اذان خوان خروس از خواب بیدار می شد و بعد از نظافت خانه و پاسخ به تمام خواسته های مادر بزرگ با پای برهنه به سمت کوچه می دوید و منتظر می ماند زنگ تعطیلی مدرسه محل به صدا درآید و بعد می دید دانش آموزان دسته دسته در حال رفتن به خانه هایشان هستند، خودش را کمی پشت تیر برق جابه جا می کرد تا کسی متوجه او نشود و با حسرت محو تماشای دخترانی می شد که لباس فرم و کیف و کفش داشتند، بدتر از این چیزی که آزرده خاطرش می کرد دیدن دخترانی بود که دست در دست مادرشان راه می رفتند. بعد از اینکه یه دل سیر نگاهشان می کرد به خانه باز می گشت تقریبا این کار هر روزه اش بود. نزدیک خانه که می شد آهسته قدم بر می داشت مبادا که مادر بزرگش بفهمد او از خانه بیرون رفته چرا که دوباره آتش به پا می شد. ظهر که می شد نهار مادر بزرگش را می کشید و کمی بعد تر او را در آغوش می گرفت و نوازش می کرد چشمان نافذش گفته ها داشت و مادر بزرگش که می دانست چه می خواهد می گفت:« دختر راهایم کن؟ مدرسه خرج دارد تو مدرسه می خواهی چه کار؟ همه که نباید دکتر، مهندس بشوند تو کارهای خانه را یاد بگیری به خوبی انجام دهی خودش یک هنر است… » و هزاران حرف تکراری دیگر که گوش های دخترک از شنیدن آنها پُر شده بود.
روزها از پی هم گذشت و دخترک در مقابل خواسته های مادر بزرگ تسلیم!
هیچ کس دقیق نمی داند چه اتفاقی افتاد، آن شب که مادر بزرگ به خواب رفت چه خوابی دید که صبح روز بعد دخترک را صدا زد و گفت:« من نمی توانم آنگونه که باید تو را بزرگ کنم اما جایی سراغ دارم که تو می توانی آنجا به خواسته هایت برسی.» به ناگاه دلهره ای عجیب به دل دخترک راه پیدا کرد.« یعنی چه شده؟ مرا به کجا می خواهد ببرد؟» با صدای مادر بزرگ که گفت:« بلند شو، حاضر شو برویم» به خودش آمد. بدون هیچ حرفی حاضر شد و به همراه مادر بزرگش به راه افتاد. در طول راه محو تماشای خانه ها و خیابان بود، از پشت ویترین مغازه ها با حسرت به عروسک ها نگاه می کرد. درک او از اتفاقات محیط اطرافش بسیار ناچیز بود. به اداره ای رسیدند و مادر بزرگش با خانمی که پشت میز نشسته بود صحبت کرد، دخترک هرزگاهی زیر چشمی به آن خانم نگاه می کرد و در حالی که سعی داشت پاهایش را به گونه ای در هم گره بزند که پارگی کفش هایش را بپوشاند، شنید که آن خانم آدرسی به مادر بزرگش داد و گفت: « نگران باش مراحل اداری اش که طی شود، پذیرش می شود.»
او چند روز بعد به همراه مادر بزرگش پا به خانه ای گذاشت که دنیایش را تغییر داد. گرچه باید از لحاظ سنی پایه پنجم ابتدایی را می گذراند اما در پایه دوم ابتدایی ثبت نام شد و حروف الفبا را از نو فرا گرفت. او بسیاری از مهارت های اولیه زندگی را در آنجا آموخت. حالا دیگر برای خودش خانمی شده است او هم اکنون به عنوان یکی از دختران موفق سپهر در پایه هفتم مشغول به تحصیل می باشد. قلب صبور او درک کرد که زندگی همیشه هم بد نمی گذرد. با همراهی مددکار خانه چندین مرتبه به دیدار مادرش به زندان رفته است و این روزها با پیگیری های خیریه قرار است مادرش آزاد شود و حال این روزهای دخترک قابل وصف نیست. دختری که حاصل ازدواج بعدی مادرش بود هم سرنوشتی بهتر از دخترک قصه ما نداشت طولی نکشید که او هم در خانه سپهر شادی پذیرش شد. این روزها این دو خواهر در مهمانی و دورهمی های سپهر همدیگر را در آغوش می گیرند و بی صبرانه به انتظار آزادی مادرشان، غرق در رویاهای زیبای ذهنشان می شوند.
گردآورنده اطلاعات: ناهید احمدی
