خواهران بی پناه
هوای سرد پاییزی سوز سردی با خود به همراه داشت که حتی استخوانها تاب تحمل آن را نداشتند .ابرها در آسمان جمع شده بودند و نم نم باران زمین را کمی تر کرده بود . همه ترجیح می دادند در کنار گرمای بخاری در خانه بمانند . ولی سوز سرما هم نتوانسته بود سحر و سمانه ، دوخواهری را که اغلب در کوچه ها پرسه می زدند، در خانه نگه دارد . مقصد آنها بقالی سر کوچه بود . هنوز چند دقیقه ای از رفتن آنها به مغازه نگذشته بود که فریاد مغازه دار به پاشد. مرد دست هر دو خواهر را گرفته بود و رو به دیگر مشتریان می گفت :”امروز باید تکلیفم را با این دوتا روشن کنم. چقدر چشمامو ببندم و بهشون چیزی نگم. پدرشون که اصلا در بند این دو تا نیست . منم که نباید تاوان خماریهای اون مرد بی غیرت رو بدم.” مرد فریاد می زد و دوخواهر با صدای بلند گریه می کردند. سحر که خواهر بزرگتر بود مدام می گفت :”آقا غلط کردیم .دیگه تکرار نمی شه. اصلا من اونا رو برداشتم ، خواهرم گناهی نداره. “سمانه هم فقط گریه می کرد . خانم حمیدی همسایۀ جدید آنها در میان مشتریان بود و شاهد معرکه ای بود که مغازه دار به پا کرده بود . او جلو آمد و گفت : “بندۀ خدا این دو تا طفل معصوم رو ول کن . حالا یه اشتباهی کردن. اصلا من هرچی که برداشتن حساب می کنم ” و دست دو تا خواهر رو گرفت و از مغازه بیرون رفت. بچه ها هنوز گریه می کردند و خانم حمیدی آنها را دلداری می داد و آرام می کرد. سرعت باران شدیدتر شده بود. قطرات باران مانند ضربات شلاق بر سر آنها فرود می آمد. به همین دلیل با عجله آنها را به سمت خانه شان برد . دخترکها می خواستند با عجله بدنبالش بروند و قدمهای کوچکشان را با قدمهای او همراه کنند ولی دمپایی های پارۀ پلاستیکی که به پا داشتند مانع همراهیشان می شد و نزدیک بود زمین بخورند. خانم حمیدی در تمام مسیرساکت بود و زیر چشمی به لباسهای نازک و مندرسی که بچه ها به تن داشتند و حفاظ خوبی در برابر سرما نبودند، نگاه می کرد. سر زانوی شلوارهای هردوی آنها پاره بود . صورت هردو از شدت آلودگی تیره شده بود و جای اشکهایشان کمی روشن تر بود. درست همان موقع که می خواست آنها را به پدرشان تحویل دهد، متوجه شد که پوست نازک دستهایشان در برابر سرما تاب نیاورده و زخمی شده و خون از آنها جاری شده است . اوبا نگاه تندی به پدرشان گفت :”لطفا بیشتر مواظب این طفلکهای معصوم باشید.” پدر که خود لباس ژنده ای به تن داشت و خیلی حال مناسبی نداشت زیر لب چیزی گفت و در را محکم بست و بلافاصله صدای گریۀ بچه ها زیرکتکهای پدربلند شد. صدای گریه دخترکها مانند پتک بر سرخانم حمیدی فرود آمد . او با دیدن وضعیت بچه ها و اخباری که از وضعیت خانوادگی آنها شنیده بود جرقه ای در ذهنش خورد . تصمیمی گرفته بود. باران تندتر شده بود و تصمیم او با هر قطره باران جدی تر می شد.
فردای آن روزاول وقت خانم حمیدی به اداره بهزیستی رفته و وضعیت سحر و سمانه را اطلاع داد. او حتی برای بازدید از منزل بچه ها مددکار بهزیستی را همراهی کرد . مددکار با دیدن شرایط خواهران و شهادت همسایه ها همان روز بچه ها را به خانه ما آورد.
پدر و مادر سحر وسمانه به دلیل اعتیاد شدید پدر از یکدیگر جدا شده بودند.پدر حاضر به ترک اعتیاد نشده بود و مادر هم بدون توجه به آینده فرزندانش ، آنها را به پدرشان سپرده بود. او با سودای تشکیل زندگی جدید از پاره های تنش گذشته بود و هرگز از آنها سراغی نمی گرفت. وقتی مادر آنها را رها کرد، سمانه یک طفل دو ساله بود که تازه از شیر گرفته شده بود . گریه های بی امان او از گرسنگی دل هر آدمی بجز مادر بی عاطفه اش را بدرد می آورد. سحر هم پنج ساله بودو نمی توانست برای سمانه کاری کند. دخترکان در کنار پدرمعتاد و دوستان هم کیش اش بزرگ می شدند. آنها مانندپیچک کم توقع باغچه ، با کمترین توجه خودشان بزرگ می شدند و حتی از نگاه هرزۀ دوستان ناباب پدرشان در امان نبودند.گاهی که گرسنگی به آنها فشار می آورد ، سحر دست سمانه را می گرفت و بالاجبار از مغازه های اطراف خانه چیزی برای خوردن بر می داشتند . آخرین بار مغازه دار سخت معترض شد و اگر خانم حمیدی به داد آنها نمی رسید ، معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظار آنها بود. از زمان آمدن بچه ها به خانه ما 4 سال می گذرد. امروز سحر 10 سال و سمانه 8 سال سن دارد. خانۀ امنی دارند و خوب زندگی می کنند . لباسهای تمیز و زیبا به تن می کنند و به بهترین مدرسه ها می روند، سیاحت و زیارت هم برایشان مهیاست. ولی سمانه هنوز گاهی ناخن شصتش را می مکد و در خواب گریه می کند. سحر از صدای بلند می ترسد و به گوشه ای پناه می برد و گاهی کمی لکنت زبان دارد. جلسات روانشناسی به آنها آرامش می بخشد. آنها نمی توانند گذشته شان را فراموش کنند. آنها بی مهری را با تمام وجود حس کرده اند و لحظات شیرین کودکیشان با تلخی همراه بوده است . در نگاه هردوی آنها اندوهی نهفته است که تنها کسی که پدر یا مادر باشد می تواند آنرا حس کند. آن دو در آرزوی آغوش گرم مادر اند . مادری را می خواهند که تنها به آنان تعلق داشته باشد . کانون گرم خانواده حق همه کودکان است . هرچند بودن سحر و سمانه در خانه ما به زندگی آنها سامان بخشیده ولی همواره در جستجوی پاسخ به این سئوال هستیم که آیا برای این گونه کودکان انتخاب راه حل مناسب تری وجود دارد؟
نویسنده : ز- پائیز
