پرش لینک ها

هر روز استوار تر از دیروزم

روزگارا تو اگر سخت به من می گیری،

با خبر باش که پژمردنِ من آسان نیست.

گرچه دلگیرتر از دیروزم، گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند.

 لیک باور دارم دلخوشی ها کم نیست …

عقربه های ساعت به تندی در گذر هستند. شب از نیمه گذشته، تست آخر را هم زدم و کتاب را بستم “زیست 80 درصد ” نگاه تحسین آمیزی به خود انداختم. امشب خیلی خوب تست زدم. این همه انگیزه برای این است که گذشته ام را جبران کنم. چرا که گذر زمان به من آموخت باید برای تمام ناملایمات بجنگم. باید تمام مسیر های زندگی ام را مردانه هموار کنم. پس هر روز استوار تر از دیروز برای موفقیتم گام بر می دارم.

 نامم آرش است در خانواده ای یازده نفره به دنیا آمدم. من و برادر دو قلویم، اهورا فرزندان آخر خانواده هستیم. پدرم اعتیاد شدید به مواد مخدر داشت و روزها را در حصار تنهایی خودش  با حجمه ای از دودِ مواد می گذراند. مادرم با کُلفَتی در خانه های مردم، نان آور خانه و مسئول تامین مواد پدرم بود. شبانه روز کار می کرد، تا خرجِ مواد پدرم را فراهم کند؛ چرا که اگر پدر خمار می ماند ساز ناسازگاری می زد و فرزندان قد و نیم قدش و او را به باد کتک می گرفت.

پنج سالم بود و چیزی از مفهوم طلاق نمی دانستم که فرزند طلاق نام گرفتم. مادرم از پدرم جدا شد و سرپرستی ما را بر عهده گرفت. خواهر و برادر های بزرگم هر کدام به دنبال سرنوشت گم شده خود رفتند. روزگار از من و برادر دو قلویم کودکانی آرام و خموش اما باهوش ساخته بود. روز ها در خلوتِ تنهایی مان کتاب های خاک خورده و نخوانده برادر بزرگمان را بر می داشتیم و با هم، بابا نان داد را می خواندیم. قبل از سن مدرسه و بدون آموزش، توانستیم شکسته شکسته کلمات را هجی کنیم. به سن مدرسه که رسیدیم، مادر به علت مشکلات مالی فرصت را غنیمت شمرد و ما را به بهزیستی سپرد. از آنجا به خانه های نگهداری فرزندان سپهر معرفی  شدیم. من و اهورا خیلی زود خودمان را با شرایط وفق دادیم و زندگی تازه ای را آغاز کردیم. استعداد و توانایی هایمان در زمینه تحصیلی، فرهنگی و هنری خیلی زود شکوفا شد و توانستیم با فراهم بودن زمینه و شرایط آنها را پرورش دهیم. برادرم خطاط ماهری شد و روزها از دلتنگی ها و آرزوهایش می نویسد، شک ندارم او روزی نویسنده بزرگی خواهد شد. من هم گاه گاهی ساز می زنم و  و رویاهایم را نقاشی می کنم. از نظر تحصیلی شاگرد ممتاز هستیم و در بهترین مدارس سطح شهر تحصیل می کنیم. مادرم بعد از مدتی به صیغه مرد جوانی در آمده و ما را از یاد برد. از پدرم خبر ندارم، او بعد جدایی مادرم از شهر بم رفته بود و دیگر از خودش ردی به جای نگذاشت. گاه گاهی خواهر و برادرهایم را می بینم که هر کدام به نحوی درگیر و اسیر سرنوشت شده اند و در باتلاق سرنوشت تلخ خود دست و پا می زنند. من و اهورا اما با تمام  پستی و بلندی ها خود را قربانی و اسیر سرنوشت نکردیم و پیمان بسته ایم  تا رسیدن به بلندای هدفمان نایستیم.

در سپهر در کنار تحصیل و رشدمان  فرصتی پیش آمد تا عضو انجمن بانوان کار آفرین روستایی شویم. بانوان کار آفرینی که با دریافت وام و خدمات از مجموعه سپهر اشتغال و در آمد زایی می کنند. من و اهورا  هم در گوشه ای از این کار خیر سهیم شده ایم و با حضور در روستا ها و با توجه به اینکه فرزندان این بانوان روستایی عموما فرزند طلاق و یا فرزندان بی سرپرست هستند، ساعاتی را به برگزاری مسابقه نقاشی، خواندن کتاب و کتابخوانی،کوهنوردی و بسیاری برنامه های دیگر فرهنگی می گذرانیم.

 آری ما  تمام این کارها را با چاشنی عشق انجام می دهیم. روزگاری دستانی نیکوکار ما را  از گرداب تلخی ها و ناملایمات زندگی نجات داد، امروز نوبت ما است تا دست یاری به سوی کمک به همنوعمان به کار گیریم تا شاید بتوانیم لبخندی را برلب نیازمندی بنشانیم.

خداوندا کمک کن تا هر روزمان را استوار تر از دیروز و با عزمی راسخ برای فردایی روشن گام برداریم. کمک کن تا بتوانیم در یاری دادن به بانوان کارآفرین و کودکان روستا ثابت قدم باشیم و دلی را شاد کنیم.

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search