ناپدریهایِ پدرانه
“سرم درد می کنه ، بدنم بی تابه . قرص استامینوفن دارین؟فقط یه دونه ، یه دونه استامینوفن بدین .دیگه تا فردا چیزی نمی خوام ……….”
” من هیچ کاری انجام نمی دم ،حوصله ندارم ، بهم کاری نداشته باشین.اگه می خواهید حرف گوش کنم فقط یه استامینوفن بهم بدین……”
“سرو صدا ندین .کنارم نیایین . باهام صحبت نکنین والا دادو فریاد می زنم . اگه می خواهین باهاتون راه بیام بهم یه استامینوفن بدین………..”
سمانه در اولین روزهای حضورش در خانۀ ما دائما این حرفها را تکرار می کرد. وقتی در لابلای اوراق پروندۀ او گذشته اش را جستجو کردم ، به دلیل خیلی از رفتارها وصحبتهایش پی بردم. اودختری 9 ساله بود که متاسفانه پیش از این به هروئین معتاد شده بود .
مادر سمانه مرده بود و سمانه با خواهرکوچکترش و پدرش زندگی می کرد. البته زندگی ای مملو از تباهی . پدرش از شدت مصرف انواع موادمخدر ، دائما خمار بود و در خانه ای که تعدادی معتاد دیگر هم آنجا بودند، با دخترانش به سر می برد. پدرِمعتاد آنها همه نوع موادمخدر ، از هروئین گرفته تا شیشه وکراک مصرف می کرد. او پول موادش را از دو دختر بچۀ معصومش می خواست واگر به پول موادش نمی رسید هردو آنها را کتک می زد. سمانه هم کاری جز تکدی گری که آن را از پدرش آموخته بود ، بلد نبود . گاهی با خواهر 4 ساله اش که ابزار مناسبی برای سوزاندن دل مردم بود ، به گدایی می رفت. سمانه بعضی وقتها وسایل دیگران را می دزدید و به خانه می آورد و پدرش از پول حاصل از فروش آنها مواد تهیه می کرد و سمانه را به دزدی بیشترتشویق می کرد. گاهی هر سه برای تکدی گری می رفتند و پدر، بیماری و گرسنگی دو فرزند را بهانه پول گرفتن از مردم می کرد. اعتیاد ، دروغ ، بی بند و باری ، فقر ، دزدی ، گرسنگی همه و همه تنها توشه ای بود که پدر سمانه به فرزندانش می داد .
او آنچنان عنان زندگی را بدست فرو مایگی سپرده بود که حتی غیرت و شرف خود رابه چوب حراج گرفته بود. سمانه معصوم تحملش به سر آمده بود . دوران خوش کودکی اش تباه شده بود . او یادش نمی آمد که آخرین بار در کجا خوابیده بود. اوحتی بخاطر نمی آورد کی دلِ سیر خوابش برده است . دوران کودکیش در هیاهوی بچه هایی که همه مثل خودش بودند می گذشت . او همواره در میان ترس و واهمه زندگی می کرد . او
بهانه گیر و نافرمان شده بود. روز به روز یاغی تر و در آمدش کمتر می شد. به همین دلیل پدرش مقداری از موادی که مصرف می کرد به سمانه هم می خوراند تا اورا وابسته به مواد کند . همین امر باعث شد که سمانه ، نه تنها برای در امان ماندن از کتکهای پدر، بلکه به خاطر تامین موادخودش بیشتر کار کند. هر روز که می گذشت وابستگی سمانۀ 9ساله به هرویین بیشتر می شد. تا اینکه روزی ماموران پلیس به خانه ای که پدر سمانه هم در آن بود هجوم برده و همه بزرگترهای آن خانه را به زندان بردند و همۀ بچه ها را که در چنگال بی غیرتی بزرگترهایشان گرفتار بودند به مراکز بهزیستی سپردند . سمانه و خواهرش در یکی از مراکز بهزیستی تحت مراقبت قرار گرفتند. مسئولین آن مرکز به هنگام پذیرش سمانه متوجه اعتیاد او شدند و با استفاده ازدارو اورا ترک دادند. سمانه هنوز دوران نقاهت را نگذرانیده بود که به همراه خواهرش به خانه ما انتقال یافت.
هنوز جای کبودی بی مهریهای پدر بر صورت سمانه نمایان بود. کار بسیار سختی پیش رو داشتیم . باید راه حلی برای زدودن ناپاکی هائی که روح و روان این طفلان معصوم را جریحه دار کرده بود می یافتیم . گذشته ای که در ذهن آنها نقش بسته بود بسختی پاک می شد. همه همت کردیم و آنچه در توان داشتیم بکار بردیم. اکنون با گذشت چند سال از حضورسمانه و خواهرش در خانه ما هیچ استامینوفنی نمی تواند تنفر سمانه را از مواد مخدر التیام بخشد و هیچ آرام بخشی بهتر از نگاه محبت آمیز انسانی ، او را آرام نمی کند. دخترک ناآرام دیروز ، خود امروز آرام بخش لحظات شیرین زندگی دوستانش شده است. جز شرم و خجالت از گذشته ای که در انتخاب آن هیچ نقشی نداشته ، شرمساری دیگری ندارد. امروز به آینده امید دارد و با همان امید می خواهد آینده اش را بسازد. سمانه می خواهد زندگیش را با شور و عشق بسازد و می دانم وایمان دارم که حتما خداوند همۀتلاش های او را در طیف رنگین کمان محبتش پاسخگو خواهد بود .
نویسنده : ز- پائیز
