درد را از هر طرف نوشتم درد بود از وقتی دیده به جهان گشودم، اعتیاد به مانند خون و گوشت در من رشد کرده بود و من نا
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود بعد از خدا جز غم و درد چیزی نبود… می خواهم قصه زندگی ام را بیان می کنم؛ قصه ای که خودم در خلقت آن نقشی ندارم. من حاصل
تنها چیزی که از زندگی آموختم غم بود… کودکی ام در فقر و در روستایی دور افتاده گذشت. هر چه بود جز فقر نبود. گلیم بخت من را
من حاصل بی رحمی روزگارم…. بی آنکه اختیاری در سرنوشتم داشته باشم در خانواده ای دیده به جهان گشودم که جز فقر، اعتیاد و بدبختی
من تاوان کدامین گناه بوده ام؟ در خاطرات کودکی ام قدم میزنم، خاطراتی که جز درد و سیاهی چیزی ندارد. کودکی ام را که مثل یک
انتخاب راه درست هوای غم گاهی احساس می کنم زیر بار این همه مسئولیت دوام نمی آورم و می شکنم. هنوز آنقدر بزرگ
زندگی نامه کوشا از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه کار پدر و مادر من کیست؟ کجایند الان از وقتی دیده به جهان
اکرم زر افشان مرا دردیست اندر دل، اگر گویم زبان سوزد می خواهم دفتر زندگیم را برایت بگشایم و درد دلهایم را برایت بازگو کنم، شاید از سنگینی شان کاسته شود
زندگی نامه مریم گاهی فقط دلت می خواهد زانوهایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای ، گوشه ترین گوشه ای بنشینی
زندگی نامه رها بر صفحه سفید کاغذ آنچه را که روزگار برای سرنوشت من نگاشته است، می نویسم. تنها، مادرم خواست تا به