پرش لینک ها

زندگی نامه یسنا جلالی فرد

alt

خسته‌ام، صبرمرو به پایان است اندکی از دنیا و مردمش دلگیرم ویک دنیا با خود مشکل‌دارم. پیش‌آمدهای زیادی را تجربه کردم که به قول دیگران قسمت است. نمی‌دانم دیگران خوشبختی را چگونه معنی می‌کنند، شاید خوشبختی همین در کنارهم بودن‌ها است، همین دوست داشتن‌ها که دیگر برایم مفهوم ندارد. نامم یسنا و شهرتم جلالی فرد است، درسال 1389 در شهرستان بم، شهر همیشه صبور، دیده به جهان گشودم. سه خواهر به نام‌های اسرا، اسنا وحسنا دارم. اسرا واسنا خواهران بزرگ‌تر من هستند، آنها تا جایی که یادم می‌آید تکیه‌گاه من در زندگی بوده‌اند. پدرم کارگر بود و اعتیاد شدید داشت، که درآمد خود را خرج اعتیادش می‌کرد. اغلب روزها ما گرسنه بودیم اما با این ‌وجود من و خواهرانم احساس خوشبختی داشتیم و گله‌مند روزگار نبودیم. تنها، حسرت خاطرات آن روزها برایم باقی‌مانده است. مادرم که تحمل فقروگرسنگی فرزندانش برایش سخت بود برای تامین مخارج زندگی مجبور به حمل مواد مخدر شد، روزی که سرنوشت ما عوض شد؛ برای ما بچه‌ها تنها یک سفر خوش خانوادگی بود. درماشین غرق دربازی‌های کودکانه در و بی‌خبر از سرنوشتی که برای ما رقم خورده بودیم. بعد از بازرسی در ایست بازرسی، ما را از پد رو مادرمان جدا کردند. ترس ودلشوره عجیبی به قلبم رسوخ کرد و احساس کردم که تنها مانده‌ام. آنچه از آن روزها در خاطرم مانده زمزمه‌هایی بود که باخدا داشتم عاجزانه از او می‌خواستم که پدر و مادرم دوباره به اما به خانه برگردند و تصور جدا شدن از مادرم که همه امید ما در زندگی بود برایمان سخت بود. بعدها شنیدیم که مادرم تقصیری نداشته اما به‌تنهایی جرم را بر گردن گرفته به امید اینکه با آزادی پدرم، او عهده‌دار و مسئولیت مراقبت از ما را بر عهده بگیرد. اما پدرم ناباورانه بعد از آزادی، مارا به نزد مادربزرگ پدری و بستگان برد و به آنها سپرد. مادربزرگ توان نگهداری از مارا نداشت ودر نهایت، به بهزیستی سپرده شدیم وپدرم باخیال راحت دنبال عیاشی و اعتیاد خود رفت.

در اردیبهشت ماه سال 95 صفحه دیگری از زندگی ما در خیریه سپهرگشوده شد. با ورود من وحسنا به خانه شماره یک سپهر، نور امید به حریم قلب من وارد شد وقفل قفس تنهایی من گشوده شد وتوانستم حرف های ناگفته ام را برای کارکنان مهربان و دلسوز آن جا بیان کنم وامید به زندگی درمن شکوفا شد وبا انگیزه دیدار مجدد مادر به تحصیل و زندگی مشغول شدم. آن وقت بود که مجددا گرمی محبت را احساس وتحمل دردها برایم آسانتر شد. روزها ولحظات زندگی من با خوشی ها وتجربه های جدید گذشت تا اینکه متوجه صدور حکم اعدام برای مادرعزیزتر از جانمان شدیم. دلم یک لحظه تاب دوری وجدایی از مادرم را ندارد، همیشه با خودم می‌گفتم روزگاربا من چه کرده که با این سن کم باید در مقابل حسنا خواهر کوچکترم نقش بازی کنم و وانمود کنم که هیچ چیز آزرده ام نمی کند ومی بایست لبخندهای تصنعی داشته باشم. روزهایم به یک آرامش قبل از طوفان شبیه بود، قرار بود طوفانی در درونم اتفاق بیفتد اما هیچ ذهنیتی در موردش نداشتم. روز چهار شنبه مورخ 18/9/95 برای دیدار مادر به زندان کرمان رفتیم در آن لحظه مادر جز نصیحت و در آغوش گرفتن ما، کاری دیگری نمی کرد. مادرم را می بوئیدم و با تمام وجود، از اعماق وجودم به او نگاه می کردم. می‌دانستم که تا ابد حسرت این لحظه ها همیشه برایم باقی می ماند مثل حسرت یکبار دیگر بوسیدن او را.

لحظه‌ی دل کندن و خداحافظی از مادر چه سخت گذشت. بغض گلویم را می‌فشرد. تصویر قشنگ مادر، که لحظه به لحظه از ما دور می شد یادم نمی رود. هنوز باورم نمی شود که روز بعد از دیدار ما مادر در صبحگاه به دار مجازات آویخته شد و تنها مسبب آن فقر و بی‌خانمانی و فداکاری او برای فرزندانش بود. همیشه یک گوشه از قلبم فقط برای مادر می تپد جایی که خاطرات کودکی ام با اوست دلم تنگ است برای مادرم و همیشه جای خالی مادر که کیمیای زندگی ما بود را احساس می کنم.

          نویسندگان زینب موحدیان، طاهره نخعی

پیام بگذارید

Home
Account
Cart
Search