پرش لینک ها

هویت ماندگار

چند روزی هست که مرتب به بهزیستی زنگ می زنم و مسرانه پیگیرِ فرزند خواندگی مرجان هستم . امروز مسئول بخش فرزند خواندگی ، یک خانم بازنشسته که همۀ فرزندانش را در زلزله از دست داده بود را معرفی کرد. قرار شد او  برای دیدن مرجان به خانۀ ما بیاید. برای آمادگی و آگاهی  مرجان  با او صحبت کردم . به او گفتم :”که اگر یک خانواده سرپرستیش را قبول کنند برای همیشه صاحب مادری که آرزویش را داشته ، خواهد شد . دیگر نباید نگران شناسنامه اش باشد و مانند سایر بچه ها در پایان ترم به اونیز  کار نامه می دهند .”بعد از شنیدن این حرفها لبخندی زد و شادمان به سمت اتاقش رفت. مرجان خود را برای دیدن خانواده آینده اش ، آماده می کرد . ولی من نگران بودم مبادا این بارهم مرجان را نپسندند.
خانمی که از بهزیستی معرفی شده بود ، وارد منزل شد . بخشی از شرح حالش را توضیح داد.  او خیلی مشتاق دیدنِ مرجان بود . مرجان را صدا زدم که بیاید، خانم اور ا بوسید و کاملا اورا ور انداز کرد. از عکس العمل خانم فهمیدم که این داوطلب هم مثل خانواده های قبلی ، مرجان را نپسندیده است . وقتی خداحافظی می کرد مطمئن بودم دیگر برنمی گردد. برای فرزند خواندگی مرجان دو مشکل اساسی وجود داشت. یکی سنِ بالای مرجان و دیگری قیافۀ ظاهری اش که شباهت زیادی به افغانی ها  داشت. ولی این بار  برخلاف گذشته ، مرجان بعد از رفتن خانم متقاضی بی آنکه منتظرِ پاسخی باشد یا نتیجه را بداند،  نزد من آمد و گریه کنان از من خواست که با رفتنش موافقت نکنم . ظاهرا وقتی متوجه شده بود قضیه جدی است و ممکن است بزودی از خانه ما برود ناگهان نگران شده بود.کلمات در میان هق هق گریه هایش واضح نبود . او نگران جدایی ازدوستان و مربیانش بود و همین امر اورا سخت پریشان کرده بود. وقتی حال پریشان مرجان را دیدم ، او را در آغوش گرفته و آرام کردم. هر چند کاملا مطمئن بودم دیگر خبری از خانم متقاضی نخواهد شد ، ولی به مرجان اطمینان دادم تا زمانیکه او راضی نباشد هرگز او را به کسی نخواهم سپرد.
مرجانِ من اکنون بیش از یازده سال سن دارد و این در حالی است که سنِ فرزند خواندگی زیر 12 سال است . او دیگر فرصت چندانی برای هویت دار شدن ندارد . خوب لحظه ای را به خاطر دارم که مادربزرگ مرجان  دستان کوچک 4سالگی اش را در دستانم گذاشت وگفت که بعد از ازدواج سوم مادر مرجان ، همسرش حاضر به نگهداری از او نیست . او گفت: از مادرِ فاسد ، معتاد وتباه شدۀ مرجان نیز خبری ندارد . پدرِ افغانیِ مرجان نیز حتی منتظر بدنیا آمدن فرزندش نشد و آنها را رها کرده و ناپدید شده است. مادرش تا 4 سالگیِ مرجان، دو بار ازدواج کرده و در این مدت حتی یکبارهم به فرزندش سر نزده بود. ظاهرا از زمان شیر خوارگی مرجان ، تنها پناهِ  این کودکِ بی پناه، مادربزرگ او بوده است. اکنون او نیز از نگهداری مرجان سر باز زده و دیگر زیر بارِ بزرگ کردنش نمی رفت. آن روز دستانِ مرجان می لرزید و سخت گریه می کرد. دخترکِ ریز نقش بود ، خیلی کمتر ازسنش نشان می داد. خیلی زود خودش را با شرایط خانه ما وفق داد. زمان می گذشت ولی هیچ خبری از مادر بی بند وبار و پدر افغانیِ مرجان بدست نیاوردیم. مادربزرگ هم   پیر، فرتوت و نابینا شده بود. همسرش او را به خانۀ سالمندان سپرد و تنها کسی که گاهی به مرجان سر می زد، دیگر توانِ سر زدن به او را نداشت و مرجان کاملا تنها شد. از 6 سالگی، یعنی از وقتی که مطمئن شدیم خبری از پدر ومادر مرجان نیست ، از بهزیستی خواستیم که برای فرزند خواندگی اش اقدام کنند . از 4 موردی که معرفی کردند و برای دیدنش آمدند ، هیچ یک اورا نپسندیدند . مرجان امروز بدون آنکه ثبت نام قانونی برای او میسر باشد،  با تیز هوشی تمام دورۀ ابتدایی را پشت سر گذاشته و در آستانه 12سالگی قرار دارد. او به زندگی در خانه ما انس گرفته است.  هرچند مرجان به دلیل تابعیت افغانی پدرش فاقد شناسنامه است و به لحاظ اسناد حقوقی هویتی ندارد ، ولی در دل همۀ ما  ، چنان هویتی یافته که هرگز حاضر به جدا شدن از این هویت ماندگار نیست. البته مرجان هرگز از بی هویتی خود، به اندازه بی مهریهای مادرش ناراحت نیست. خوشبختانه بی مهریهای مادر نتوانسته است  مانع رشد و شکوفایی استعدادهایش شود . ما تلاش کرده ایم که مرجان با هویت انسانی اش ، برای خود آینده ای  را رقم بزند که پی بردن به هویت واقعی اش هرگز برای او اهمیتی نداشته باشد.   

نویسنده: ز – پائیز

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search