اشک ها و لبخند های یزدان توانخواه ذهنی سپهر
یزدان از توانخواهان مرکز حرفه آموزی معلولین ذهنی پسران بالای 14 سال بنیاد خیریه ی سپهر بعد از مدت ها ، جهت استفاده از خدمات حضوری به مرکز مراجعه کرده است، ابراز احساسات او وصف نشدنی بود.
یزدان روزهای سختی را پشت سرگذاشته است، روزهایی بدون حضور دوستان و مربیانش… روزهایی که با دلتنگی سپری شده است، روزهایی که گوش به زنگ، تلفن بود و میگفت: خانم امروز قراره به من زنگ بزنه و با هم در مورد مرکز، بچه ها، مشکلاتم و غیره… صحبت کنیم.
او در مدت زمانیکه به علت شیوع بیماری کرونا مرکز تعطیل بوده است و آموزش ها از راه دور(فضای مجازی ) ارائه میشد، روزانه طی تماس های تصویری وتلفنی مکرر با روانشناس مرکز به زبان شیرین خودش دلتنگی اش را بروز می داد. با هماهنگی، از خانواده ی توانخواه خواسته شد، که او را به مرکز بیاورند. آنقدر دل تنگ شده بود که به محض ورود به مرکز، اشکهایش با خنده ها یکی شد، ناخودآگاه دستهایش را به سوی آسمان برد و جمله ی خدایا شکرت را بر زبان جاری کرد. پس از انجام مراحل ضدعفونی وارد کلاس آموزشی که شد، سر از پا نمی شناخت، بالا وپایین می پرید ودستهایش را مرتب به هم می کوبید. ازخوشحالی فقط دور خودش می چرخید و می گفت بیام بیام…(دوست دارم به مرکز بیایم…)، خانه نه، خانه نه… دست های مهربانش را روی صندلی اش می کشید. دلتنگی چند وقته ی او از چشمان اشک آلود و نگاه مهربانش خوانده می شد. روانشناس شروع به انجام کار کرد اوآموزش های خود مراقبتی را به یزدان جهت در امان ماندن از بیماری ارائه داد، او را جهت ماندن در منزل و پیشه کردن صبوری و تحمل توجیه نمود. یزدان با جان و دل به حرف های روانشناس گوش می داد. او مشغول دعا کردن و التماس بود. فقط می گفت خدایا مریضی تموم، مریضی تموم(خدای من این مریضی تمام شود، من بتوانم مرکز بیایم…)
آموزش ها در زمینه های مختلف به پایان رسید، وقت بازگشت به خانه رسید، زمان خداحافظی فرارسید خانواده ی او جهت تحویل گرفتن یزدان به مرکز آمدند، یزدان به محض دیدن خانواده اش با حالت خنده ی توام با مهربانی شروع به توضیح دادن کرد و مکرر میگفت: دوباره بیام
به امید روزی که مراکز روزانه مجددا بازشده و با آرامش خاطر همه ی عزیزان با سلامتی کامل دور هم جمع شوند، واین دلتنگی چند وقته به اتمام برسد.

