بهشت کوچک
در یکی از محله های فقیر نشین شهر، خانواده ای هفت نفره زندگی می کنند که پدر و مادر هردو معتاد هستند و کارشان خرید و فروش مواد مخدر هست. از پنج بچۀ قد و نیم قد آنها، سه نفر دختر و دو نفرشان پسر هستند. دو دختر و یکی از پسرها به طور مادر زاد، کم توان ذهنی هستند که احتمالا مصرف انواع مواد مخدر، از سنتی گرفته تا صنعتی سبب اختلالات ژنتیکی در آنها شده است. پدر و مادرِ بی بند و بار آنها دائم در حال مصرف، تهیه و فروش مواد مخدر هستند. خانۀ آنها پاتوقی برای افراد فاسد و معتاد است. هردو آنقدر به زندان رفته و آزاد شده اند که بند بند زندان را مانند اتاق های خانه خودشان، به خوبی می شناسند. اما پدر در آخرین بازداشت که احتمالا به جرم سنگینی متهم شده است برای سالیان طولانی در زندان ماندگار شده و مادر به بهانۀ سرپرستی از بچه ها به قید وثیقه آزاد شده است. در این شرایط آشفته و بی سامان، بچه ها قد کشیده و بزرگ شده اند.
پدر و مادر آنها، چنان سرگرم سبک و سنگین کردن مواد مخدر و تهیۀ لیست مشتریان خود بودند که متوجه نشدند دختر و پسر سالم آنها، در کنارشان به مواد مخدر معتاد شدند. آنها حتی متوجه سایۀ سنگین نگاه هرزۀ افرادی که به خانه شان رفت و آمد می کردند، نبودند. سایه ای که دائم بر سر دخترها سنگینی می کرد. گویی در این خانه، غیرت هم با مواد مخدر، دود شده و به هوا رفته است. آنها دخترِسالم شان را به عقد یکی از همین مشتریان معتاد خود در آوردند. برای پسرشان نیز به ازای مقداری مواد مخدر، دختر یکی دیگر از مشتریان خود را عقد کردند. داماد و عروس هم به تعداد افراد خانواده اضافه شدند. پسر بعد از مدتی در حیاط خانۀ پدری اتاقی محقر برای خانواده اش دست و پا کرده و با دیواری کوتاه، مرزی بین دعواهای خانوادگی شان کشیده است ، البته شاید با این کار می خواست مشتریان خود را از حساب پدرش جدا کند.
خانۀ آنها دیگر جایی برای ساختن حتی یک اتاق کوچک برای زندگی دختر و داماد را ندارد البته اگر هم جایی داشته باشد، آنها توان مالی ساختن اتاق را ندارند و به همین دلیل، کماکان در خانۀ پدری زندگی می کنند. وقتی که پدر و مادر هر دو به زندان می روند، سرپرستی خواهر و برادرهای کم توان ذهنی، بر عهدۀ دختر بزرگ است. او و برادرش بعد از ازدواج دو سه بچۀ قد و نیم قد به این جمعیت بی سر و سامان اضافه کرده بودند.
بچه های کم توان ذهنیِ خانواده، پا به پای بقیۀ بچه ها بزرگ شده و دیگر کنترل آنها سخت شده بود. عادت های بدی که در گذر زمان در آنها رشد کرده بود، حالا ریشه دوانده و آنها کاری جز دعوا و کتک کاری نداشتند. روزها در کوچه و خیابان پرسه می زدند و بازیچۀ دست بچه ها بودند. آزار، اذیت، فحش و ناسزای کودکان کم توان ذهنیِ خانواده، بر رفت وآمد گاه و بیگاه مشتریان هرزه هم اضافه شده بود و این ها همگی دلایل کافی بود برای اینکه هیچ همسایه ای مدت زیادی در آن کوچه دوام نیاورد.
هرگاه بازار خرید و فروش مواد مخدر کساد می شد یا نیروی انتظامی به آنها هشدار می داد، مادر به ناچار در خانه های مردم کار می کرد تا هم بتواند لقمه نانی برای سیر کردن شکم بچه ها در آورد و هم اینکه شاید از لباس های کهنه ای که می خواهند بیرون بریزند، تکه لباسی برتن فرزندانش بپوشاند.
در یکی از بازداشت ها که نیروی انتظامی، همۀ اهل خانه را دستگیر می کند، بچه ها به دلیل شرایطی که داشتند به « ادارۀ بهزیستی» سپرده می شوند و بعد از چند ساعتی که خواهرشان از بازداشت آزاد می شود، وقتی سراغ آنها را در « ادارۀ بهزیستی » می گیرد، او را برای تشکیل پرونده جهت حمایت، از برادر و خواهرهای کم توانش، راهنمایی می کنند و آنها تحت پوشش آن اداره قرار می گیرند. به این ترتیب رفت و آمدهای مددکار به خانۀ آنها آغاز می شود. با بالا رفتن سن بچه ها، مددکار تصمیم می گیرد برای ساعاتی در روز ، آنها را از این منجلاب نجات دهد.« مرکز حرفه آموزی کم توانان ذهنی بالای 14 سال بنیاد خیریه سپهر» بهترین مکان برای تحقق این امر بود. بعد از معرفیِ بچه ها و پذیرش آنها در این مرکز، آنها هشت ساعت از روز را در این مرکز می گذرانند. بهشت کوچک این آواره های خیابان گرد، محیطی سرشار از محبت برای آنها فراهم کرده است، تا در آرامش بتوانند تنش های جهنم خانه را به فراموشی بسپارند. آنها هر صبح با ورود به مرکز، جامۀ چرکینِ خسته از خیابان گردی روز گذشته را، در می آورند و به جای آن لباس پاکیزه به تن می کنند. دست و صورت را می شویند و حتی مسواکی که برای اولین بار دیده بودند، به دندان های پوسیده شان می زنند، عشق و امید را در صف صبحگاه ردیف می کنند و در کنار دوستان شان محبت را می آموزند. توان ذهنی آنها به قدری پایین است که قادر نیستند حرفه ای را بیاموزند. بنابراین در سایر کلاس های آموزشی، چنان عطشی برای فراگیری آداب زندگی، شناخت خود و پیرامون خود دارند که با زلالی آموزش مربیان در کلاس های آموزشی فرو می نشیند. بچه های معصوم چشمان لوچ خود را بر الفبای امید، خیره و متمرکز می کنند و درس محبت را به جان می سپارند. آهوان رمیده ای که در انتخاب محل زندگی و والدین خود هیچ نقشی نداشته و اکنون به پناهی امن رو آورده اند تا کاستی های زندگی و بی مهری روزگار را فراموش کنند. آنها به صفای این بهشت کوچک چنان وابسته شده اند که برای جمعه های بی حضورشان اشک می ریزند و دلتنگ لحظه های دوری از دوستان و مربیان شان می شوند. اما سوالی که برای همیشه در ذهن باقی می ماند این است: این کودکان معصوم تاوان کدام گناه نکرده را پس می دهند و برای کدام انتخاب اشتباه که به اجبار پذیرفته اند، تنبیه می شوند؟
” چقدرکلاف بازی روزگار، پیچیده و سردرگم است!”
به قلم :ز-پاییز
