پرش لینک ها

لبخند رضایت

گاهی قلم چنان عاجز از غصه ها می ماند که حتی نویسنده را در نوشتن یاری نمی کند. کلمات متحیر از این همه زجر و سختی هیچ توصیفی برای نوشتن پیدا نمی کنند. روزگار آنچنان روزهای تلخی رقم  می زند که تلخی آنها حتی کام برگه های کاغذ را نیز تلخ می کند.

« فقط 15 سال داشتم که به اجبار پدرم به عقد پسرعمویم درآمدم. بعد از چند سال  5 بچۀ قد و نیم قد اطرافم را گرفته بودند. از داشتن آنها خوشحال بودم.»

با گوشۀ روسری اشک کنار چشمش هایش را پاک کرد. آهی کشید و با یک جرعه آب، بغض نهفته در گلویش را تا عمق وجود فرو کشید.

« خدا به من یک پسر و 4 دختر داد. پسرم بیماری  تالاسمی داشت و از دخترها دو نفر کم خونی شدید و دو نفرشان عقب مانده ذهنی بودند. فرزندانم همگی به نوعی بیمار بودند و از دست من هم کاری ساخته نبود. شوهرم کارگر بود و با اینکه بیشتر اوقات سرکار بود ولی هرچه درآمد داشت، خرج درمان بچه ها می کردیم. زندگی فقیرانه ای داشتیم، ولی از اینکه سایۀ همسرم بر سرمان بود خدارا شکر می کردیم. او مانند کوهی بالای سرمان بود و لقمه نانی برای سیر کردن شکم مان در می آورد. بچه ها شاد بودند و همیشه هوای یکدیگر را داشتند. می گفت:«  روزگار هر چقدر هم به ما فشار بیاورد بچه ها نباید ناراحت باشند.» بچه ها روز به روز بزرگتر می شدند و مشکلاتشان هم  با آنها بزرگتر می شد. ، تا اینکه زلزله آمد و در حادثۀ زلزله تنها کسی که از خانوادۀ  7 نفرۀ ما از دنیا رفت، همسرم بود. »

قطره های اشکِ چشمانش، پیوسته جاری شده بودند و بغض های فروخورده اش به هق هق تبدیل شده بود. گویی روسری هم برای پاک کردن این دریای اشک کافی نبود:

« کاش خودم مرده بودم! کاش همگی با هم مرده بودیم! »

موج بی رحم روزگار در دریای طوفانی زندگی، تنها نان آور خانواده را گرفته و بی رحمانه در دل نیستی فرو برده بود.

« یکی دو تا از بچه ها زیر آوار آسیب دیده بودند ولی خدا را شکر هیچ کدام جدی نبود، با مرگ همسرم، گردِ یتیمی برچهرۀ آنها نشست و شادی و سرور گذشته از زندگیمان رخت بر بست . من مانده بودم و 5 بچۀ بیمار که درد آنها هیچ درمانی نداشت. من هم زن کم سواد و خانه داری بودم که هیچ درآمدی نداشتم تا امورات زندگی را بگذرانیم. روزهای سختی بود و خود هنوز مبهوت مرگ همسر بودم.»

در این لحظه چشمانش برقی زد و به آسمان نگاهی کرد وگفت:

« خدا را شکر بعد از گذشت مدتی اندک بالاخره توانستم خودم را جمع و جور کنم، کمرهمت بستم و هر کاری از دستم بر می آمد برای گذران امورات زندگی خود و فرزندانم انجام دادم. نان و شیرینی می پختم، رشته می بریدم، و می فروختم. کارهای همسایه ها را انجام می دادم و خلاصه هرکاری که می توانستم انجام می دادم. پسرم که بزرگتر شد او را به نجاری فرستادم تا کار یاد بگیرد و بتواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. بهزیستی هم خانۀ خراب ما را ساخت و خیریه ها هم تا حدی کمک می کردند. زندگی ما مجدد رونق گرفته بود. با همان پول زحمت کشی دو دخترم را عروس و پسرم را داماد کردم. جای خالی همسرم را در مراسم آنها با تمام وجود احساس می کردم ولی از اینکه توانسته ام با تلاش زیاد نگذارم جای خالی پدر را احساس کنند، احساس رضایت می کردم. خوشحال بودم . آنها هم با وجود تمام مشکلات و بیماری هایشان، زندگی نسبتا خوبی دارند و روی پای خود ایستاده اند.

دو دختر دیگرم عقب ماندۀ ذهنی هستند و با خودم زندگی می کنند. تا زمانی که زنده ام در خدمت آنها هستم. البته معصومه، دختر کوچکم، علاوه بر معلولیت ذهنی از لحاظ جسمی هم مشکل دارد و نیاز به مراقبت بیشتری دارد.»

باز هم اشک چشم ، امانش را برید . ظاهرا اشک و لبخندهای زندگی او پایانی ندارد. با صدای بغض آلودی گفت:

« البته تا وقتی خودم زنده ام سایۀ بالای سرشان هستم و جای خالی نداشته هایشان را برای آنها پُر می کنم ولی می ترسم از اینکه اگر بمیرم این دو بچۀ معصوم هم بی پناه شوند. توقعی از دیگر بچه هایم ندارم. آنها خودشان بیمار هستند و هم مشکلات اقتصادی دارند. پسر بزرگم که همچنان به دنبال درمان خودش هست و دختر بزرگم خودش دختری بیمار دارد و دختر آخرم، همسرش بعد از تصادف وکما، حال خوبی ندارد. از آنها انتظاری ندارم. ظاهرا تنها ارثیۀ ما برای بچه ها بیماری، فقر و مشکلات است.

یکی از این دو دختر عقب مانده ام نادیا است ، که عقب ماندگی اش خیلی شدید نیست. وقتی او را به مدرسه فرستادم اصلا درس یاد نمی گرفت، نتوانست در مدرسه عادی باسواد شود، او را به مدرسه استثنایی فرستادم. کمی سواد یاد گرفته و کمی هم خیاطی می کند. کارهای خانه داری را هم خودم به خوبی یادش دادم. بعد از اتمام مدرسه استثنایی از طریق بهزیستی متوجه شدم در« بنیاد خیریه سپهر» مرکزی هست که به آنها کارهای دستی و هنری آموزش می دهند. او را به مرکز« حرفه آموزی بنیاد خیریه سپهر» فرستادم. روزها در آنجا کارهای دستی یاد می گیرد تا بتواند از طریق همان کارهای دستی که درست می کند، درآمدی هم کسب کند. دوست ندارم مانند خودم در خانۀ دیگران کارکند.»

مادر با چشمانی مملوء از امید و نشاط و همراه با لبخندی عمیق، بلند می شود و از اتاق دیگر بقچه ای با خود می آورد. آن را با خوشحالی باز می کند و می گوید:

« این ها همه، کارهای دستی نادیا است که در مرکز یاد گرفته، البته تعداد آنها بیشتر از اینها بود، بقیه را دوستانم خریده اند. نادیا تا حدی یاد گرفته است که چگونه بتواند از راه هنرهای دستی اش، در آمدی اندک کسب کند.»

 لبخند ی از سر آسودگی بر لبان مادر نقش بسته است . خیالش از این بابت که می داند دستان توانمند نادیا می تواند گلیم او و خواهرش را از آب بیرون بکشد آسوده است .

با لبخندی رو به نادیا می گوید: « حالا خیالم راحت است، اگر روزی از این دنیا بروم نادیا می تواند از خود و خواهرش مراقبت کند. »

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search