لبخند رضایت گاهی قلم چنان عاجز از غصه ها می ماند که حتی نویسنده را در نوشتن یاری نمی کند. کلمات متحیر
تنها همدم مادر خورشید تازه درآمده بود مرد حیاط مدرسه را جارو می زد و همسرش، پشتِ سر او آب پاشی میکرد، تقریبااین
نازنین ، مادر نازِخانه یکی از روزها که پدر نازنین برای دیدنش آمده بود وضعیتی غم انگیزتر از همیشه داشت . او مرتب عرقهای
شهد توانمندی مادر خیره به دور دستها نگاه می کرد. غبار پیری زود بر چهره اش نشسته بود. غم درونش در میان
ناپدریهایِ پدرانه “سرم درد می کنه ، بدنم بی تابه . قرص استامینوفن دارین؟فقط یه دونه ، یه دونه استامینوفن بدین .دیگه
نامهری های نامادری در دادگاه ، پشت درب اتاق دادستان بودیم که پدر و نا مادریِ ستاره از پله ها بالاآمدند. وقتی چشم
هویت ماندگار چند روزی هست که مرتب به بهزیستی زنگ می زنم و مسرانه پیگیرِ فرزند خواندگی مرجان هستم . امروز مسئول
خواهران بی پناه هوای سرد پاییزی سوز سردی با خود به همراه داشت که حتی استخوانها تاب تحمل آن را نداشتند .ابرها در