پرش لینک ها

نامهری های نامادری

در دادگاه ، پشت درب اتاق دادستان بودیم که پدر و نا مادریِ ستاره از پله ها بالاآمدند. وقتی چشم ستاره به آنها افتاد از ترس بر خود لرزید و خود را پشت سرمن پنهان کرد . هردو به زمین چشم دوخته بودند و نگاه خشمگین خود را از دیگران پنهان می کردند .ظاهرا  نگران حکم قاضی بودند.
زلزله ، مادر، دو خواهر وتنها برادرِستاره را در کمال بی رحمی از او گرفته بود . از خانۀ رویاهای ستاره ، جایی که تمام کودکی خود را در دامن خانواده سپری کرده بود ، تنها پدر برایش باقی مانده بود. پدرهم بعد از مدتی ازدواج کرده و دستان کوچک تنها باز ماندۀ 5 ساله اش را دردستان نامادری گذاشته بود. پدر برای آنکه آنچه بر سرش آمده فراموش کند و زخم از دست دادن عزیزانش را التیام بخشد، خود را سخت مشغول کار کرده بود . و در دام اعتیاد نیز گرفتار شده بود . هنوز مدت زیادی از ازدواج او نگذشته بود که نامادری با استفاده از غفلت پدر اذیت و آزار ستاره را آغاز کرد. عدم حضور پدر ستاره ، راه شکنجه را برای نامادری هموار می کرد . نامادری از دستان بی رحمش  بجای نوازش دخترک بی پناه  ، تنها برای  سیلی زدن بر صورت او استفاده می کرد. بعد از آزارهای شدید ستاره را با تهدید  وادار به سکوت می کرد  و می گفت  نباید چیزی به پدرش بگوید. سکوت و سازش تنها راه نجات ستاره از شکنجه های نامادری بود. ولی به تدریج کتک های نامادری آنقدر بی رحمانه شد که دیگر کبودیهای حاصل ازکتک هایش نمی توانست از چشمان پدر پنهان بماند . اما پدر که در کار و اعتیاد غوطه ور بود چشمان خود را بر همۀ آثار بی انصافی نامادری بر چهرۀ ستاره بسته بود .او سخت در خواب غفلت فرو رفته بود . گویی مهر و محبت پدرانه را زیر آوار تلخ بی غیرتی خاک کرده بود . پدر گاهی حتی چندین روزستاره را نمی دید و اگر هم می دید او را نادیده می گرفت . گاهی که پدر علت کبودیها را جویا می شد، نامادری آنها را آثار شیطنتهای کودکانه می نامید ومی گفت از دست شیطنتهایش خسته شده است . داغ بی رحمی های نامادری دیگر جای سالمی بر بدن دخترک باقی نگذاشته بود . ستاره مدتی را در کنار بی رحمی های نامادری ، با ترس ، سکوت ، شکنجه ، گریه و ناله سپری کرد.  یک بار سپیدی یکی ازچشمهانش زیر آزارهای نامادری تاب نیاورد وشدیدا قرمز شد . این اشتباه نامادری، اورا به دام رسوایی انداخت . سرخی چشم ،  دایی او را متوجه کم توجهی های پدر و غفلتهای ناخواستۀ خودش کرد. دایی ستاره او را نزد خودش برد. ستاره وقتی فهمید که از دست نامادری در امان است ، در سایه امن حضور دایی تمام آنچه  را که در طول سالیان شکنجه پنهان کرده بود برای دیگران بازگو کرد . دایی ستاره او را به بهزیستی و از آنجا به خانۀ ما آورد . بعدها توانستیم به کمک دایی ، نامادری را محکوم کنیم و اورا به جرم کودک آزاری به زندان بیاندازیم . پدر هم با بخشیدن بخش کوچکی از اموالش  به ستاره به عنوان دیه، نامادری را از زندان آزاد کرد. از آن پس دیگر ستاره ، جز درجلسات دادگاه  هرگز آنها را ندید.
من نخستین روزهای بی اعتمادی ستاره را خوب به خاطر دارم که همانند آهویی بی پناه و گریزان به هر سو می رمید. کلمات را بریده بریده با زبان الکن خود ادا می کرد. روزهای زیادی گذشت تا توانستم قراری به روزگار بی قراری هایش بدهم . مدتی گذشت تا توانستم ناملایماتی را که پشت سر گذاشته بود از صندوقچه خاطراتش بیرون بکشم و بجایش مهر و عطوفت جایگزین کنم  .
اکنون در پرتوی سایه محبت، ستاره ام  می درخشد و چشمک زنان روزگار می گذراند .امشب نیز ستاره ام در آسمان خوشبختی در کنار مردی لایق، در لباس زیبای عروسی خوش درخشیده است. هرچند وقتی به او می نگرم هنوز داغ کم رنگی از بی مهری های نامادری اش را می بینم . ولی می دانم که ستاره ام مادری مهربان خواهد شد و همه آنچه که در آرزوی آنها بوده است را برای فرزندانش به ارمغان خواهد برد.  آنچه را که برای انسان شدن لازم داشته ،آموخته است . می دانم اگر این سایۀ عشق و محبت خانه ما نبود  امروز ستاره ام هرگز این گونه به خود نمی بالید . می دانم که اگر سپهر نیلگون عاطفه ها نبود، اکنون سپهری برای درخشندگی دخترکم ستاره نبود . من امشب برای ستاره ام در بهترین شب زندگی اش و برای آنان که سپهر پرستاره زندگیش را نور باران کرده اند بهترین آرزوها را دارم.
نویسنده : ز- پائیز

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search